X
تبلیغات
رایتل

سایه سار مهربانی
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
.

روزهای پایانی سال رو همیشه دوست داشته ام. حس خیلی خوبی بهم میده. تکاپوی آدم ها و تلاششون برای حفظ سنتهای قشنگ رو دوست دارم. دلم نمیخواد بگم که چه بلایی سر اصل این سنتها اومده و در واقع فلسفه وجودیشون گم شده اما هنوز یه قشنگیهایی داره که میشه یه جور بهش دل خوش کرد. 



این شعر فریدون مشیری رو بارها و بارها شنیدید و خوندید میدونم. اما یک بار خوندن دیگه اون میدونم که خالی از لطف نخواهد بود.

 بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،
شاخه‌های شسته، باران‌خورده پاک،
آسمانِ آبی و ابر سپید،

برگ‌های سبز بید،
عطر نرگس، رفص باد،
نغمۀ شوق پرستوهای شاد
خلوتِ گرم کبوترهای مست

نرم‌نرمک می‌‌رسد اینک بهار
خوش به‌حالِ روزگار

خوش به‌حالِ چشمه‌ها و دشت‌ها
خوش به‌حالِ دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به‌حالِ غنچه‌های نیمه‌باز
خوش به‌حالِ دختر میخک که می‌خندد به ناز

خوش به‌حالِ جام لبریز از شراب
خوش به‌حالِ آفتاب

ای دلِ من گرچه در این روزگار
جامۀ رنگین نمی‌پوشی به کام
بادۀ رنگین نمی‌بینی به‌ جام
نُقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می‌باید تُهی‌ست
ای دریغ از تو اگر چون گُل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای‌ دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشۀ غم را به سنگ
هفت‌رنگش می‌شود هفتاد رنگ




دلم میخواد همه عزیزانم، هم کسانی که اینجا رو میخونند و هم اونهایی که نمیخونند دلشون سرسبز و روزگارشون شاد باشه.


دلم میخواد در خونه هر کدوم از شما رو که میزنم و وبلاگتون رو که باز میکنم گل بارون باشه و پر از خبرهای شادی آور و فرح انگیز.


دلم میخواد که همیشه موفق باشید و روزگار به کامتون باشه.


دلم میخواد هیچ مسئله ای اینقدر براتون بزرگ نباشه که بخواد شما رو تسلیم خودش کنه.


دلم سلامتی تون رو میخواد. 


                                            دلتون پر مهر

                                                 

                                                     روزگارتون شاد

                             

                                                                بهارتون مبارک




[ یکشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1390 ] [ 12:04 ب.ظ ] [ رها ]
یه روز همینطور که داشتم تو اینترنت چرخ میزدم به یه وبلاگ برخوردم که در اونجا یکسری اسم آشنا به چشمم خورد. تو دلم خالی شد و خشکم زد. اسم همکلاسی های دانشکده... همینطوری اسم بچه ها رو ردیف کرده و نوشته بود. یا حافظه شو محک میزد یا دنبالشون میگشت. آخرش هم نفهمیدم کدوم دختر همکلاسیم بود. چند تا دیگه از پست های دیگه و همینطور کامنت هاشو خوندم. دلم نخواست بهش بگم ببین همون ... منم فامیلیم هم ... هستش. دلم نخواست دوباره برگردم به آدم های اون روزها و باهاشون روبرو بشم. مدتهاست که هیچ خبری ازشون ندارم. مدتهاست دور از هر گونه همکار و همرشته ای هستم. فقط تو جلسات بازآموزی برخی رو میبینم که اون هم همکلاسی هام نبودند گاهی فقط هم دانشکده ای. نمیدونم ... هیچوقت ازشون خاطرات خوبی نداشتم. توی دانشکده هم معمولا تنها بودم. پسرهای همکلاسی که خاله زنکی و حرف مفت کشی از خصلتهای اغلبشون بود و دخترهای کلاس هم که فقط خوش آب و رنگ و گول زنک بودند. حتی از نزدیکترین دوستم هم که همیشه کنارم بود خبر ندارم. اون روزها برام شبیه یه کابوسه تا روزهای خوب و خاطرات دل انگیز. زمانی که حس میکردم تو یه وادی برزخی تنهام و دردامو به کسی نمیتونستم بگم. هیچ کس.
مهم هم نیست هر کدوم هر جا هستند الهی موفق باشند. من هم دارم به کارم و زندگیم میرسم. اونها هم. اون روزها هم روزهایی بودند که گذشتند. همین...
اون روز به هاله میگفتم که من این بچه ها رو اینجا دوست دارم. ندیده همه شون رو دوست دارم. من کنار یک عده روز و شب گذروندم اما الان که ازشون دورم هیچ حسی ندارم. اما داشتن دوستان خوبم اینجا حس خیلی خوبی بهم میده. خارج از اینجا افراد محدودی رو هم که باهاشون رابطه دارم هیچ ارتباطی به رشته ام ندارند. اینطوری راحت ترم خوب.
دوستتون دارم این پست رو نوشتم که همینو بگم...



