X
تبلیغات
رایتل

سایه سار مهربانی
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
.

رفتن همیشه دلتنگی های خاص خودش رو داره به نظرم حتی اگه جایی باشه که خیلی خاطره خوبی ازش با خودت نبری.
رفتنم داره قطعی میشه. یادتون که هست؟ گفته بودم که تا خرداد میرم. تاریخ دقیقش رو نمیدونم اما ظاهرا جایگزینم هم مشخص شد و دیگه با خیال راحت تر میرم. آقای ح. که مصرانه دنبال این کار بود. یکشنبه هم خودم رفتم پیش خانم دکتری که بعد از این قراره باهاش کار کنم. البته همون روز باهاشون تلفنی صحبت کردم و گفت اگه میتونی بیا و من رفتم. الهام و الناز هم اونجا بودند و چقدر از دیدنشون مشعوف شدم براستی. کلی با هم گفتیم و خندیدیم. دلم براشون تنگ شده بود. بخصوص برای الناز. آخه پارسال بعد از رفتن یکی از پرسنلمون که اون هم دختر خیلی ماهی بود و ازدواج کرد و با همسرش کوچ کردند و رفتند مشهد، یکی دو ماهی رو با الناز کار میکردم. دختر پر انرژی و خوبیه و مهربون و زلال. درست مثل چشمای قشنگش که به راستی افسون کننده است. تازه همسر الهام هم رسید و باز هم گپ و گفت ها ادامه پیدا کرد. در این حین سر و کله خانم دکتر هم پیدا شد. با صلابت تر از اونی بود که تصورش رو میکردم و البته پر انرژی تر. موقع راه رفتن با قدرت و تاکید خاصی راه میرفت که من خوشم اومد. از دور که میومد به من با لبخند نگاه نگاه میکرد و نزدیک تر که رسید اسمم رو گفت و نگاهش موشکافانه تر شد. بلند که شدم و باهاش دست دادم حس اعتماد بنفسش رو با فشار خوبی که به دستم داد بهم انتقال داد. رفتیم توی اتاق کارش و همون جا با هم صحبت کردیم. از همه جا و از همه چی و از خودمون و البته کار و حقوق و ... تاکید زیادی روی نگاه حرفه ای داشت و من هم کاملا باهاش موافق بودم و خودم هم طی صحبت هام به این نگاه حرفه ای چندین بار ریفر دادم. قرار شد که دیگه رسما استعفام رو اعلام کنم. دوشنبه با مدیر عامل صحبت کردم که دارم رسما میرم. خواست اگه راه داره بمونم که من عنوان کردم برم بهتره. امروز هم خانم عزیزش(مدیر داخلی اینجا)‌ اومده: _ شما گفته بودید که قراره از اینجا برید؟ _بله. _ جای بهتر از اینجا؟ _ نه بحث بهتر و بدتر بودنش نیست. قراره با یکی از دوستان کار کنم. ... بدون اینکه کلمه ای دیگه بگه در مورد جانشینم صحبت میکنه. انگار نه انگار. با خودم فکر کردم که خوبه که دارم میرم خانوم جان. شما هم موفق باشی. خوب؟
برای بچه ها اما دلم تنگ میشه. برای آقای ف. و ادا و اصولش، هندی خوندن هاش و سر به سر گذاشتن هاش برای خانم ط. و خندیدن هاش و مهربونیاش و دلسوزی هاش و حتی قاطی کردن ها و گریه کردن های گاه و بیگاهش. برای میلاد و اذیت و آزارهاش و کل کل کردن هاش با بچه ها  عین داداش کوچولوهایی که کل خاندان از دستشون عاصی میشن و در عین حال دوستش دارند. برای مامانش و اینکه گاهی به شوخی از میلاد شکایت میکردم و میگفت هر کاریش دوست داری بکن. من که از پسش برنمیام. این رو که دارم مینویسم به یاد هاله افتادم و اینکه وقتی از میلاد نوشته بودم فکر کرده بود میلاد یه پسر کوچولوی ماگزیمم 10 ساله است و وقتی میلاد رو دید باورش نمیشد. خیلی بامزه بود. برای سعید که عشق بایرمونیخ و الیور کان هست با اون مچ بند آلمان نشانش. یادش بخیر سر جام جهانی چقدر سربسرش میذاشتم بچه رو. مدام بهش میگفتم تیمت رو عوض کن در حالیکه تیم خودم خیلی سریع حذف شد.
آره دلم تنگ میشه. برای همه شون دلم تنگ میشه. برای ساعتهایی که اینجا سپری کردم. برای تمام کسانی که دوستشون دارم. اما بهتره که برم و با آرامش بیشتری به کارم ادامه بدم.
این هم برگ دیگه ای از تجربه زندگی کاری من. البته هنوز کامل ورق نخورده.

[ پنج‌شنبه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ] [ 12:10 ب.ظ ] [ رها ]

یه فیلم از نائومی واتس دیدم که ترغیبم کرد در مورد یکی از فیلمهایی که بازی کرده بنویسم. نائومی واتس از هنرپیشه های مورد علاقه مه. تو فیلم 21 گرم هم خیلی دوستش داشتم. این فیلم، فیلم "Fair game" نام داشت. من فیلم سیاسی خیلی دوست ندارم. اما اگه خیلی خوش ساخت باشه و هنرپیشه هاش رو دوست داشته باشم نگاه میکنم.


