X
تبلیغات
رایتل

سایه سار مهربانی
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
.

هیچوقت تو زندگیم پیش نیومده بوده که این همه مدت رو در منزل بگذرونم. یا به کار درس خوندن بودم و یا مشغول به کار. برای اولین بار 13 ماه تمام هستش که در خانه هستم و بیشترش رو بهمراه دخترم و مشغول کارهای او. 

دلم میخواد برگردم به محیط کار راستش اما شرایط مناسب فراهم نیست. محل کار...مهد... خیلی چیزهای دیگه. فعلا که هنوز دخمری یکساله نشده و منتظر یک پیشنهاد خوب هستم که از هر لحاظ مناسب باشه. اون پیشنهادها هم که شاید هر وقتی نباشند. در حال حاضر اگه پرنسسمون بذاری البته کمی فکرم درگیر این قضیه است. 


*وه که چقدر این نمونه گیری از بچه ها سخته. چند روز بود خواب نداشتم تا بتونم یه نمونه اول صبحی اساسی ازش بگیرم. تا اینکه امروز بالاخره موفق شدم.  اما راهش رو پیدا کردم. 

[ پنج‌شنبه 30 خرداد‌ماه سال 1392 ] [ 09:00 ق.ظ ] [ رها ]

یک روز تعطیل رو همراه خونواده هاتون میتونید در یک مکان زیبا با تماشای انواع و اقسام پرنده ها خوش باشید. 




ادامه مطلب
[ سه‌شنبه 28 خرداد‌ماه سال 1392 ] [ 10:20 ق.ظ ] [ رها ]

هر چه بچه ها از نوزادیشون بیشتر فاصله میگیرند بیشتر با پدر و مادر و دیگران ارتباط برقرار میکنند. نگاه معنی دارشون معنی دارتر میشه و با کلمات خاص خودشون با آدم یه جورایی صحبت میکنند. هم دلتنگ روزهای نوزادیشون میشی و هم خوشحال از این که بیشتر میتونی متوجه خواسته هاشون بشی. دختر ما هم بسیار عاطفی و مهربونه. متوجه همه تغییرات خیلی سریع میشه و واکنش( به اقتضای سن کوچولوش) نشون میده. 




یه روز از این روزهایی که داره هوا گرم میشه مامانی قصه ما که طبع سردی هم داره اتفاقا با مصرف خوراکی های با طبع سرد یه کوچولو بیمار شد و گلاب به روتون... دیگه. چشمهای مامانی ناخوداگاه بسته میشد و بی حس و حال یه گوشه ای برای خودش افتاه بود. الهی من فداش شم. متوجه میشد که یه چیزی شده و من حالم خوب نیست. بی تاب شده بود و نگرانی در چشمهای خوشگلش کاملا پیدا بود. باباش کنارش بود اما مدام میخواست بیاد پیش من. نه بازی میخواست نه هیچ چیز دیگه. و خنده های زورکی من هم آرومش نمیکرد. بالاخره با خوراندن مقادیری چای نبات و خوراکی های گرم طبع و صد البته استراحتی هر چند مختصر مامانی تا حد زیادی روبراه شد و رفت سراغ دختر خودش. اینجا متوجه تغییر مامانی شده بود از سر شوق میخندید. همینه دیگه همینه این همه محبت و عشق از وجودشون فوران میکنه این فرشته های زمینی بی نظیر که ما رو اینگونه شیفته و شیدا میکنند. 

خدایم حسابی مراقب همه شون باش و نذار نگران ما باشند. یعنی مراقب ما هم باش! 

[ یکشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1392 ] [ 11:38 ب.ظ ] [ رها ]
خوبه که بتونیم روزهای مهم و بیاد موندنی زندگیمون رو کنار عزیزانمون اونطور که میخواهیم خاطره انگیز و زیبا کنیم و تصویرش رو قاب کنیم و بگذاریم گوشه ذهنمون تا با نگاه کردن بهش لبخندی از سر رضایت به لبهامون بیاریم و با مرور شادیمون خرسند بشیم. 
روز تولد آدم میتونه یکی از همون روزهای بیاد موندنی مون باشه که به بهونه اون میتونیم بیشتر در کنار هم باشیم و بیشتر از بودنمون لذت ببریم. 
سی و چهار سالگی هم رسید رها خانوم. 
این بار با یه لقب محشر تولدت رو جشن گرفتی؛ مامان رها !
آرزو میکنم که همیشه در کنار عزیزانتون شاد باشید و خوشبخت. 

