X
تبلیغات
رایتل

سایه سار مهربانی
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
.

هر کی یه تعبیری داره. هر کسی یه چیزی میگه. تعبیرها و دیدگاهها اینجا هم مثل خیلی جاهای دیگه متفاوته.

یکی میگه بچه میوه زندگیه.

دیگری میگه بچه ثمره عشق دو تا آدمه.

اون یکی اعتقادش بر اینه که اصل ازدواج بقای یک نسله.

فرد دیگه تولید نسل رو یک خیانت به حساب میاره و ترجیح میده وسیله ورود یک انسان بی گناه به این آشفته بازار نباشه.

برخی ادعا میکنند که بدون بچه زندگی امکان نداره و ممکنه پیوند دو تا آدم به خاطر عدم داشتن فرزند بهم بخوره.

این دیگه برمیگرده به طرز تفکر آدم ها. اما اغلب لازمه داشتن یک زندگی مشترک خوب داشتن فرزند و به قولی بقای نسل تلقی میشه. خیلی از پسرها  و دخترها فقط ازدواج میکنند که مجرد  نباشند. بچه دار میشن فقط به این خاطر که بچه داشته باشند و زندگیشون از اون حالت یکنواختی دربیاد؛ که اجاقشون روشن باشه و انگ ناقص بودن بهشون نخوره.

نمیشه فکر همه آدم ها رو که عوض کرد اینو میدونم اما خوب کاش همه اینو متوجه بشن و به صرف اینکه درست فکر میکنند بخوان اونو به دیگران القا کنند. این رو البته کلی گفتم. نه صرف در این مورد خاص.


سر یه مطلب نوشتن از بس من میرم و برمیگردم که از حسش خارج میشم ...

آهان قصه از اینجا شروع شد که چند بچه آروم آروم اومدند تو فکرم و من کم کم فکرم متاستاز داد و متاستاز داد تا رسید به این چیزایی که نوشتم. در مورد بچه ها باز هم مینویسم. در مورد مصطفی باید بنویسم. اینکه چقدر مامانش نگرانشه و اینکه چقدر با استعداده. در مورد یاسی و ثمین و مامانشون که یه جورایی در حق خودم هم مادری کرده. مینویسم... با طمانینه.

[ پنج‌شنبه 28 بهمن‌ماه سال 1389 ] [ 01:43 ب.ظ ] [ رها ]

زمانی دور

در ایرانشهر

همه در بیم

نفس در تنگنای سینه ها محبوس

همه خاموش

 

و هر فریاد در زنجیر

و پای آرزو در بند

هزاران آهنگ و آوای خروشان بود و شب خاموش

فضای سینه از فریاد ها پر بود و لب خاموش

 

و باد سرد

- چونان کولی ولگرد

به هر خانه، به هر کاشانه سر می کرد

و با خشمی خروشان

شعله روشنگر اندیشه را

- می کشت

شب تاریک را تاریکتر می کرد .

...

***

...

در آن دوران

در ایرانشهر

همه روزش چو شبها تار

همه شبها ز غم سرشار

 

نه در روزش امیدی بود

نه شامش را سحر گاه سپیدی بود

نه یک دل در تمام شهر شادان بود

 

خوراک صبح و ظهر و شام ماران دو کتف اژدهاک پیر

مدام از مغز سرهای جوانان

- این جوانمردان - ایران بود

 

- جوانان را به سر شوری ست توفانزا

- امید زندگی در دل

- ز بند بیدگی بیزار

و این را آژدهاک پیر می دانست

از اینرو بیشتر بیم و هراسش از جوانان بود.

...



 

لب هر در

به روی کوچه ها آهسته وا می شد

و از دهلیز قلب خانه ها با خوف

سراپا واژه انسان رها می شد

 

هزاران سایه کمرنگ

- در یک کوچه با هم آشنا می شد

طنین می شد

 

- صدا می شد

صدای بی صدایی بود و

- فرمان اهورایی

...

***

...

بپا خیزید !

کف دستانتان را قبضه شمشیر می باید

کماندارانتان را درکمانها تیر می باید

 

شما را این زمان باید

دلی آگاه

همه با همدگر همراه

نترسیدن ز جان خویش

روان گشتن به رزم دشمن بد کیش

نهادن رو به سوی این دژ دیوان جان آزار

شکستن شیشه نیرنگ

بریدن رشته تزویر

دریدن پرده  پندار

 

اگر مردانه روی آرید و بردارید

- از روی زمین از دشمنان آثار

شود بی شک

تن و جانتان ز بند بند گی آزاد

- دلها شاد

 

تن از سستی رها سازید

روانها را به مهر اورمزدا آشنا سازید

از آن ماست پیروزی

...