 این فیلم رو نمیگم خیلی دوست داشتم. اما خیلی برام جالب بود. بخصوص که نقش همسر پلیم یعنی جو ویلسون رو شان پن بازی کرده که خودش انسانی مثل من رو ترغیب میکنه که فیلم رو حتما ببینم.


محصول 2010 و به کارگردانی داگ لیمن.
نقش اصلی این فیلم رو نائومی واتس بازی کرده که نقش زنی است به نام والری پلیم(یک شخصیت واقعی)  که مامور مخفی سازمان "CIA" است. این فیلم بر اساس خاطرات والری پلیم ویلسون ساخته شده.

والری پلیم در یک مقاله روزنامه‌ای ادعای دولت بوش مبنی بر دسترسی رژیم صدام حسین به سلاح‌های کشتار جمعی را ـ که بهانه بوش برای حمله به عراق بود ـ مورد سوال قرار داد. همین مساله باعث واکنش سازمان سیا شد و مسوولان این سازمان رسما گفتند که پلیم برای آنها جاسوسی می‌کرده است و عضو رسمی آنهاست.

قصه فیلم در همان حال که بیننده‌اش را سرگرم می‌کند، برایش سوالاتی را مطرح می‌کند که راه پیدا کردن پاسخ برای آنها چندان سخت نیست. این قصه سعی کرده نسبت به واقعیت‌های تاریخی وفادار بماند. بیننده با شخصیت اصلی قصه احساس همراهی و همدلی می‌کند و خشم و عصبانیت او را در دل حوادثی که در آنها گیر افتاده درک می‌کند. در قصه فیلم نام‌‌هایی مثل اورانیوم غنی شده، کیک زرد و امثالهم شنیده می‌شود که نام‌هایی آشنا برای تماشاگران سینما در سراسر جهان هستند.

ماجرای جنجال‌برانگیز والری پلیم از چند سال قبل تا به حال، یکی از پرسر و صداترین پرونده‌های اجتماعی و سیاسی در داخل خاک آمریکا بوده است.




این قسمت رو از سایت جام جم برداشتم.


 سخنرانی واقعی پلیم صحنه تمام کننده فیلم هست. که بعد از موقعیت اجتماعی ناخوشایندی که برای خود و خانواده اش پدید آمده در دفاع از خودش انجام میده. وقتی که سعی میکنه خودش و زندگی مشترکش و موقعیتش رو نجات بده چون به همه اینها باور داره.

[ سه‌شنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ] [ 03:39 ب.ظ ] [ رها ]

کنار هم روی صندلی های تاشو مون کنار ساحل نشسته بودیم و به امواج نگاه میکردیم. سکوتی طولانی بینمون بود. باد میومد و دریا نسبتا نا آروم موج میزد. اینقدر خنک بود که یه پتوی نازک رو پامون انداخته بودیم و بهمون میچسبید. سکوت بینمون رو شکستم و گفتم " دریا انگار ذهن آدم رو شخم میزنه". همسر معمولا سئوالهای فلسفی و روان شناختی منو جواب نمیده و بحث اگه اجتماعی و صد البته سیاسی باشه خوب صاحب نظره و میتونیم ساعتها با هم در موردش صحبت کنیم. پس سکوت پیش رفت و من ادامه دادم:
  _انگار ناخوداگاه آدم رو بیدار میکنه و یاد اتفاق ها و کسانی میندازه که خیلی دور از ذهنند. میدونی دیشب کی رو خواب میدیدم؟
_ هوم؟ کی؟
 _ اعظم !!!!!
_ اعظم؟ اعظم ما؟
_اوهوم. وای خواب خوبی نبود اصلا. میدونی تو خواب همه اش با هم دعوا میکردیم. البته اون دعوا میکرد. نمیدونم واقعا چرا. بعدش... منو زد.با مشت...
_ (تکونی خورد) غلط کرد. میرم داغونش میکنم.
_جدی که نبود تو خواب بود حالا تو هم. اما میدونی چیه؟ من اصلا مدتها بود بهش فکر نمیکردم. خودت که میدونی هیچوقت ازش خوشم نمیومد. از همون برخورد اول. نمیدونم یه حسیه. بار اول که با کسی برخورد میکنم یه حسی بهم میده. همون حس اولم هم معمولا درسته. اعظم با من تا بحال برخورد بدی نکرده. اما نمیتونم حس خوبی نسبت بهش داشته باشم. میدونی به شیرین کاری هایی که تو فامیل شما کرده اصلا کاری ندارم. این حس خودمه. به همین دلیل هم خواب خوبی در موردش ندیدم.
_ تو نگران نباشی ها. خودم امشب میرم تو خوابش حالشو میگیرم. (و دو تایی میخندیم)
_ آخه دو شب پیش هم خواب یکی از همکلاسی های دانشگاهم رو دیدم. سولماز. تبریزی بود. دختر خوبی بود. میدونی این یکی رو دیگه اصلا بهش فکر نمیکردم. خیلی وقته. میدونی دختر قشنگ و مغروری بود. اما من دوستش داشتم. از همون اول. از تبریزی های بامرام و البته ناسیونالیستمون بود. شاید از همه شون ناسیونالیست تر. تو کلاسمون خیلی ها ازش خوششون نمیومد. رک بود. خیلی هم بگو و بخند نبود. اما میدونی غیر از اون حسم چیز دیگه ای هم بود که باعث میشد تو ذهنم همیشه از سولماز خاطره خوبی داشته باشم و هنوز هم ماندگار باشه. خوب تو جمعی که همه ترکند خودت میدونی که هر کسی یک رگی یا ریشه ای از آذری بودن داشته باشه نباید فارسی صحبت کنه. اما تو جمعی که من بودم سولماز به هیچکس اجازه نمیداد ترکی صحبت کنه. میگفت بچه ها رها فارسی حرف بزنید. اون تو جمعمونه و باید حرفای ما رو متوجه بشه.
_ آره بابا میدونم بچه های ما هم که ترک یا کرد بودند وقتی به هم میرسیدند دیگه ما رو از یاد میبردند و آنتن رو بر میگردوندند به سمت کانال خودشون.
_ آره خوب. حالا ببین من چی کشیدم. تو که تهران درس خوندی. میدونی دانشکده رو خواب میدیدم که بعد از سالها برگشتم اونجا و تنها کسی که میشناختم سولماز بود. چقدر از دیدنش خوشحال شدم. همدیگه رو بغل کردیم و حسابی حرف زدیم. سولماز منو برد خونه خودش. ازدواج کرده بود. با برادر یکی از همکلاسی هامون. وای گمون نمیکنم سولماز اون پسره رو اصلا آدم حساب میکرد. اما وقتی ازش پرسیدم که باهاش خوشبختی گفت آره خیلی. خیلی مهربونه. نمیدونم واقعا سیامک اینقدر که سولماز میگفت مهربون به نظر نمیومد. خوب لابد هست دیگه. زنش بود خوب.
_ حالا واقعا قرار بود با هم ازدواج کنند؟
_نه بابا. سیامک از یکی از بچه ها خواستگاری کرده بود. اما باور کن یادم نیست کدوم یکیشون بود. اما مطمئنم سولماز نبود.