[ جمعه 26 اسفند‌ماه سال 1390 ] [ 03:52 ب.ظ ] [ رها ]

تقریبا دو ساعتی است که بیدارم. بیرون کار داشتیم و رسیدیم خونه خسته و کوفته روی تخت دراز کشیدن همان و خوابیدن تا خود صبح همان. چقدر حس خوبیه که صبح زود دور از هر هیاهویی از خواب بیدار شی و در سکوت به کارهای دلخواهت برسی. فکر کنی و ... اصلا هیچ کاری نکنی فقط آروم بگیری یه گوشه بنشینی. امروز آخرین روز کاری من هست. خودم زورکی خودم رو تعطیل کردم. البته تا پنجم. اما همسر جان بنده تا آخر تعطیلات منزل تشریف دارند.

اندر احوالات نی نی هم که خوبه و کم کم داره به مامی جانش وزن و قافیه ویژه ای میبخشه! البته نه به اون شکل اما خوب دیگه از بی اشتهایی و وزن کم کردن خبری نیست و نی نو داره خودش رو کم کم نشون میده. جالبه این بچه ها هر بلایی سر آدم میارن آدم با آغوش باز پذیراش میشه. من وقتی یه اپسیلون حس میکردم اضافه وزن پیدا کردم کلی کلافه میشدم و مراقبتهای ویژه رو انجام میدادم تا نه تنها اون یک اپسیلون که یه چند اپسیلون دیگه هم حذف بشه. اما الان تازه ذوق زده میشم که داره بزرگ میشه و از این لوس بازی های مادرانه  ...!!! 



 

[ پنج‌شنبه 25 اسفند‌ماه سال 1390 ] [ 05:53 ق.ظ ] [ رها ]
چندین موضوع ذهنم رو به خودشون مشغول کرده بودند که قصد داشتم در موردشون بنویسم اما دلم خواست که این پست رو اختصاص بدم به " اینجا بدون من". فیلمی که شاید بعضیهاتون دیده باشیدش و احتمالا دوستش داشتید.

 

فیلم، یک فیلم تاثیر گذاره. شاید خیلی سر و صدا نکرده باشه اما به نظر من فیلمی خوب از کار در اومده که کسانی که به هنر و سینمامون علاقمند هستند نباید از دستش بدهند.
اینجا بدون من اینقدر ساده است و بی پیرایه که حس میکنید همه شخصیتها رو درک میکنید و براتون ملموسند. حس میکنید فریده(با بازی معتمد آریا) یکی از هزاران مادری است که دور و بر تون دیدید و یا از باهاش برخورد داشتید. یک مادر به معنای واقعی کلمه از خود گذشته که تمام زندگیش دو تا بچه هاش هستند. بازی ها همونطور که گفتم ساده اما خوب و قوی هستند و من در این بین با توجه به کارهای قبلی ای که از بازیگران توانمند این فیلم دیدم باید بگم که بازی صابر ابر خیلی بیشتر از دفعه های قبلیش به دلم نشست. البته پارسا پیروزفر هم نقشی متفاوت رو نسبتا بازی کرده و مثل همیشه خوب  و روون و فاطمه معمتد آریا هم که خوب در توانمندیهاش در ایفای همچین کاراکترهایی شکی نیست. بازی فوق العاده اش رو در نقش گیلانه اگر به خاطر داشته باشید متوجه میشید که او چطور زیبا در نقش یک مادر حل میشه. و صد البته نگار جواهریان در نقش یک دختر معلول جسمی(دختر خونواده) باز هم نشون میده که بازیگر با استعدادیه و اینطور نقش ها رو با وجود مشکل بودنشون خیلی خوب میتونه در بیاره. کلا انتخاب بازیگران فیلم رو من به شخصه دوست داشتم.

