X
تبلیغات
رایتل

سایه سار مهربانی
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
.

پیاده داشتم مسیر رو طی میکردم و از خنکی هوای صبح لذت میبردم. دختری رو گذاشته بودم مهد و داشتم میرفتم تاکسی های مسیر، که مرا تا محل کارم میبرند سوار شوم. خلوتی خیابان ها و نسیم خنک حالم را خوب کرده بود. تاکسی ها ایستاده بودند؛ سوار شدم و جلو نشستم. سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و هنوز حال خوبم همراهم بود. حرکت که کردیم ذهن فعال نیز شروع کرد... . عابران و ماشین ها و درختان رو نگاه میکردم و ذهنم هم میخزید توی یک یکسری مسائل کهنه ادامه دار. بعد از توقف سر چهار راه باز هم چشمهام به بوته های خر زهره افتاد با گل های صورتی  ... . این جمله را یادآور شدم که: قدرت کینه از عشق بیشتره و باز یک پیام دیگر: وای چقدر ما آدم ها وحشتناکیم( در واقع من وحشتناکم این میان). فکر کردم خوب...من وحشتناکم آره(البته از دید تو اما چه چیز باعث شده که این واکنش ها بروز کنه؟ این واکنش های وحشتناک.... ماشین پیچید و من باز بوته های خر زهره دیدم به تکرار که شاد و خندان و سرسبززززز داخل بلوار با گلهای صورتی و سفید خودشون بی خیال ایستاده بودند. 

باز هم باقی پیام هاش که بی وقفه یکطرفه متهمم میکرد. به اعماق وجودم رفتم و دیدم که اینقدر تاثیر مخربی رویم نگذاشته. اینکه با ناراحتی حس کنم ته دنیاست و با بغض و ناراحتی خود خوری کنم که واااای من اینطوری نیستم من من من وحشتناک نیستم . من کینه ای نیستم من ... من... من... . نمیخوام بگم که تاثیری روم نگذاشته این پیام های گاه و بیگاه و این خبرهای جورواجور. اما روزگارم را سیاه نمیکنه فلجم نمیکنه مثل سابق. میشنوم. کمی در موردش فکر میکنم و محکمتر میایستم و میگذارم هر جور میخواهند قضاوت کنند. ماشین داره نزدیک میشه. باز هم یک بلوار دیگر و باز هم گل و گیاه و ای بابا باز هم خر زهره! تعجب نداره خر زهره زیاد کاشته میشه. 

بله این پیامهای تند هم ضعیفم نکرد و فقط این بار سکوت نکردم و یک جواب دادم و دیگر هیچ. هنوز هم هیچ... . همانطور که گفته بود دیگه خواستار هیچ دیدار و رابطه ای نیست و نخواهد هم بود. من هم اینطوری آرامشم بیشتر است. دارم میرسم. دور میدان پیاده میشوم و تا محل کارم قدم میزنم. نگاه میکنم. اینجا خر زهره کمتره. اوه چند بوته ختمی. لبخندی در ذهنم میزنم و حس میکنم سبک هستم. افکارم خوب به نتیجه رسیده اند و خوب مدیریت شدند. خر زهره هم کمکم کرد انگار!!!!  

[ شنبه 29 خرداد‌ماه سال 1395 ] [ 11:54 ق.ظ ] [ رها ]

سی و هفت سالگی هم از راه رسید. دهه چهارم زندگیم دهه عجیب و غریبی بوده و کماکان هست. از هر نظر عجیب و غریب. خدایا من این دنیای عجیب و غریبت رو دوست دارم. بودنم در کنار عزیزانم را دوست دارم. اینکه میدانم هستی را نیز دوست میدارم. اینکه گاهی حس میکنم هلم میدهی و پشتم میلرزد و دلم خالی میشود هم جزیی از این هستی است که به من بخشیده ای، نه؟ قوی تر شدنم بعد از آن را هم دوست دارم. در آستانه سی و هفت سالگی قرارم دادی و من لبریزم از هستی. ممنون. مراقب عزیزانم باش. مراقب خودم هم باش. چون این در آستانه میلاد بودن ها را هم دوست میدارم. شور هستی را میخواهم همیشه.

فردا زاد روز من است...



[ دوشنبه 24 خرداد‌ماه سال 1395 ] [ 10:20 ب.ظ ] [ رها ]
مدتی  است که شوهرخاله ام بیمار هست. بیماری  ای که خیلی آروم، گرفتارش کرده. بیماری خوش خیمی هم نیست. وقتی که رفتم ولایت قصد دیدارش رو کردم. یک فرصت تقریبا یک ساعته پیدا کرده و با همسر جان و دختری به عیادتشون رفتیم. مدتها بود که به منزل خاله جان نرفته بودم. یک خانه ی قدیمی که در اصل به مادربزرگ فقیدم تعلق داشته و سالهاست که خاله اونجا زندگی میکنند. پا که اونجا گذاشتیم دلم گرفت. هم از تغییر سبک اون خونه قدیمی که کم کم همه چیزش عوض شده، هم از همه رخدادها و هم از سوت و کوری و خونه نشینی محمود خان.
مرد مهربانی است این مرد. کاری به سایر خصوصیتهاش ندارم. خاله و بچه هاش  رو دوست داره و تو تمام سالهای عمرم هیچ بدی ای ازش به خاطر ندارم. در کل کم حرفند ایشون. گوشش سنگین شده بود و بیشتر لاغر و کسل بود. از سرگیجه شکایت داشت. دو تایی تنها بودند. کمی سربسر محمود خان گذاشتم و دیانا بانو هم که با خاله جان مشغول صحبت  شده بود. بهش میگم هنوز سیگار میکشی؟! میگه نکشم میمیرم. دور از جونی گفتم و خندیدیم. خاله به رسم مهمان نوازی میوه برامون آوردند و من تعارف کردم. محمود خان خیار برداشتند و خاله جان بشقاب رو از جلوش برداشت و محمود خان شاکی شد. خاله میگه میخوام برات پوست بگیرم. کمی رفت تو خودش. چند دقیقه ای که گذشت برگشته به خاله ام میگه ببخشید خانم گفتم چرا بشقابم رو برمیداری... من متوجه نشدم که شما میخوای چکار کنی. عزییییزم ... یه حالی شده بودم. نه که الان خونه نشین شده باشه و نیاز به جذب محبت خاله و اطرافیان داره که همیشه این مرد محبتش زیاد بود.
کمی گفتیم و شنفتیم. تا دخترک بخواد حوصله اش سر بره پا شدیم. از این ملاقات حس خوبی داشتم دلیل اصلیش هم خود محمود خان بود. خدا جانم مراقب همه دل های مهربان باش و کمکش کن این مرد رو.


[ پنج‌شنبه 6 خرداد‌ماه سال 1395 ] [ 01:48 ب.ظ ] [ رها ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

http://www.webgozar.com/stats/3002198