***

...

خدای عهد وپیمان میترا،

- پشت و پناهم باش !

بر این عهد و بر این میثاق

گواهی باش

در این تاریک پر خوف و خطر

- خورشید را هم باش !

خدای عهد و پیمان، میترا،

- دیر است، اما زود

مگر سازیم بنیاد ستم نابود

 

به نیروی خرد از جای برخیزیم

و با دیو ستم آن سان در آویزیم

- و بستیزیم

که تا از بن

بنای آژدهاکی را بر اندازیم

به دست دوستان از پیکر دشمن

- سر اندازیم

و طرحی نو در اندازیم

...

***

...

در آن شب از دل و از جان

به فرمان سپهسالار کاوه مردم ایران

ز دل راندند

نفاق و بندگی و خسته جانی را

و بنشاندند

صفا و صلح و عیش و شادمانی را

نوازش داد باد صبحدم بر قله البرز

درفش کاویانی را

***

                                                                                            حمید مصدق

[ سه‌شنبه 26 بهمن‌ماه سال 1389 ] [ 03:50 ب.ظ ] [ رها ]

ـ سلام؟ خوب هستید؟

ـ[مثل همیشه مودب و با دیسیپلین] سلام علیکم. حال شما؟

ـممنونم شما خوب هستید ؟ بهترید؟ زندایی خوبند؟

ـ شمایی؟ خوبی ؟ نشناختمت فکر کردم فرزانه ای.

ـ[با یکم شیطنت] فرزانه؟ نه فرزانه ؟

ـ عروسم...

و من خجالت کشیدم. عروسش... آره من نه دیدم و نه اسمش رو میدونستم.تقریبا یک ساله پسر داییم ازدواج کرده و من حتی تبریک ازدواجشون رو هم نگفته بودم.

ـ نشناختم صداتو پشت تلفن نیست خیلی وقته نشنیده بودم...

ـبله دایی جان حق با شماست قصور از من بوده شما عفو کنید منو.

ـ نه خواهش میکنم ...


دایی مدتیه به کمر درد حاد و شدیدی دچار شده طوری که به سختی میتونه راه بره. پزشک ها عمدتا راه عمل رو به دایی پیشنهاد کردند. دایی جان من هم که حدود ۴ سال پیش قلبشون رو عمل کردند و روحیه خیلی خوبی هم ندارند از این پیشنهاد ناخشنود بودند تا اینکه روش طب فیزیکی رو قرار شد امتحان کنند و هم اکنون برای معالجه اومدند. بعد از اینکه تلفن رو قطع کردم مثل بچه هایی که کار اشتباهی کرده و احساس شرمساری میکنند، به دامان بزرگترها پناه میبرند و اعتراف میکنند به مریم جون(خواهری) زنگ زدم ...ـ مریم من با دایی صحبت کردم ... ـ خوب؟ ـ خجالت کشیدم مریم. ـ عیب نداره مامان (مریم منو مثل دخترای خودش میدونه) پیش اومده دیگه کاری هم نمیتونی بکنی. شما که همش سر کارید نمیتونید که دنبال کار دایی باشید (دلداریم میداد)

به خاطر یه سری مسائل خونوادگی از بعد از فوت مامان بزرگ که نزدیک دو سال پیش بود من دایی رو دیگه ندیدم. البته قبل از اون هم سالی یک بار عید نوروز میدیدیم همدیگه رو اونم خیلی خشک و رسمی نه مثل سالهای دور گرم و صمیمی.

داییم یک فرهنگی بازنشسته است. عاشق کارشه و بعد از بازنشستگی تو شهرمون یک دبستان ابتدایی غیر انتفاعی تاسیس کرد که با توجه به تجربه دایی از بهترین مدرسه هاست. یادمه اون اوایل خونه شون هم کنار مدرسه بود و ما که میرفتیم خونه شون تو حیاط بزرگ مدرسه چقدر بازی میکردیم و بهمون خوش میگذشت. چقدر ساده و صمیمی بودیم. دلم گرفت خیلی دلم گرفت. چقدر با هم صحبت میکردیم و منو خیلی دوست داشت. دایی چون عادت به سخنرانی داشت همیشه سخنور خوبی بود و من همیشه از مصاحبت باهاشون لذت میبردم. بازم دلم گرفت...