با خودم فکر کردم چقدر خوبه که بتونیم اون حس خوبه رو تو آدم ها زنده کنیم  و تو ناخوداگاهشون اثر مثبت و خوبی بذاریم تا هر وقت و به هر دلیلی تو خوابشون رفتیم صبح که از خواب پا شدند اون حس خوبه همراه روزشون باشه. چون ما بدون اینکه خبر داشته باشیم با حرفها و کارهامون رو دیگران تاثیر میذاریم و چه بهتر که این تاثیره مثبت باشه.

[ شنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ] [ 11:30 ق.ظ ] [ رها ]

کدام را باور کنم؟ آن را که چشمهایم میبینند یا آن چه را که سعی دارند به من نشان دهند؟

کدام را باور کنم؟ آنچه را که هستم یا آنچه را میخواهند که باشم؟

کدام را باور کنم؟ ادعای عدالت مطلق را یا سرکوب و تبعیض فاحش را؟

کدام را باور کنم؟ دانسته هایم را یا آنچه را سعی میکنند به من بباورانند؟

کدام را؟

کدام را؟

در درون خود آخر بگویید چه را باور کنم؟ کدام یکی را؟

آن را که خشمگین است یا آنکه را نرم خو است؟

آن یکی که پر استرس و خود خور و یا آن را که بی تفاوت و خونسرد؟

آن که بی رحم و بی گذشت یا آنی را که مهربان و بخشنده و با گذشت؟

آن عجول یا آن صبور را؟

آنی را که بی انگیزه و دلمرده است یا آن را که سرشار از شور هستی است؟

آن افسرده را یا آن شادان؟

آن کسی را که ترسان است و یا آن دلاور شجاع را؟

نمیدانم. حیرانم.

این همه کس و این همه چیز درون یک آدم که از پوست و گوشت و استخوان و خون هست وجود دارد.

با این همه پارادوکس چه کنم؟ با این همه سرگیجه؟

همین آدم از جنس پوست و گوشت و استخوان و خون با روحی که میگویند درش دمیده شده باید با این همه درونیات دست و پنجه نرم کند. چه مصافی!!



گاهی هم درون آدم گویی یک حفره بزرگ پدید می آید و او چیزی سنگین تر از وزن فیزیکیش به درون این گودال عمیق سقوط آزاد میکند. اون وقتی است که نمیتونه با این هایی که درونش هست کنار بیاد. اصلا همه اینها انگار که محو میشن. اون میمونه و اون حفره عمیق کذایی.

چقدر باید رو خودت کار کنی که بتونی همه رو درست و بجا مدیریت کنی. تا آدمی باشی که هم به فکر دیگران باشی و هم خودت. هم مهربون باشی و هم جدی و به جا هم بتونی سختگیری کنی. هم مقاوم باشی و هم دلسوز و رقیق القلب. بتونی با شرافت زندگی کنی و از خودت راضی باشی و در عین حال دیگران رو هم راضی نگه داری.