فیلم یک ریتم ساده رو دنبال میکنه که عین حال تعمق برانگیزه. معلولیت، یلدا(نگار جواهریان) رو کاملا تسلیم خودش کرده بطوریکه از او که دختری جوان هست و میتونه بسیار پر شور باشه یک موجود گوشه گیر ساخته و از جامعه و مردم دورش کرده. او دختری شیرین و مهربان است اما در برقراری روابط اجتماعی بسیار ضعیف. طوریکه وقتی با اصرار مادر که عقیده داره دختر باید هنری داشته باشد به کلاس گل چینی میرود به گفته مربی، سر کلاس حالش بهم میخوره و دیگر در کلاسها حاضر نمیشود. او دنیایی خیالی برای خودش درست کرده و تقریبا تمام وقتش با عروسکهای شیشه ای اش پر میشود. آنها را تمیز کرده و با آنها سخن میگوید. او در واقع به دنیای خیالی حیوانات شیشه ای اش پناه برده و با آنها آرام میگیرد.


مادر هم که کارگر یک کارخانه است و وضعیت شغلی ثابتی هم ندارد تمام هم و غمش بچه ها و خوشبختی آنهاست و یلدا البته به ظاهر بزرگترین مشکل این خانواده سه نفره است. پدر از دست رفته دچار اعتیاد بوده و مادر همیشه وحشت گرفتاری پسر و البته داماد آینده اش!! را به اعتیاد دارد.


احسان (صابر ابر) هم که شغل پایینی دارد هوای رفتن در سر دارد و عاشق سینماست. او استعداد نویسندگی دارد و تحقق رویاهایش را در آنسوی مرزها میبیند و خود را یک موجود ناکام میبیند که قربانی فقر و مشکلات خانواده گردیده. احسان به نظر من جالب ترین شخصیت رو در این داستان داره و من از هذیان گویی ها و برخوردها و دیالوگ هاش در فیلم خیلی خوشم اومد.


و اما رضا که در همون انبار کذایی یه جورایی همکار و دوست احسان هست و به نحوی به زندگی اونها وارد میشه. او به قول احسان یک مرد معمولی با یک زندگی و آینده معمولیست. یلدا به او دل میبازه و او رو شهزاده رویاهاش تصور میکنه...آشنایی یلدا با رضا او رو کمی از حالت انزوا بیرون میاره اما...

نمونه هایی از همین فریده ها بعنوان مادر و قربانیانی نظیر احسان در جامعه ما کم نیستند و یلداهایی که تسلیم شرایط سخت میشن و اعتماد بنفسشون رو از دست میدهند و میشن یه آدم بی آرزو. اما بهرام توکلی همین ها رو به زیبایی به تصویر کشیده تا این اثر بنظر من یکی از آثار به یاد ماندنی  در سینمای ما بشه.


سکانس پایانی فیلم برخلاف صحنه های فیلم که در کارخونه و محل کار احسان و خانه قدیمی و محله فقیر نشین این خونواده فیلمبرداری شده یک سکانس روشن و گیراست. و نماد خوشبختی این خونواده است که از دیدگاه احسان دیده میشه. بنظر من یک سکانس پر معنی است که من حس کردم مفهوم عنوان فیلم رو با وجود رضایتمندی احسان از دیدن این خوشبختی و کنار ماندن او از جمع و نهایتا غم سنگینی که پس از لبخند رضایت بر چهره اش مینشینه، از همین سکانس دریافت کرد.