 

[ دوشنبه 25 بهمن‌ماه سال 1389 ] [ 10:17 ق.ظ ] [ رها ]

یه وقتایی تو یه بمبستهایی گیر میکنی که موندن درش آزار دهنده است و بیرون اومدن ازش هم بسی دشوار. سخته؛ خیلی سخته که یکسری افکاری رو که با سنبه از بچگی تو سرت میکنند و بهت اطمینان میدن که کاملا درسته رو طی سالها بخواهی در بیاری و بیرون بریزی و افکاری 180 درجه مخالف اونها رو بخوای جایگزین کنی. خیلی سخته که نتونی کسی رو قانع کنی و هر چی تلاش کنی دیگران حتی کسانی که خیلی بهت نزدیکند بازم حرف خودشونو بزنند. خیلی سخته که تمام کارها و حرکاتت به منظور برداشت بشه. خیلی سخته که جایی بایستی که همیشه میترسیدی و کاری رو مجبور به انجامش بشی که فکرشم نمیکردی. سخته اما گاهی لذتبخشه و بهت اطمینان میده که هنوز هم هستی و میتونی از نورون هات استفاده کنی. گیریم یکم ...از هیچی که بهتره.

آره قبول دارم گاهی سردرگم میشم، گاهی حس میکنم دیگه نمیتونم، گاهی دلم میخواد فقط برم.کجا؟ نمیدونم فقط برم اما به خودم میام و به خیلی مسائل نگاه میکنم باز هم مصلحت و باز هم امید ساختن و امید و ...

امروز سوسن جون اذیتم کردی ها هم منو هم بچه های ما رو. نکن این کارا رو سرکار خانم فرهیخته با خروارها ادعا و تحصیلات و ...

[ شنبه 23 بهمن‌ماه سال 1389 ] [ 03:18 ب.ظ ] [ رها ]

سه شنبه شیرین، دوست خانم ط. از پرسنلمون، که من علاقه خاصی بهش دارم اومده بود پیش دوست جونش که با همدیگه برن بیرون و قرار آب انار خوری داشتند. شیرین دختر خیلی ماهیه و باهاش که صحبت کردم خیلی بیشتر ازش خوشم اومد. از طریق خانم ط. متوجه علاقه وافرم به فیلم و فیلم های کلاسیک شده بود و چندین فیلم رو به برکت وجودش من برای بار اول یا مجددا دیدم.

اون روز که اومده بود من داشتم میرفتم بالا آماده شم برای رفتن دم در دیدمش. با خنده بهم گفت که براتون  فیلم آوردم. گفتم میرم بالا میام میبینمت. فیلم ها رو بهم داد و یه جای خوب رو هم بهم معرفی کرد. اتفاقا نزدیک محل کار همسره و چقدر هم خوب چون میتونیم خونه رفتنی قرار بذاریم با هم بریم. 

دیروز که مرخصی گرفته بودم و تو خونه موندم یکم استراحت کنم. معمولا برای سفر یا کار خاص یا برنامه بازآموزی مرخصی میگرفتم. اما این دومین بار بود که صرفا برای استراحت این کار رو میکردم. وقتی میبینم دیگه خیلی خسته ام اعلام میکنم که من فلان روز نیستم. جاتون خالی تو خونه موندم و حسابی استراحت کردم. مدتی بود خوابم مختل شده بود. یکم که به کارام رسیدم تصمیم گرفتم یکی از فیلمهای شیرین جون رو ببینم. ورتیگو رو که قبلا دیده ام و حس فیلم سنگین زیاد نبود ... رسیدم به سینما پارادایس و دیدم حدود 2 ساعت و 40 دقیقه فیلم بود. فیلمی با روند آروم و بسیار لذت بردم از دیدنش خیلی بهم چسبید و خوشم اومد و جالب بود تا بحال ندیده بودمش.

                      

فیلم به زبان ایتالیایی و محصول 1988 هست به کارگردانی جوزپه تورناتوره.