حالا تراژیک ترین قسمت داستان اینه که کسی یا کسانی بخواهند تو رو از خودت بگیرند. تو رو تو قالب خودشون بریزند و به شکل خودشون دربیاورند. خوب طبیعتا تو مقاومت خواهی کرد ولی به تدریج روش خاصی رو پیش میگیرند که از افکار و درونیاتشون به تو تزریق میکنند. بدون اینکه خودت بفهمی از خودت گرفته میشی. میشی یه آدم دیگه. آدمی که نه خودت میخوای و نه اون نه هیچکس دیگه. یه موجود ویلون و سرگردون و تقریبا بی هویت. و این تلخه. خیلی تلخه. دیگه چیزی ندارم که بگم.


[ پنج‌شنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ] [ 10:19 ق.ظ ] [ رها ]

جای دیگه ای غیر از اینجا برای تبریک گفتن به تو ندارم.

به تو که خیلی دلگرمی دادی.

به تو که همیشه تشویقم کردی.

به تو که سرشار از زندگی هستی.

به تو که دلت یه دریاست.

به تو که خیلی پر مهری.

به تو که با خرسندی میتونم بهت بگم داداش کوچولو.


میلادت مبارک.

میدونم یکم دیره اما سفر بودم.

پست  پارسالت رو یادم میاد. اون کیک تولدت رو. و داریوش رو...

وای تو این یک سال که گذشت چه اتفاقهایی افتاد. چه عزیزایی رفتند. چقدر بالا پایین شد زندگی. آدم دلش میگیره داداشی.

شاد و برقرار باشی

هر جا که هستی

و

مراقب خودت خیلی باش


[ دوشنبه 19 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ] [ 10:39 ب.ظ ] [ رها ]

آخه من در مقابل محبت های یه دختر کوچولو چی میتونم بگم جز اینکه سکوت کنم و چشمام تر بشن و قلبم بیشتر از همیشه لبریز  از محبت بیشمار کودکانه اش بشه.


عمه میخواست براتون تو خونه مجازیش تولد بگیره که خوب این روزها بلاگستان بدجوری داغداره. کسی حوصله تولد بازی رو نداره. یکی از دوستان خوبمون برای همیشه رفته و این همه رو خیلی پریشون کرده. آقایی به نام شیرزاد که عمه خیلی نمیشناختشون اما گاهی خاموش بهشون سر میزد و تو وبلاگ عمو کیا نظراتشو میخوند. تو بازی عکس های عمو کیا عاشق نظراتشون بود که در مورد عکس بچگیهای بچه ها میداد. آخه عمه یواشکی عمده نظرات رو میخوند حتی اگه ساکت بود.

میدونید چیه بچه ها؟دلم میخواد وقتی بزرگ شدید مسئولیت پذیر باشید حتی حالا هم.

دلم میخواد اینقدر خوب و با شرافت زندگی کنید که از وجودتون دیگران بهره مند بشن.

دلم میخواد همیشه به وجودتون افتخار کنم کما اینکه همین حالا هم به داشتن گلهایی مثل شما به خودم میبالم.

دلم میخواد دلتون به همین زلالی و پاکی باقی بمونه.




اگه دلتون میخواد عروسکهای من رو ببینید برید به ادامه مطالب.


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ] [ 03:20 ب.ظ ] [ رها ]


چشمام و صورتم و حتی مقنعه سفیدی که اینقدر دوستش داشتم خیس اشک شده بودند. فریبا جونم مثل یه مامان کنارم ایستاده بود و با مهربونی باهام صحبت میکرد. کلاس پر بود و من هم با وجود اینکه خیلی ریزه میزه بودم نیمکت آخر از سمت چپ کلاس نشسته بودم. دست فری جونم رو رها نمیکردم و ازش میخواستم که یه امروز رو بی خیال شه و من رو برگردونه خونه پیش مامان و از فردا بیایم مدرسه. دیگه به مانتوی آبی کمرنگی که خیلی ناز بود و دگمه هاش از پشت بسته میشد  و چند تا چین ریز از زیر سینه میخورد و کیف قرمز قشنگم ذوقی نداشتم. 

تو همین حال و هوا و شلوغی کلاس بود که یه خانوم حدود چهل و دو سه ساله اومد سمتمون. با فری جون سلام و احوالپرسی کردند و فری بهم گفت "ببین رها این خانوم معلمت هستند ها. میدونی زن عموی سجاده؟ "و تو همون حالت هق هق قیافه سجاد جلوی چشمم ظاهر شد که صورتش سوخته و کنار گوشش گوشت اضافه آورده بود. خانوم معلم که اسمش خانوم توحیدی بود به روم لبخند زد و بعدش یه اخم با محبت بهم کرد که:تو هم؟ تو دیگه چرا؟ خیلی حس غریبی داشتم. همیشه تو جمع غریبه همین حس رو داشتم.

خانوم توحیدی خیلی راحت کل کلاس رو منیج کرد و بچه ها رو آروم کرد. چقدر با حوصله بهمون سر مشق زدن ها رو گفت. موقعی که میخواست راست و چپ رو بهمون بگه سارا رو برد پیش خودش و گفت این دختر ما شیطونی کرده و دست راستش شکسته و با دست چپش کارها و نوشتنش رو انجام میده. سارا هم یه دختر ریزه میزه بود از خودم هم کوچولوتر. سارا دوستم شد. از بهترین دوستانم. هم سارا رو و هم خیلی از دونستنی هام رو مدیون خانم توحیدی هستم. یه خانوم مدیر هم دوره دبستان داشتم که خیلی دوستش میداشتم. یه خانم مدیر واقعی. خانم شریفی. هنوز که گاهی مامان رو میبینه ازش میپرسه"دخترم چکار میکنه؟" هنوز هم وقتی به یادشون می افتم خیلی حس خوبی بهم دست میده.

