X
تبلیغات
رایتل

سایه سار مهربانی
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
.
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ چهارشنبه 29 مرداد‌ماه سال 1393 ] [ 08:00 ق.ظ ] [ رها ]
از شنبه هر روز شماره شو میگرفتم و مدام این پیغام "دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد" رو میشنیدم. کم کم نگران شده بودم بخصوص وقتی دیروز دوست و همکارم سراغش رو ازم گرفت و من اظهار بی اطلاعی کردم. چند تا شماره ازش داشتم. شماره هایی که به علتهای مختلفی تعویض شده بودند. شماره خونه جدیدش رو هم نداشتم. دوستم بعضا خونه نبود و با مبایل راحت تر پیداش میکردم. غیبت طولانیش با وجود حال خاص و روحیه بد این روزاش ته دلم رو خالی کرد. با خوه مادربزرگش تماس گرفته و با شنیدن صدای آشنای خاله، خودم رو معرفی کردم و شروع کردم به توضیح دادن اینکه دوست جون رو پیدا نمیکنم و شماره جدیدی ازش میخوام. خاله با ناله و با افزودن رها جان ناراحت نشی ها ... اونچه رو که از شنیدنش شدیدا میترسیدم به من گفت. نمیفهمیدم چی میگه، انگار هر کلمه ایش مثل یک پتک میخورد توی سرم. دلم میخواست میشد و یک دکمه back رو میزدم و باز ازش میشنیدم که: رها جون نازی فعلا درگیره و کمی ناخوش احواله. الان خوابیده و بیدار شد میگم خودش باهات تماس بگیره. یا: آره خودت که میدونی رها جون شماره اش رو عوض کرده. یداداشت میکنی... یا هر جمله کوفتی دیگه غیر از اونکه شنیدم. داشتم قدم میزدم و با ناباوری سعی میکردم خبر ناگوار فقدان دوستم رو هضم کنم، آزار دهنده ترین و دلخراش ترین صحنه، دختر دوست داشتنی و زیباش بود که تو این دنیا یکه و تنها و با چشمانی ترسان مدام مامان رو سراغ میگیره و دیگه پیداش نمیکنه. دخترکی که همین اوایل مرداد چهار ساله شده و حالا باید یک عمر تو حسرت دیدن یک بار دیگه مامان روزهاش رو بگذرونه. مکالمه مو نفهمیدم چطور تموم کردم و رفتم یه گوشه و تلخ و بی صدا گریستم. باور نمیکردم که چراغ عمر یار چندین ساله ام اینقدر زود خاموش شده باشه. یاد آیسا داغونم میکرد. چشمای معصوم و کمی ترسانش رو بار آخر هیچوقت از یاد نمیبرم. 
دلم فریاد میخواست. یه گوشه تنها و فریاد و فریاد و فریاد. چیزی باز هم آزرده ام میکرد و اون هم این بود که کاش کاری از من برمیومد و میتونستم کاری میکردم. حس بیهودگی بهم دست داد. یعنی اون همه حرف هیچی؟ آره دیگه هیچی. به هیچ دردی نخوردی رها اینجا. نتونستی ... . 

روز آمدن و رفتنت تو این دنیا یکی بود عزیزم! اما این کجا و آن کجا؟!

دیگه ملامت کردن کسی و اینکه چی بود و چی شد فایده ای نداشت. دیگه هیچی فایده ای نداشت. به قول مامانم. همه چی علاج داره غیر از مرگ. آااااااخ! دختر نبودنت خیلی بده. خیلی. خیلی بیشتر از اونی که بودنت خوب بود بده. میبینی... یعنی خیلی!
خدایم روح دوست خوب و بسیار و همیشه خوبم رو قرین شادی  و آرامش کن. چیزی که تو این دنیا زیاد ازش بهره نبرده بود. خدایم! دخترکش رو حفظ کن. مراقبش باش. دلش رو آرو کن. از دل کوچیک و کودکانه اش غم های دیگه رو دور کن چون غم نبود مامان تا ابد رو دلش سنگینه. خدایم! خوشبختش کن! خدایم ... سخته... صبر. برای همه شون صبر میخوام ازت... . 

[ سه‌شنبه 28 مرداد‌ماه سال 1393 ] [ 11:20 ب.ظ ] [ رها ]



وقتی یک عزیز با سخاوت تمام هر چه داره بهت هدیه میکنه در مقابلش چکار باید کرد؟ 

دختر زیبای من! تو هر چه شادی تو وجودت داری رو به ما هدیه میکنی و دنیای کودکانه بی نظیرت رو با ما شریک شدی. از وقتی تو اومدی، همه دنیای ما شدی و یه نگاه تازه به ما بخشیدی. به مامانت یه جسارت تازه دادی. جسارتی که مدتها سعی در داشتنش داشت. از وقتی که تو وجود قشنگت رو اعلام کردی، همه دوستت داشته و کماکان دارند. هر جا هم که پا میذاری، دلهایی رو مال خودت میکنی. 

دختر خوبم! وقتی بهت نگاه میکنم، به خودم میبالم و به وجودت و داشتنت افتخار میکنم.خیلی خوشحالم عزیزم که مامانت هستم. قربون تمام مهربونیها و شیرین زبونی ها و همه کارهای منحصر بفرد قشنگت. 

حس میکنم تو هم اینجا راضی هستی و کنار ما خوشحالی و تمام سعیمون بر اینه که این روح زیبا و دنیای بی نظیرت، همینطور عالی باقی بمونند. 

تو این روز قشنگ که همیشه و همیشه روز خاص توست، بهترین هدیه رو به ما دادی و اون این بود که خیالمون رو از بابت سلامتیت راحت کردی و نگرانی هامون رو هموار کردی عزیز دلم. میبینی باز هم تویی که تو روز قشنگ تولدت به ما هدیه دادی؟ یه همچین دختر بخشنده ای هستی تو!

دخترم مامان و بابا برات همیشه بهترین زندگی و بهترین روزها رو آرزو میکنند و حاضرند هر کاری کنند که به زندگی دلخواهت دست پیدا کنی. الهی که همیشه لبهای زیبات بخنده عزیزم. الهی که همیشه سلامت و خوشحال باشی. 

تولدت مبارک نازنین دختر بی نظیرم! مامان همیشه عاااااشقته عزیزم!


I know that god has blessed my life

because I have Diana for daughter



[ سه‌شنبه 21 مرداد‌ماه سال 1393 ] [ 07:43 ق.ظ ] [ رها ]

مامان به فدات عزیزم!

بی مقدمه بگم خیلی برام عزیزی. همه حرکاتت، همه رفتارهای شیرینت، همه شیرین زبونی هات، بازی کردنهای خوشگلت و تلاشت برای یادگیری و صحبت کردن و ... برام گنجی گرانبها هستند. درسته که گهگاهی مامانی یکم عصبی میشه و از کوره درمیره اما بدون که مامان هم یه جور بشره و ممکنه مامان ها هم گاهی ناراحت بشن نازنین دخترم اون هم در مقابل شما کوچولوها که بسیار صبر میطلبید و این کالا در مامان شما کمی کم پیداست! مامان دوست داره که تو بچگی کنی و شاد باشی و عاشق کودکانگی ات هستم. 


 
ادامه مطلب

[ دوشنبه 13 مرداد‌ماه سال 1393 ] [ 10:57 ب.ظ ] [ رها ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

http://www.webgozar.com/stats/3002198