سالواتوره کارگردان به نامیه و دهه پنجاه زندگیش رو میگذرونه. اون در رم زندگی میکنه. توسط مادرش بهش پیغامی میرسه که باعث میشه بعد از 30 سال به زادگاهش (که دهکده ای است اطراف سیسیل) برگرده و اون مرگ آلفردو هست. با یه فلاش بک طولانی سالواتوره میره به دوران کودکیش... پدر توتو(سالواتوره) تو جنگ کشته شده و آلفردو تقریبا به جای پدر و در عین حال بهترین دوستش است. سینما پارادایس تنها سینمای دهکده است که آلفردو آپاراتچی این سینماست. توتو عاشق فیلم و سینماست و همیشه میره و تمام فیلم ها رو توی اتاق کوچک آپاراتخونه کنار آلفردو نگاه میکنه.


حتی زمانی که پدر مقدس نظام ممیزی رو اجرا میکنه توتو اونجاست حتی وقتی پدر سر صحنه های خاص زنگ رو به صدا درمیاره. آلفردو این قسمت از صحنه ها رو باید از نگاتیو قطع کنه.

                        

توتو همیشه و همه جا با آلفردوست و زمانی که سینما آتیش میگیره این توتوی فسقلیه که جون دوست بزرگش رو نجات میده. آلفردو در این حادثه بیناییش رو از دست میده و توتوی باهوش و عاشق سینما جای اون آپارات چی میشه چون تنها کسیه که ریزه کاری ها رو بلده. توتو به سن نوجوونی میرسه و همچنان سینما رو میگردونه و باز تنها دوست آلفردوست. توتو عاشق دختر زیبا رویی به نام النا میشه و این شروع راه تازه ای برای اونه. اما پدر و مادر النا سعی میکنند هر چه بیشتر اونها رو از هم جدا کنند و در این بین آلفردو و حوادثی که پیش میاد به این جدایی دامن میزنند و یک جدایی عمیق و با فاصله بینشون پیش میاد.

                      

آلفردو  آرزو داره توتو از اون دهکده بیرون بره و به کارهایی رو بکنه که استعدادش رو داره و او همیشه دوست میداشت. به همین خاطر از هیچ کوششی دریغ نمیکنه و بهش توصیه میکنه که برو و هیچوقت برنگرد حتی برای دیدن من. توتو میره و دیگه برنمیگرده...اما برای خاکسپاری آلفردو برمیگرده به دهکده و پی به یکسری وقایع میبره ...

                        

سالواتوره و النا بعد از این همه سال همدیگه رو ملاقات میکنند و النا سعی میکنه قانعش کنه که اگر در کنار هم بودند او به این مدارج نمیرسید و این فیلم های قشنگ ساخته نمیشدند اما سالواتوره اقرار میکنه که همیشه مثل یک آدم گمشده بوده. 

                              


آخرین سکانس فیلم که یک سورپرایز بزرگ و جاودان برای سالواتوره کارگردان محسوب میشه و سکانس خیلی جالبیه و اون فیلمیه که آلفردو از به هم پیوستن نگاتیوهایی که در حین سانسور از فیلم های سینما جدا کرده بود بدست اومده. سالواتوره خیلی تحت تاثیر قرار میگیره و بیننده نیز...

            




[ چهارشنبه 20 بهمن‌ماه سال 1389 ] [ 12:46 ب.ظ ] [ رها ]