 

خیلی ها بودند تو زندگیم چه به نام "معلم" و یا با هر عنوان دیگه که خیلی چیزها ازشون یاد گرفتم. نمیدونم اما چه حسیه که وقتی حرفی از معلم زده میشه به زمان دبستان و آموزگارهای اون دوره می افتیم. یه وقتایی، یه روزهایی بهونه ای میشن برای اینکه بخواهیم از کسانی که دوستشون داریم  به نیکی یاد کنیم. این پست اختصاصی تقدیم میشه به فری جونم عزیزم و تمام معلم های خوب و دوست داشتنی ام و همینطور خانوم امینی عزیزم.

دلم میخواد انشای محسن پسر یکی از دوستان خوبمون (آقای جعفریان) رو بذارم تو این پست. 


این شما و این انشای محسن در پنجم ابتدایی و متنی که جناب جعفریان برای معلم های محسن و حسام نوشتند.

موضوع انشاء


از کلاس اول تا کنون چه تغییراتی کرده اید




در آن موقع من خواندن و نوشتن بلد نبودم وبه خاطر اندک چیزی با دوستانم دعوا می کردم . آن موقع ها من شب ها از جادوگر دزد و زلزله می ترسیدم.  من در کودکی پشتکار بیشتری داشتم وماشین ها کشور ها هواپیما ها سیاره ها   و شاهان و ... باهم مقایسه می کردم فقط می دانستم بعضی ها خوبند وبعضی بد. ولی حالا می دانم همه خوبند وهمه خاکستری آن موقع ها از مرگ می ترسیدمولی حالا از مرگ نمی ترسم چون می دانم مرگ خوابی آرام است که در آن خیالات آشفته وجود ندارد من فکر می کردم باهوشترین بچه ی دنیا هستمولی الان می دانم که بالاتر از من بسیار زیاد است. من در آن وقت چیزهای خوب را برای خود نمی دانستم ولی حالا می دانم که من هم از این دنیا حقی دارم و تا حقی که دارم نگیرم از تلاش دست برنمی دارم در آن زمان من آرزویم این بود که آدمی پولدار باشم ولی الان می خواهم همه ثروتمند باشند، ثروتمند به معنای پولدار نیست، به معنای داشتن همه امکانات برای زندگی راحت. من همه خوبی ها را برای همه می خواهم نه فقط برای خودم.

بنی آدم اعضای یکدیگرند      

        که در آفرینش ز یک گوهرند

    چو عضوی به درد آورد روزگار     

               دگرعضوها را نماند قرار           

1384/9/11



اگر با معلم به جنگ دنیا می رفتیم بر همه دشمنان پیروز می شدیم.

بیسمارک


آموزگار گرامی پسرم محسن

با سلام و احترام



شما تا به حال مطالب زیادی به پسرم آموخته اید، همچنین شور و شوق زیادی را در او شعله ور نموده اید. از این بابت از شما بسیار سپاسگذارم ولی احساس می کنم در مواردی که در زیر خواهم نوشت نیاز به حمایت و کمک شما دارم لطفاُ به پسرم بیاموزید دگران را بدون هیچ قید و شرطی دوست داشته باشد.

به پسرم بیاموزید رابطه ای که او با دیگران دارد، بازتاب رابطه ای است که او با خودش دارد.

به پسرم بیاموزید برای پخته عمل کردن کافی است که خشم خود را کنترل کند.

به پسرم بیاموزید حقیقت والاتر از هر چیز و یگانه آزاد کننده او است.

به پسرم بیاموزید وطن واژه ای مقدس است.

 به پسرم بیاموزید به توانایی های خودش بیش از پیش ایمان داشته باشد.

به پسرم بیاموزید درستکاری اولین شرط دانایی است.

به پسرم بیاموزید خوشبخت کسی است که بتواند کسی را خوشبخت کند.

به پسرم بیاموزید هر نوع تحرک بدنی نشاط آور است.

به پسرم بیاموزید برای اجرای برنامه هایش باید اراده و نظم داشته باشد.

بی نهایت سپاسگذارم

شاد و سربلند باشید

جعفریان

1384/11/11


 

آموزگار گرامی( پسرم حسام)


شما تا به حال مطالب زیادی به پسرم آموخته اید از این بابت بسیار، بسیار سپاسگذارم، تقاضا دارم همچنین لطفا:

به پسرم بیاموزید حقیقت برتر از هر چیز و یگانه آزاد کننده اوست.

 به پسرم بیاموزید در شرایط ناگوار تنها ایمان و اعتماد به توانایی های خودش راه گشای اوست.

به پسرم بیاموزید خودش را تنها با خودش مقایسه کند نه با دیگران.

به پسرم بیاموزید همیشه در مسیر کمال حرکت کند،اما هیچگاه خودش را به خاطر کامل نبودن سرزنش نکند زیراهیچکس کامل نیست.

