X
تبلیغات
رایتل

سایه سار مهربانی
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
.

زمانی که ما مدرسه میرفتیم درسی داشتیم به نام "حرفه و فن" که نمیدونم در حال حاضر هم تدریس میشه یا که نه. اول راهنمایی که بودیم خیاطی رو آموزش میدادند و از کوک شروع میشد. یه دفتر بایستی درست میکردیم به نام دفتر کوک. توی اون انواع و اقسام کوک ها رو یاد میگرفتیم و میزدیم. دفتر من رو خواهرم برام درست کرده بود. از دفتر های معمولی کمی بزرگتر و برگه های اون از تترون آبی بود؛ آبی آسمانی. خیلی تمیز و با سلیقه درست شده بود. با یک کاغذ کادوی خوشگل برام جلدش کرده بودند. من عاشق ورق زدنش بودم. با نخ های رنگی توی اون کوک هایی رو که یاد میگرفتم میزدم. هر برگش یک مدل کوک. کوک ساده، بخیه، دندون موشی، زنجیره ... داخل هر صفحه هم چندین خط کشیده شده بود و روی اونها میدوختم. 

یادمه این کار رو با حوصله و دقت انجام میدادم و دفترم بسیار تمیز بود. 



راستش من دنبال خیاطی هیچوقت نرفتم  و اصلا با چرخ خیاطی هم بلد نیستم کار کنم . چرخ خیاطی خودم هم هروقت مامان یا خواهرم باشند و کار مختصری باشه از جاش درمیاد. برعکس خواهرم که هنرمندانه چه لباسهایی میدوزه. اما هنوزم که هنوزه با اون دوختهای کذایی کارهای مختصری که باشه راه میندازم. روبان محافظ تخت دختری که دراومده بود رو که دوختم اون دوختهای نوستالژیک نوجوونی ام یادم اومد. هنوز هم همونقدر با دقت و ظریف میدوزم ...

[ چهارشنبه 30 مرداد‌ماه سال 1392 ] [ 08:45 ب.ظ ] [ رها ]

چند روزیه که ناخوش احوالی حاج آقا همه مون رو کسل و بی حوصله کرده. بار آخری که رفته بودیم بیشتر تو تختش خواب بود و زیاد ندیدیمشون. روز بعد از اینکه برگشتیم گفتند حالش بد شده و بیمارستانه. امیدوارم که زودتر مرخص بشن و برن سر خونه و زندگیشون. خونه بدون وجودشون هیچ صفایی نداره. 


بعد از مدتها یه فیلم خوب دیدم. یه عاشقانه خوب. لطیف و پر مغز. درست و حسابی. حوض نقاشی رو از دست ندهید لطفا. 

*رمز پست قبلی همون رمز پیشینه. اگر هم ندارید بگید بیام بذارم براتون. 


[ جمعه 25 مرداد‌ماه سال 1392 ] [ 02:50 ب.ظ ] [ رها ]
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ جمعه 25 مرداد‌ماه سال 1392 ] [ 02:44 ب.ظ ] [ رها ]

هر وقت که شیطنت و بازیگوشی میکنی بابات میگه "تو! تو همونی هستی که 22 مرداد از بیمارستان آوردیمش خونه؟! و اینقدر کوچولو و آروم بود؟!!" و من با خنده سر تکون میدم که بله همونه. 22 مرداد یکروزه بود. همون موجود کوچولویی که از همون اولش تمام دنیامون بود و الان هم کماکان هست. فقط برخی محدودیت هاش برداشته شده و یه کنجکاوی بزرگ و کامل سراسر وجودش رو گرفته. همون موجود دوست داشتنی ای که همه خواسته هاش رو با گریه عنوان میکرد و با علاقه مدت زیادی رو به تماشای پرده های اتاق ها سپری میکرد.

 
ادامه مطلب

[ یکشنبه 20 مرداد‌ماه سال 1392 ] [ 09:00 ب.ظ ] [ رها ]

وقتی با یکرنگی و صافی تمام با چشمان زیبایش به چشمانم نگاه میکنه حس آرامش رو انگار به تمام وجودم تزریق میکنه. چی بگم من آخه؟ در مقابل این همه زیبایی و مهر چیزی که در خور باشه نمیتونم به زبون بیارم. من هم فقط نگاه میکنم. 

وقتی یکدفعه همینطور که روی پاهام نشسته، دستای کوچکش رو به سمت شونه و گردنم بالا میاره و به قصد بوسیدن لبهای خوشگل و خیسش رو به گونه ام میچسبونه عرش رو سیر میکنم

نمیدونم چی بگم و در برابر این همه مهر و زیبایی و شعور و درک و این دنیای بی پیرایه کودکانه بسیار از خدایم ممنونم و باز و باز...


[ شنبه 5 مرداد‌ماه سال 1392 ] [ 10:02 ق.ظ ] [ رها ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

http://www.webgozar.com/stats/3002198