یادمه وقتی میخواستم برم سر کار همسر جان گفت که حواست باشه رها چه جوری رفتار میکنی کسی قدر کار آدم رو تو محیط کار نمیدونه کسی نمیگه به به چه خانوم خوبی و ازت قدردانی نمیکنند هیچی که بیشتر ازت متوقع میشن و دقیقا برعکس جواب میده. گوش بده خانوم من گوش بده. اما امان از این وجدان کاری که اینقدر منو قلقلک میداد. من در کل آدم بی تفاوتی نیستم. هر جا که کار کردم اول که سعی کردم کل کار سیستم رو فرا بگیرم گرچه به کارم نیاد اما دوست داشتم بدونم. با بچه ها ارتباط خوبی میگرفتم و یه محیط دوستانه رو فراهم میکردم. البته همه حد و حدودشون رو میدونستند. من کمتر پیش میومد اذیت بشم تو محیط کارم. اینجا چهارمین جاییه که تو این پنج سال دارم کار میکنم و بیشترین مدت رو هم اینجا سپری کردم یعنی یک سال و ۷ ماه. اینجا با وجود کار و مسئولیتهای ریز و درشتش رو باز هم دوست دارم. فقط حدود ۸ ماه یکم فرسایشی کار کردم و راحت نبودم با پرسنلم اونم باید اتفاق می افتاد چون یه موضوعی بود که باید به همسر و من ثابت میشد فرق میکرد جریانش. وجدان کاری هم که گفتم رهام نمیکنه باید تمام و کمال کارام رو انجام بدم. گاهی همسر میگه چرا اینقدر انرژی میذاری وقتی مردم قدرت رو نمیدونند. حالا جالب ترین قسمت ماجرا اینه که اینجا این همه من به اینها یاری رسوندم و در حقشون لطف کردم و تو این آشفته بازار هی اینجا و اونجا واسطه اینها شدم و ریش گرو گذاشتم n بار خواستند نامه بزنند نذاشتم. ارتباط آقای س(مدیر داخلی) رو با مجموعه بیشتر کردم. باز یه توقع های بی جایی داشتند. البته منم وقت گذاشتم ایرادات رو بهشون نشون دادم و کشیدم کنار. بهشون هم حالی کردم که این ها فقط یه لطفه که دارم در حقتون میکنم در حیطه وظایف من نیست. من خدا رو شکر وظایفم مبسوط و مکتوب اومده و کسی نمیتونه هیچ ادعایی کنه. به هر حال یکم جابجایی مدیر داخلی اوضاع رو بهم زده و بچه ها یکم ناراحتند. از اون مدل خانوماییه که فقط جلوش الکی باید مشغول باشی. اذیت میشن بچه ها...

بگذریم...


وووو ...بالاخره دوست جونم رو هم پیدا کردم. اما یکم دوره الان. فعلا نمیتونم ببینمش. باورم نمیشد وقتی قیافه قشنگش رو روی صفحه مانیتور دیدم. مدتی بود به صرافت پیدا کردنش افتاده بودم نمیدونم چی بود اما بد جوری تو فکرش بودم. آره خیلی راحت تو فیس بوک دیدمش. شاید چون واقعا مصمم بودم اینقدر سریع تونستم بهش برسم. سیما وای سیمای من. چقدر تو پر انرژی و دوست داشتنی بودی  عزیزم. 


سال اول دبیرستان یکی از بهترین سالهای زندگیم بود. ما دومین دوره از نظام جدید آموزشی بودیم. یادمه که چقدر پرس و جو کردیم که من برم نظام جدید یا نه. دایی بزرگم تو آموزش و پرورش بود و خیلی تمایل نداشت و نگران بود که شاید سری های اول قربانی بشن. من که همیشه دوست داشتم راه های جدید رو امتحان کنم نظام جدید رو انتخاب کردم. یادمه مسئولین مدرسه چقدر ما رو میترسوندند که یکم دیر بجنبید و اشتباه کنید نمیتونید درساتون رو پاس کنید و نظام جدید تنبلی و تن پروری برنمیتابه و... من با سیما و چند تا از دوستان خیلی خوبم سال اول همکلاس بودم. سیما دختر باهوش و پر انرژی ای بود همینطور زیبا و دوست داشتنی. عاشق داریوش بود مثل خودم و ایتالیا. سال دوم من رشته ریاضی رو انتخاب کردم. اما خیال داشتم تغییر رشته بدم. رشته دانشگاهی من مستلزم این بود که رشته تحصیلیم تجربی باشه. من فقط سال دوم رو ریاضی خوندم و سال سوم دیگه تجربی شدم. چون باید یکسری واحدهای خاص پاس میکردم که شاید عقب می افتادم.


                