به پسرم بیاموزید رویدادهای زندگی وقتی موافق او خواهد بود که هدفی داشته باشد.

به پسرم بیاموزید هر رویداد ناگوار فقط یک درس است برای او که در صورت آموختن آن دیگر تکرار نخواهد شد.

به پسرم بیاموزید زمانی می تواند آینده را با آرامش نگاه کند که برای آن برنامه ای داشته باشد.

به پسرم بیاموزید از گذشته بیاموزد برای آینده برنامه ریزی کند و در حال زندگی کند.

به پسرم بیاموزید محبت شاه کلیدی است که تمام درها را باز می کند.

به پسرم بیاموزید دیگران را بدون هیچ قید و شرطی دوست بدارد.

به پسرم بیاموزید وطن واژه ای مقدس است.

به پسرم بیاموزید که از خودش توقع نداشته باشد هیچگاه شکست نخورد زیرا شکست جزء لاینفک زندگی است اما از خودش توقع داشته باشد بعد از هر شکست دوباره بر پا خیزد.

 به پسرم بیاموزید در عشق و محبت چون خورشید، در آرامش چون کوه ، در اراده چون آب ، در اندیشیدن چون چشمه و در زندگی چون رود باشد.

بی نهایت سپاسگذارم

                                                           جعفریان                  

                                                                   1384/11/13



 

 

[ شنبه 10 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ] [ 03:13 ب.ظ ] [ رها ]

تابستون ۸۳ رو واحد تابستونی برداشته بودم و اون دفاع میکرد. برو بیای پایان نامه شو داشت. موضوع پایان نامه اش خیلی سنگین بود و کار بر. من هم اول با همون استاد پایان نامه برداشته بودم اما به دلایلی تصمیم گرفتم موضوعش رو تغییر بدم. البته دلیل اصلی من استاد راهنما بود که نه میشد باهاش کار کرد و نه باهاش صحبت کرد. با وجود اینکه قسمتی از کار رو هم انجام داده بودم اما دیگه ادامه ندادم. تصمیمم قطعی شد. باهاش صحبت کردم و دلایلم رو به شکلی که برای اون مرد خودخواه قانع کننده باشه بیان کردم. ناراحت شد. بیشتر از اون جهت که کسی برای گرفتن پایان نامه در اتاقش رو به صدا در نمیاورد. از اونجایی که تا حد زیادی مغرور بود بدون هیچ حرف اضافه ای قبول کرد و امضا کرد. حس خوبی داشتم. با وجود اینکه یک سال بیشتر فرصت نداشتم و میدونستم موضوع پایان نامه دوم هم بسیار وقت گیر خواهد بود اما باز حس خوبی داشتم که از زحمت های من یکی دیگه نمیتونه بهره برداری کنه و مقاله در بیاره. گذاشتم که افگ(افق)های تازه رو با یک نفر دیگه رصد کنه.

با خانم دکتر صحبت کردم و او هم با کمال میل قبول کرد که استاد راهنمام باشه. تو رشته مون به اون مبحث علاقه ویژه ای داشته و هنوز هم دارم و اگه روزی قرار باشه ادامه تحصیل بدم حتما تو همون رشته خواهد بود. شک ندارم. به خانم دکتر گفتم که نمیخوام عملی کار کنم. یه کار گرداوری بهم بده. نمیتونم زیاد دانشکده باشم. بعد از رفتن اون دانشکده رفتن برام خیلی سخت بود. واحدهای زیادی هم نداشتم. خیال داشتم کمتر تبریز باشم. سخت میتونستم اونجا رو تحمل کنم. پایان نامه رو گرداوری برداشتم و خیلی زود کارهای ثبتش رو انجام دادم. واحدهای پایان نامه به صورت دو تا دو واحدی و یک سه واحدی بود. سه واحدیه دیگه شامل اون قسمت پایانی تزمون میشد و نحوه نگارش و طرز ارائه و نمره نهایی ای که در انتهای پایان نامه مون نوشته میشد. که این نمره برای پایان نامه های گرداوری از 18.40 محاسبه میشد. که من موفق به گرفتن کل نمره هم شدم. بعد از ثبت خانم دکتر 20 اولیه رو برام به آموزش دانشکده رد کرد.