[ شنبه 25 خرداد‌ماه سال 1392 ] [ 12:00 ق.ظ ] [ رها ]

چندین سال پیش که برادرزاده ام کوچولو بود و مامیش میکردند یه روز که من منزل مامان بودم مامانش رفته بود بیرون و گل پسر رو گذاشته بود پیش مامانم. بچه از خواب بیدار شد و پی پی کرده بود. من هم برای اینکه مامان اذیت نشه گفتم من تمیزش میکنم و میشورمش. چشمتون روز بد نبینه. تا اومدم پوشکش رو باز کنم چشمتون روز بد نبینه بو به بینیم زد و حالم دگرگون شد... آدم بد دلی نیستم اما برخی از بوها رو اصلا دست خودم نیست نمیتونم تحمل کنم و مدام عق میزنم. مامان هم که حال منو دید گفت برو برو تو این کاره نیستی. وقتی اومدم پیش بقیه خانوم اون یکی داداشم متوجه وخامت اوضاعم شد و وقتی توضیح دادم خندید و گفت بچه که به غذا میفته همینه مدفوعشون بدبو میشه دیگه.  بچه خود آدم که باشه، آدم ناراحت نمیشه. مامان بزرگ هم یه جورایی مثل مادر این مسائل اذیتش نمیکنه. 

حالا که خودم مامان هستم درک میکنم این مسئله رو. نه تنها بوی پی پی ناراحتشون نمیکنه که میشینند و پوشک محتوی اون رو آنالیز هم میکنند و یکی از وظایف خطیر مامان های عزیز هم همین آنالیز هستش. تا کوچولوند و غذا نمیخورند رنگ و قوام و  بلغمی بودن یا نبودنش مورد بررسی قرار میگیره. غذا خور که میشن و در واقع به سنی که با دست کوچولوشون هر چیزی رو به دهان میبرند باید از همه نظر دقیق وارسی بشه! چون هر چی میخورند رو مستقیم پس میدن. این قطره آهن لعنتی هم که همه رنگها رو ماسکه میکنه و لجنی لجنی میکنه رنگ مدفوع رو کلا. یه بار داخل پی پی دختری یه چیز قرمز دیدم و با دقت که نگاه کردم، یه نوشته قرمز رنگ بود. بله یه تکه بسیار کوچک از روزنامه ای که یهو از روی میز برداشته بود و سریع پاره پاره کرده و قصد خوردنش رو داشت که ما وارد عمل شده و این توطئه رو خنثی کردیم اما بالاخره یک تکه خیلی ریز را چپانده بود داخل دهان مبارک و همانطور و به همون صورت هم پسش داده بود. امانتدارند از بس که! حالا مامان های دیگه چیزای متنوع تری بنا بر شیطنت بچه و سن و سالش پیدا کرده بودن. مثل کفش عروسک باربی، زنجیر و کلید! که این مورد کلید متعلق به همان برادرزاده مذکور بنده بود. البته بچه خودش اعتراف کرده بود که مامان من کلید رو خوردم و ایکس ری هم پرده از این خرابکاری برداشت و خدا رحم کرد و دفع شد. 

خیـــــــلی بیشتر از خیلی باید مراقب کوچولوهامون باشیم. که این موجودات فقط کنجکاوند و هر چیزی رو از راه دهان ممکنه بخواهند و تجربه کنند. 

[ پنج‌شنبه 23 خرداد‌ماه سال 1392 ] [ 10:05 ق.ظ ] [ رها ]

خوبه که آدم همیشه عزت نفس داشته باشه. چه وقتی تمکن مالی خوبی داره و چه نداشته باشه. برخی آدمها هستند که کلا از سوء استفاده از دیگران هیچ ابایی ندارند و با این کار خود را زرنگ میپندارند. ممکن است که اینگونه آدم ها با بهره برداری از دیگران کمتر متحمل رنج و خرج شوند اما نکته اینجاست که همین زرنگ بازی درآوردن هاشان اعتبارشان را زایل میکند. شاید بگویند به درک! و به ریششان بخندند اما مالک عزت نفسی که به حراج گذاشتند دیگر نیستند. 

حتما با این تیپ آدم ها برخورد داشتید. بسیار فرصت طلب هستند و تا جایی که میتوانند از اطرافیان و دیگران به نفع خود استفاده میکنند. معمولا هم با کسانی که تو رودربایستی میمونند هم بیشتر حال میکنند و همچین بیشتر ازش بهره جویی میکنند. گاهی این بهره برداری ممکنه ناچیز هم باشه اما خوب چون نیت شومی!!! پشتشه کفر آدم رو درمیاره و منزجر میکنه آدم رو. 