اما خیلی خوشحالم که سال دوم رو تو اون کلاس بودم. بچه هایی که همکلاسیم بودند هم درس خون بودند هم شیطون. فوق العاده بودند. کلاس یکدست و متحدی داشتیم. یکی از بچه ها به نام آتوسا که همکلاسی مون هم نبود با چند تا از بچه های ما خیلی دوست بود؛ این موجود زلزله ای بود در نوع خود بی نظیر. یه بار زنگ تفریح اومده بود تو کلاس ما و یهو یه نعره ای کشید و چشمتون روز بد نبینه ما یه معاون داشتیم که خانمی بود جدی که مو رو از ماست میکشید بیرون. وقتی سر بچه ها هوار میکشید کل عضلات راست کننده مویشان منقبض میشد و خلاصه از اون مخلوقات خاص پروردگار بود. حالا تصور کنید این خانوم ناظم ما یه دفتر مخصوص خودش جدای از دفتر مدرسه برای خودش درست کرده بود و اون اتاق خوشگلش چسبیده بود به کلاس زلزله خیز ما. آخه کدوم معاونی واسه خودش دفتر سوا داره ؟ این خانم باغبان ما با آتوسا جون رابطه همچین خوبی هم نداشت و از شانس اون موقع خاص تو اتاقش بود. یهو مثل اجل معلق سر رسید ؛ موهای قرمز رنگش مثل همیشه نامرتب از گوشه گوشه مقنعه کج و کوله اش زده بود بیرون. سکوت مطلق حکمفرما شد. غرید که "کی بود اون صدا رو از خودش درآرود؟"...سکوت باز: "...؟" ...سکوت... کارد میزدی خونش در نمیومد. شک نداشت که کار آتوساست و تیر آخر: اگه نگه از کل کلاس نمره انضباط کسر میشه. ... و عصبانی عصبانی رفت. یه همهمه آرومی تو کلاس روون شد. همه بدون استثنا به آتوسا گفتیم که هیچ کاری نمیتونه بکنه تو نرو خودت رو معرفی کن بیچاره ات میکنه. اون از یک کلاس به این بزرگی و بچه های به این زرنگی نمیتونه نمره کسر کنه و آتوسا خودشو معرفی نکرد و نمره انضباط هم از ما کسر نشد.

میخوام...من اون بچه ها رو میخوام. اون صمیمیت رو میخوام. اون دوستی ها رو میخوام. اون یکرنگی و شادی ها و قلب های مهربون رو...


[ یکشنبه 17 بهمن‌ماه سال 1389 ] [ 09:49 ق.ظ ] [ رها ]

جمعه شبها آثار تهمینه میلانی رو حتما از manoto 1 میبینم. بعضی از فیلم های این خانم رو برای چندمین بار نگاه میکنم و گاهی هم  اولین باره که میبینم.

جمعه ای که گذشت با همسر "واکنش پنجم" رو دیدیم که بسی بحث برانگیز بود برای ما دو تا.


                       

                          

همسر معتقده که یکم غلو میشه تو یه همچین فیلمهایی و فیمینیستیه. گرچه خود جناب همسر مخالف سرسخت ظلم و خودخواهیه. به نظر من فیلم های تهمینه میلانی فیمینیستی نیستند؛ نگاهی به بعضی سنت ها و نگاه های غلطه و میتونم بگم تهمینه میلانی به زن نگاه میکنه!


                             

چرا که زن اغلب دیده نمیشه. تو جامعه ما که یک جامعه دینی هستش سنت با یک سری رسم و رسوم عربی(به بهونه دین) قاطی شده و همه اینها منجر به نگاهی بس چندش آور به زن میشه. گاهی از سخن هایی که در مورد زن بیان میشه به معنی واقعی کلمه حالت تهوع بهم دست میده. همسر میگه که جامعه و قانون ما درسته که به زن اهمیت نمیده اما چیزی هم برای مرد به ارمغان نیاورده. حق طلاق و حق نگهداری از فرزند به چه درد مرد میخوره. اما منظور من نادیده گرفتن زنه درسته که در جامعه ما انسان در کل هیچ ارزشی نداره اما زن همچنان یک موجود فراموش شده باقی مونده. 


پر رنگ تر شدن زن در اجتماع هم به این مسئله کمکی نکرده. یه تفکر سنتی آزار دهنده در مورد زن هست که به سادگی نمیشه از بینش برد درست مثل نگرشی که عمده مردم جامعه مون در مورد خدا و حواشی دین دارند. چسبیدن به یک سری خرافات که هم خودشون و هم نسل های بعد رو به فنا میبره... سالهای سال گذشته و خیلی چیزها تغییر کرده اما برخی افکار همچنان در قرن ها و بلکه هزاره های قبل به جا مانده و بوی کپک زدگیش غیر قابل تحمل و گاهی میتونه نابود کننده باشه.