قرار بود از او بنویسم. افکارم به سمت دفاعیه و ... سوق پیدا کرد. هنوز نرفته بود دلتنگ بودم. بعد از اتمام کلاسهایی که برای واحد تابستونیم باید میرفتم چند روزی هم موندم که دفاع کنه. همیشه در کنار هم بودیم چه تو دانشکده و چه خوابگاه. درسته گاهی از دروغ های گاه و بیگاه و بی دلیلش ذله میشدم اما باز تنها کسی بود که حس میکردم میتونیم خوب همدیگه رو درک کنیم. حتما اون هم از یه سری کارهای من خوشش نمیومد و باز در کنار من باقی مونده بود. بعدها که به دوستی مون فکر میکردم حس میکردم شاید من یه جاهایی زیدای بهش اجازه میدادم که ازم استفاده کنه. شاید هم باید دلخوری هام رو همینطور که الان اگه از کسی دارم و بهش میگم به او میگفتم. در موارد مختلف با هم چالش های زیادی داشتیم. چقدر بحثهای فلسفی و گاها سیاسی با هم میکردیم. عاشق اون ذهن سیال و خیال پردازش بودم. مدتهاست دیگه کسی رو پیدا نکردم که باهاش اونطوری صحبت کنم. الان که فکرشو میکنم میبینم از برخی درد دل ها و حرفهام  بر علیه خودم استفاده کرد.  همون تابستون غم انگیز بود که من با همسر آشنا شدم. چندین بار باهاش تماس گرفتم و در مورد همسر و تصمیمم باهاش صحبت کردم. حس میکردم دارم با دوستم صحبت میکنم و دلم میخواست با حرفهاش آرومم کنه. اما نتیجه ای که گرفتم این نبود. حرفهایی زد که انتظار نداشتم. دلخور شدم. کم کم رابطه مون کمرنگ شد و بعد هم دیگه هیچ خبری ازش نداشتم.  بعد از حدود 6 سال. یه بار هم که برای کارای طرحش اومده بود تبریز به هم اتاقی مون زنگ زد نه به من. اما اون دو سه روز رو مهمون من بود نه هم اتاقیم. تازه وسط امتحان هام.

نه من ازش هیچ گله ای ندارم. از این وضعیت هم هیچ شکایتی ندارم. کمااینکه بهتره که رابطه ای که قراره آدم رو معذب کنه و به آدم تنش بده بهتره که اصلا نباشه. آدم وقتی که در مقام یک دوست قرار میگیره حداقل کاری که میتونه انجام بده اینه که ثابت قدم باشه و دوستش رو نردبون ترقی خودش نکنه. دوست یه توجه ویژه رو میطلبه. یه سری وظایف رو برای آدم ایجاد میکنه که سخت هم نیست. فقط باید از توجه صرف به خودت خارج شی. باهاش صادق باشی. من نمیگم که باید آدم همه چی زندگی و تمام حرفهای دلش رو برای همه دوستانش مطرح کنه. گاهی یه حریمی باید برای هر آدمی خصوصی باقی بمونه. اما یه دوست این حق رو داره که وقتی خیلی به دوستش احساس نزدیکی کرد و خیلی از مسائل رو با او در میون گذاشت بی دلیل ازش دروغ نشنوه. دوستی یه رابطه دو طرفه است. نمیشه یکطرفه ادامه اش داد.

[ چهارشنبه 7 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ] [ 11:16 ق.ظ ] [ رها ]

میگن بهترین فیلم تاریخ سینماست.

جایی خونده بودم که در آکادمی به هنرجوهای سینما همیشه تدریس میشه.

اولین فیلم اورسن ولزه که خوب بالطبع بهترین فیلم این فیلمساز موفقه.

البته این کار سختی برای اورسن ولز بود که بهترین فیلمش اولین فیلم او بود. که سخت میتونست آثار دیگه شو به اون خوبی بسازه. منتقدان و مردم هم از اون انتظارات بالاتری داشتند.

بله این بار از همشهری کین میگویم.

البته تکرار مکرراته خودم هم میدونم. میدونم که اینقدر همیشه و همه جا در مورد این فیلم صحبت شده که شاید کمی تکراری باشه. اما من خواهم نوشت. گمونم خالی از لطف نباشه.


همشهری کین


                                 

ساخته اورسن ولز

 محصول سال 1941

اورسن ولز-جوزف کاتن_ دوروتی کامینگور


فیلم با مرگ چارلز فاستر کین میلیونر و تاجر و بزرگ و صاحب چندین روزنامه آغاز میشه. کین هنگام مرگش فقط یک کلمه به زبون میاره...غنچه رز. گروهی از خبرنگارها و رسانه ها به دنبال رمز گشایی از این کلمه به کنکاش در زندگی و گذشته چارلز میپردازند. با دوست قدیمی و همکارش، لیلاند، همسر دومش سوزان الکساندر و ... تماس میگیرند تا پرده از این راز بردارند. فلاش بک هایی به کودکی و بزرگسالی چارلز زده میشه و تا حدی به زندگی پر زرق و برقش پرداخته میشه.


       


فیلم "همشهری کین" در آستانه هفتاد سالگی موفقیتی جدید به دست آورده و از سوی منتقدان مجله معتبر فرانسوی کایه دو سینما در صدر فهرست 100 فیلم برتر تاریخ سینما قرار گرفته است.این اولین و آخرین عنوانی نیست که شاهکار ولز طی این سالها به خود اختصاص داده که از آنها می‌توان به صدرنشینی در فهرست نظرسنجی موسسه فیلم آمریکا به عنوان بهترین فیلم تاریخ سینمای آمریکا در سال 2007 و قرار گرفتن در فهرست 100 کارگردان برتر تاریخ سینما به انتخاب نشریه سینمایی "توتال فیلم" بریتانیا در سال 2007 و همچنین فهرست 10 فیلمنامه برتر تاریخ سینما از سوی صنف نویسندگان آمریکا در سال 2006 اشاره کرد.اورسن ولز در 25 سالگی "همشهری کین" را به عنوان اولین بلند سینمایی خود ساخت. او که با ساخت فیلم کوتاه "قلب پیر" در سال 1934 با زمان چهار دقیقه آغاز کرده بود، فیلم نیمه‌بلند "خیلی زیاد جانسون" را در سال 1938 ساخت. بالاخره ولز در سال 1941 با ساخت "همشهری کین" یک فیلم‌کالت تمام‌عیار به تاریخ سینما هدیه کرد.