هم اکنون هم یک جفت از این آدم های فرصت طلب بی ملاحظه پزپزی وااای خدای من پزپزی روی مخ بنده هستند و مینویسم که کمی ذهنم راحت شه لااقل! اگه یه روز مثل اون دوست عزیز بنده گذرت به اینجا خورد و خوندی این مطلبمو لطفا بجای کنکاش تو نوشته ها و بی انصاف خواندن من، یکم تو خودت و رفتار خودت دقت کن چون من متاسفانه آدم رکی نیستم که به محض برخورد با یک رفتار ناهنجار تو روی طرف بزنم و این خیلی بده شاید کم کم بهتر کنم این اخلاقمو همینطور که برخی از ضعفهام رو تونستم برشون غلبه کنم. اینجا هم وبلاگ شخصی مه و گاهی هر چی دل و ذهنم بگن رو تایپ میکنم. اوکی؟ دیگه درد دل که آزاده؟

کاشکی به جای بهره کشی عاطفی از خونواده هاتون که حتی تو نگهداری بچه تون ازشون سوء استفاده میکنید کمی به بچه تون شخصیت بدید و یه کوچولو برای تربیتش وقت بذارید و بجای اینکه فقط به فکر این باشید که چی بپوشه و به کی بگم چی براش بخره!!! یکم از وقت گرانبهاتون رو برای ادب کردنش صرف کنید که تو خونه مردم اینقدر آتیش به پا نکنه و فریادهای گوش خراش نکشه. در ضمن گمونم برای این پز دادن های الکی تون هم باید گمونم فکری کرد. بسه آخه پز چی رو به کی میدید. نکن عزیز من همچین. خوب؟ 




[ دوشنبه 20 خرداد‌ماه سال 1392 ] [ 01:05 ب.ظ ] [ رها ]
من اصلا آدم حسابگری نیستم. همسر جان خیلی خوب و دقیق حساب همه چیز رو داره. من اما نه. اما حساب یه چیزی رو خوب دارم و اون روزهایی است که از بدنیا اومدن دخترمون میگذره. مامان ها عمدتا این حساب رو خوب دارند حتی مادری مثل من که خیلی اهل حساب و کتاب هم نباشه. 
عزیز دل من، دختر دلبند من امروز سیصد روزه میشه. از روزی که به دنیا اومد و شنبه هم بود سیصد روز میگذره. همیشه گفتم که محاله خاطره اون روز تابستونی قشنگ رو از یاد ببرم. بارها و بارها برای خودش هم تعریف کردم. اون لحظه اول که دیدمش و بار اولی که شیر خورد رو هرگز فراموش نمیکنم. اون آرامشی که در آغوش مامانیش داشت و اون چهره معصوم و چشمان پر رمز و رازش که به محض دنیا اومدن باز کردشون. 
روزهای اول پر از حس خوب و جدید و البته پر از درد بود. دردی شیرین... . دور و برمون شلوغ بود و من این شلوغی رو اصلا دوست نداشتم. دلم میخواست تو خلوت لم بدم سر جام و فقط به دختر خوشگلم نگاه کنم اما سرو صدا گاهی این مجال رو ازم میگرفت. نمیدونم این چه کاریه که دور و بر مادر و بچه رو که واقعا نیاز به آرامش دارند، اینقدر شلوغ میکنند. بگذریم و از قشنگیاش بگیم که تمومی نداره. یه شب (که از شبهای اول به دنیا اومدنش بود) که برای شیر دادن دیانا بیدار شده بودم، درد زیادی داشتم. همه هم خواب بودند یادمه که به مکافات بلند میشدم و مینشستم. دیانا رو تو کریر میخوابوندیم. بغلش کردم و شیرش دادم موقع شیر دادنش درد زیادی داشتم(زخم نیپل) کلافه شده بودم. خودم بودم و دیانا. درد بود و عشق. یهو با چشمان جادوییش یه نگاهی بهم انداخت و همون لحظه شیر خوردن رو رها کرد و لبخند خوشگل ومست کننده ای زد و چشمانش رو بست. گمون کردم زود بازش کنه اما خوابید. بیشتر از اون نخواست مامانش درد بکشه. دیگه انگار درد نبود اون لحظه فقط عشق بود و عشق و چشمان خیس مادری از سر رقت قلب و کودک شیرینی درآغوشش خفته. 
عاشق مرور خاطرات اون روزهامونم. به دنیا اومدن پسر کوچولوی دایی بابک و خاله مهربان عزیزمون هم بهونه ای بود همراه سیصد روزگی دخترمون که گوشه ای از اون روزها رو بنویسم. تبریک میگم به این دوستان عزیزم و خیلی خوشحالم براشون و برای جمع سه نفره خوبشون آرزوی سلامتی و شادی دارم. الهی که هر کودکی که متولد میشه یه بستر خوب تو این دنیا براش فراهم باشه که بتونه از بودن در این دنیا لذت ببره و شاد باشه و طوری تربیت بشه و  زندگی کنه که هم خودش به بودنش افتخار کنه و هم بقیه به داشتنش ببالند. 
[ جمعه 17 خرداد‌ماه سال 1392 ] [ 01:02 ق.ظ ] [ رها ]