    

از همون بچگی بذر ترس و تفاوت تو وجود این موجود ظریف کاشته میشه و تفاوت ها بهش دیکته میشه و ترس میشه همزاد و همراه همیشگیش تو نمیتونی خوب رانندگی کنی تو نمیتونی تنها این کارو کنی و ...و جالب اینکه این اونه که باید به قهرمان شجاعش دلگرمی بده و مصالح محکم این ستون باشه.  این تناقض ها تو وجود زن همیشه جالب بوده. محکم در عین حال شکننده، صبور در عین حال سرکش. تو سختی ها اونه که سپر بلاست تو مصیبت ها اونه که دلداری میده و تحمل میکنه. یه اقیانوس مهر و به قول دوست عزیزم آقای جعفریان این محبت مثل خون تو رگهاش جاریه و این یه جوشش درونیه. 

کل کپک های موجود در فکر این جامعه به طرز وحشتناکی مقاوم به درمان شدن و به سختی میشه یه درمان مناسب براش پیدا کرد. اما کماکان همان پروفیلاکسی بسی بهتر از درمان پاسخ خواهد داد و باید نطفه شو از همان کودکی در ذهن فرزندانمون ببندیم تا با بزرگ شدن این نطفه ها در کل جامعه کمی از حالت ناامید کننده جامعه کاسته بشه و باشه که بهبودی کم کم پدید بیاد...      


و

تاسف و هزاران تاسف که اولین حمایت کنندگان از قانون های ضد زن همانا خود زن است. ابتدا باید زن ارزشهای وجودی خودش رو بفهمه تا به کسان دیگه اجازه نده که باهاش اونجور که دلشون میخواد رفتار کنند. باید روشن و بلند فکر کنه تا بتونه تاثیر بذاره. که به نفع کل جامعه است که به سمت شفا پیش میره...



[ یکشنبه 10 بهمن‌ماه سال 1389 ] [ 09:37 ق.ظ ] [ رها ]

پر بیراه نگفتند که هر یک از فیلمهای هیچکاک برای خود کلاس درسی است.

فیلم طلسم شده یا همون spellbound آلفرد هیچکاک 21مین اثر اوست که در سال 1945 ساخته شده.

در ابتدای فیلم جمله ای از شکسپیر بیان میشود:

" گناه نه در طالع ما بلکه در خود ماست"

این فیلم در مورد سایکو آنالیز یا تجزیه و تحلیل روان انسان است. روانکاو از بیمار میخواهد که در مورد پیچیدگی هایی که در اعماق وجود خود مخفی کرده صحبت کند و با این کار گویی درهای بسته درون وجود خود را میگشاید و میتواند از عقده ها و احساس گناه درونی خویش رهایی یابد.



اینگرید برگمن در نقش کنستانس پیترسون که دکتر روانپزشکی است که در یک مرکز نگهداری از بیماران روانی مشغول به کار میباشد.


ریاست این مرکز قرار است از دکتر مارچسون به دکتر آنتونی ادواردز منتقل شود. با آمدن ادواردز شروع تازه ای در زندگی احساسی کنستانس رخ میدهد اما بعد از مدتی متوجه میشود که این فرد دکتر ادواردز نیست و او اعتراف میکند که ادوارد را کشته. او یک کیس روانی با بیماری فراموشی است که هویت خود را به خاطر نمی آورد. اما کنستانس شک ندارد که این مرد قاتل نیست. نام واقعی او جان بالانتین است(گرگوری پک).


             

پلیس جسد آنتونی ادواردز رو در یک پیست اسکی پیدا میکنه و برای بازجویی به این مرکز میاد. اما جان قبلا رفته. کنستانس به دنبال او میره و قصد داره به عنوان روانپزشک او به بهبودیش کمک کنه. 

در این تعقیب و گریز کنستانس جان رو پیش استاد پیرش دکترالکس برولوو میبره و با کمک استاد سعی در برگرداندن حافظه از دست رفته جان رو میکنه.

            

دکتر برولوو یکی از شخصیتهای بسیار جالب در این فیلمه که خیلی هم دوست داشتنیه. روانکاو خبره ایه و خیلی به این دو کمک میکنه.

از صحنه های جالب فیلم خوابیه که جان دیده که از نظر روانشناختی روانکاو رو به ضمیر فرد راهنمایی میکنه. خواب عجیب و جالبیه که با پیگیری اون حقیقت ماجرا و حقیقت وجودی جان روشن میشه.