حاشیه‌های پررنگ فیلم، شباهت‌های قهرمان فیلم (چارلز فاستر کین) به یک شخصیت واقعی، ساختار نوین فیلم در داستانگویی و حتی حضور برجسته خود ولز در نقش اصلی، تنها دلایلی نبودند که فیلم را از جریان عمومی فیلمسازی هالیوود جدا می‌کردند. نکته مهمتر در مورد "همشهری کین" این بود که سازنده‌اش تنها 25 سال داشت و فیلم تنها بخشی از بلندپروازی و جاه‌طلبی او را به رخ می‌کشید.

این حاشیه‌های پررنگتر از متن موجب شد تا فیلم با وجود نامزد شدن در 9 رشته از آکادمی اسکار تنها جایزه بهترین فیلمنامه را به دست آورد که هنوز هم سوال‌برانگیز جلوه می‌کند. "همشهری کین" همراه با بسیاری از"اولین‌ها" که برای ولز به همراه داشت، اولین فیلم او هم محسوب می‌شود که به نمایش عمومی درآمد.
همه اینها در 25 سالگی همان اوجی است که کاراکتر چارلز فاستر کین هم به نوعی دچارش شد و عجیب اینکه پایان اسطوره ولز هم متأثر از همین کاراکتر و نقش‌آفرینی است. یک ستاره خلاق در نقطه اوج که فرودش در تنهایی و توهم رقم می‌خورد.
"همشهری کین" با یدک کشیدن نام ولز به عنوان کارگردان، نویسنده، تهیه‌کننده و بازیگر اصلی، اثری منحصر به فرد و شخصی در کارنامه او محسوب می‌شود. فیلمی که حاشیه‌های پررنگ آن نمی‌تواند بر ارزش‌های ذاتی اثر سایه بیندازد. فیلم علاوه بر تثبیت چهره خلاقانه ولز، یک وجه مهم را نیز در او تثبیت کرد.
ولز هنرمندی بود که از زمان خود بسیار جلوتر بود و همین تقدم و تأخر زمانی بود که او را به عنوان یک جاه‌طلب اصیل معرفی کرد. هنرمندی که با جاه‌طلبی‌هایش، چیزی بیشتر از سینمای متعارف آن زمان طلب می‌کرد و همین وجه را در فیلم انعکاس داد.

"همشهری کین" بر پایه نوعی روایت چرخشی پیش می‌رود که امروز عنوان روایت مدرن با شکست زمان را به آن اطلاق می‌کنیم. قصه با حرکت در زمان و مکان و تکیه بر نریشنی که مربوط به فیلم مستند زندگی چارلز فاستر کین است، محل زندگی، حاشیه‌های زندگی او و ... را معرفی می‌کند و نهایتاً به روایت دوستان و نزدیکان از کین می‌رسد.


هر چند روایت‌های تصویری دیگران به گونه‌ای چیده شده که مقاطع زندگی ولز از کودکی تا جوانی، بزرگسالی و پیری به ترتیب دنبال هم باشد، ولی این توالی زمانی نمی‌تواند ارزش‌های بدیع ساختار روایتی فیلم را بخصوص در آن زمان کمرنگ کند. زمانی که نه "ممنتو" ساخته شده بود نه "21 گرم" و ... که شکستن قالب‌های قصه‌گویی کلاسیک کاری متعارف محسوب شود.


                        

نقاط اوج و فرود زندگی پرماجرای کین با تکیه بر جزئیاتی پیش می‌رود که برجسته‌ترین آن همان رزباد است که اساس جستجوی فیلم مستندی از زندگی کین می‌شود. به این ترتیب نخ تسبیح نمادین که گروه سازنده مستند را به گفتگو با نزدیکان و آشنایان او وامی‌دارد علاوه بر اینکه سازنده داستان فیلم است، با یک مولفه عینی هم منطقی جلوه می‌کند.


                       

از ورای این جستجو به تدریج پازل شخصیتی کین کامل می‌شود و در انتها همان کلمه رزباد که کین موقع مرگ ادا کرده، مفهوم بازگشت به ریشه‌ها و رویاهای کودکی را برای رستگاری بشر تداعی می‌کند.

                      

کین هنگام مرگ و در اوج تنهایی نه به عشق‌های گذشته، نه به موفقیت‌های کاری و ... بلکه به یک چیز فکر می‌کرده: سورتمه برفی که با مهاجرت او به شهر و مهد تمدن، در انباری خانه خاک خورد. "rosebud" کودکی فراموش‌شده کین است که در جاه‌طلبی او سوخت.


                     


از اون فیلم هایی است که از دیدنش نمیشه گذشت.


http://jahan.cinemaema.com/module-pagesetter-viewpub-tid-1-pid-1869.htm



اگه میل داشته باشید با خود اورسون ولز بیشتر آشنا بشید میتونید برید به ادامه مطالب و کمی بیشتر در موردش بخونید.



ادامه مطلب
[ پنج‌شنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ] [ 11:20 ق.ظ ] [ رها ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

http://www.webgozar.com/stats/3002198