با آرامش در ماشین رو بست و در حالیکه غرق در افکارش بود آرام و قدم زنان به سمت مطب حرکت کرد. خیابون ها خلوت بودند و نسبتا زود رسیده بود پس لزومی نداشت عجله کنه. وارد مطب که شد با رسیدن به جلوی میز منشی یک چشمک فریبنده و زیبا زد که فقط خودش و اون دیدند و با گرمی جواب سلامش رو داد.



ادامه مطلب
[ یکشنبه 12 خرداد‌ماه سال 1392 ] [ 02:27 ب.ظ ] [ رها ]

وقتی که فرزندی به جمع خونواده اضافه میشه معمولا  دغدغه پدر تامین خرج و مخارج و برنامه ریزی مالی برای آینده اوست. نگرانی های مادر هم چگونگی تربیت و تناسب تغذیه و رفتار با کودک هست. تو هر خونه ای که بچه هست مامان ها همیشه حداقل یکی دو جلد کتاب در این موارد توی قفسه کتابهاشون دارند. این دغدغه تربیت فرزند برای والدین هیچگاه تمامی نداره چون که هر سنی یه جور رفتار خاص با بچه ها رو میطلبه و پسر و دخترش هم گاهی متفاوته و این مقوله در عین سادگی بسیار حساس و پیچیده است. 

خود من همیشه این مسئله برام بسیا مهم بوده و کماکان هست و خواهد بود ... در جامعه امروزی بچه ها زودتر بزرگ میشن و در اوج سن کودکی میل دارند رفتارهای بزرگترها رو از خودشون بروز بدن. این زیاد خوب نیست و این موجی که بین بچه ها ایجاد میشه و جوی که در اون قرار میگیرند(در میان همسالانشون) جو زیاد جالبی نیست و با محیط خونه و طرز تربیت ما در خونواده گاهی کاملا متفاوته. البته بگذریم که بعضی والدین همونطوری بچه هاشون رو بار میارن و با همون ادبیات نامناسب باهاشون صحبت میکنند و زودتر از موعد وارد برخی کارهای مربوط به بزرگترها میکنندشون. اما به نظر من بچه باید تا جایی که میتونه بچگی کنه و نباید زود وارد دنیای بزرگها بشه. قبل از این که خودم مامان بشم هم به این مسئله حساس بودم من. تو برنامه های "جو فراست" گاهی به این مسئله پرداخته میشه و جالب اینجاست که این، دغدغه والدین بریتانیایی هم هست. حساسیتی که جو نسبت به این قضیه نشون میداد رو دوست داشتم و در خیلی از برنامه هاش به انواع و اقسام این رفتارها میپرداخت. از جمله لباس پوشیدن دختر های نوجوون و اهمیت دادنشون به اندام خودشون. جالب بود توی یک بررسی که بین دختر بچه های 7، 9 و 12 سال داشت و عکس های متفاوتی رو بهشون نشون میدادند حتی دختر بچه های 7 ساله هم خیلی هاشون دلشون میخواست که اندامی لاغرتر داشته باشند و آدم های چاق به نظرشون زشت تر میومدند. 

اهمیت به ظاهر و آرایش هم سنش بسیار ایین اومده. تو کشور خودمون که دیگه نگو... تازه یه چیزای دیگری هم هست.  آموزه! های که در مدرسه مغز بچه ها رو باهاش پر میکنند... خدا به خیر بگذرونه. 

اوووووووووووووو خیلی حرف دارم.............. اما دوست دارم حرفهای دیگران رو  هم بشنوم.

باز هم اینگونه خواهم نوشت...




[ سه‌شنبه 7 خرداد‌ماه سال 1392 ] [ 01:32 ب.ظ ] [ رها ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

http://www.webgozar.com/stats/3002198