کنستانس با جان به محل حادثه میرن و اسکی میکنند. تا اینکه حافظه جان برمیگرده و به هویت خودش پی میبره و متوجه میشه که چه اتفاقی افتاد که او بار گناه رو از کودکی با خود حمل میکرد و اون کشته شدن برادرش بود و او اقرار میکنه که این یک حادثه بوده و مرگ برادرش تقصیر او نبوده.

                                

اما مرگ ادواردز رو به خاطر نمیاره ولی در مرگ ادواردز افقی تازه گشوده میشه و اون اینه که مرگش اتفاقی نبوده...

سکانس جالب دیگه ای که در این فیلم من خیلی دوست داشتم مکالمه کنستانس با دکتر مارچسونه و صحنه آخر این سکانس که دوربین در حالیکه کنستانس رو در حین بیرون رفتن از در نشون میده که با حرکت دست مارچسون روی تفنگ حرکت میکنه و بعد از خارج شدن کنستانس 180 درجه میچرخه و ...


                     

توصیه میکنم این فیلم رو اگه ندیدید ببینید که بارها وبارها دیدن این فیلم به درک بهتر از اون هم کماکان کمک میکنه.


[ دوشنبه 4 بهمن‌ماه سال 1389 ] [ 01:33 ب.ظ ] [ رها ]

   


زن، خواب آلود از تختخواب پایین اومد و تو حالت گیج و منگی اولین چیزی که به ذهنش رسید خونه ی پر از خرده شیشه ای بود که راه رفتن و مانور دادن درش دیگه آسون نبود. صاف رفت سراغ دفتر جلد قرمزش و بار ذهن شلوغش رو کمی اونجا خالی کرد.

دفتر رو بست و مستقیم جلو رو نیگا کرد. چشمای پف کرده اش بدجوری میسوخت. انگار بعد از مستی سختی از خواب بیدار شده باشه؛ سرش بدجوری سنگینی میکرد. دیگه به اتفاقهایی که شب گذشته افتاده بود فکر نمیکرد.  فقط حس بدی نداشت. حالتش مثل یه ریکاوری بود که بعد از درد و رنج و بیماری حادی حاصل شده باشه. حال هر دوشون همین بود. انگار که یه چیزی شبیه به یه کورک بزرگ، یه غده، یا یه دمل چرکی و شایدم یه شیئی مثل گلوله رو جراحی کرده باشند و در آورده باشندش. چیزی که بارها و بارها درد گرفته و خواسته که سر باز کنه اما مجالش ندادند و باز به حال خودش رهاش کردند. کمی فقط بی حسش کردند، اونم لوکال. اما حالا با تمام سختی بالاخره تن به تیغ دادند. درد کشیدند، فریاد زدند، اشک ریختند و شکستند. انگار رنج مزمنی رو به کنار زده باشند. گوییا زایشی پس از در هم پیچیدنی عظیم پدید آمده باشه.

از آنجایی که از پس این همه شیشه و کریستال شکسته به تنهایی بر نمیومد. باز برگشت به تختخواب و به مرد تازه از دیار خواب آمده اش لبخند زد.

- پا میشی؟

ـ اوهوم[با لبخند]

ـ کار جنون ما به تماشا کشیده است. نمیتونم تنهایی کاریشون کنم خودت باید کمکم کنی.

ـ خوب کاری کردی حالا پا میشیم جمع میکنیم.


روبروی هم اول به تماشای کارشان می ایستند و بعد با احتیاط شروع به برداشتن تکه های بزرگ شیشه میز میکنند. مرد کمی عصبیه و زن خیلی خونسرد گهگاهی بهش نگاه میکنه و لبخندی کمرنگ رو بهش تحویل میده. 

صدای خرچ و خرچ مکش خرده های شیشه به درون ماشین غرنده جارو برقی زن رو در حالیکه توی آشپزخونه داره تکه های بزرگ شکلات خوری کریستال و بطری زینتی روی اوپن رو برمیداره به فکر میبره که "خوبه خشمش رو روی خرد کردن اینها خالی کرد وگرنه چه سمی در وجودش منتشر میشد." به تلخی به کسانی فکر کرد که بودنشون مثل خوردن زیاد داتورا برای دیگران مسموم کننده است.




[ شنبه 2 بهمن‌ماه سال 1389 ] [ 10:41 ق.ظ ] [ رها ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

http://www.webgozar.com/stats/3002198