این فیلم برگرفته از از نمایشنامه باغ وحش شیشه ای اثر تنسی ویلیامز هست و محصول سال 1389.

[ یکشنبه 14 اسفند‌ماه سال 1390 ] [ 07:25 ب.ظ ] [ رها ]
خوشحال شدم. خیلی زیاد هم خوشحال شدم. خیلی...
وقتی یه فیلم ایرانی جایزه گلدن گلوب و اسکار رو میبره مگه میشه خوشحال نشد؟ اون هم فیلم اصغر فرهادی.


خوشحالم که بالاخره با پافشاری و چند بار مراجعه به سینما آزادی و وجود سانسهای خالی از اخراجی ها (نمیگم فیلم چون در حد یک فیلم نیست) تونستیم فیلم رو در سینما ببینیم و بعد از اینکه در سینمای خانگی اومد از اولین کسانی بودیم که فیلم رو گرفتیم و هر کس که خونه مون اومد بهش فیلم رو با کلی طمطراق نشون دادیم.
خوشحالم که با شنیدن خبر برنده شدن فیلم در گلدن گلوب و اسکار خیلی ذوق کردم و با دیدن مکرر صحنه های گرفتن جایزه ها بارها و بارها اشک شوق ریختم.
خبرش در رسانه های همگانی اعلام نمیشه. خلایق هر چی لایق. من که افتخار کردم و با هر پیروزی ای اینقدر افتخار نمیکنم. ممنون ... مبارک همه اونهایی باشه که خوشحال شدند و فرهنگ مملکتشون براشون مهمه. تا کور شود آنکه نتواند دید. خوب شد؟

[ دوشنبه 8 اسفند‌ماه سال 1390 ] [ 07:30 ب.ظ ] [ رها ]


همیشه ارتباط با انسانهای جدید و دقت در وجود آدم ها و رفتارها و تفاوتهاشون برام جالب بوده. این که چرا برخی آدم ها بعضی واکنش ها رو از خودشون بروز میدن ذهنم رو مشغول میکرده و کماکان میکنه.
گاهی دلم میخواد نامریی میشدم تا راحت تر میتونستم به کسانی که دور و برم میبینمشون، مردمی که تو ایستگاه مترو هستند، یا در اتوبوس و یا در خیابون در حال تردد هستند با دقت بیشتری نگاه کنم و حدس بزنم که در ذهنشون چی میگذره و یا چطور موجوداتی هستند؛ آروم یا شلوغ، عصبی یا خونسرد، بی تفاوت یا مسئولیت پذیر. حدس بزنم که این زخمی که رو صورت کسی هست از کجا اومده آیا خیلی اتفاقی یا مرافعه. یا اینکه این غم موجود در چهره یک فرد ناشی از چیه؟ آیا او یه فرد مقاومه یا اینکه زود در مقابل سختیها کوتاه میاد و تسلیم میشه؟
نه نمیشه همینطوری زل بزنی به چهره کسی و شروع کنی به حدس زدن و تخیل کردن. یه جورایی به حریم شخصی کسی وارد شدنه و او رو حتما معذب میکنه خوب به همین دلیل دوست داشتم نامریی باشم تا با خیال راحت به کنکاش خودم ادامه میدادم. شاید به نظر آدم فضولی برسم اما هر اسمی که داره دوست دارم بدونم کسانی که دور و برم هستند و حتی کسانی که نمیشناسمشون  چجور شخصیتی دارند. همیشه دوست داشتم از تمام اتفاقات دور و برم مطلع باشم.

خونه پدریم از حدود 20 سال پیش یه آپارتمان بوده که یه قسمتش پاسیو داره و پنجره آشپزخونه و اتاق خواب هر دو طبقه توی همین قسمت باز میشوند و حتی وقتی تو زیرزمین هم باشی میتونی از بالا خبر بگیری. سالی رو که برای کنکور درس میخوندم گاهی که مامان با خواهرم تو اشپزخونه طبقه پایین(خودتون که میدونید در داخل این محل که قلب منزل است چه سخنان مهمی ایراد میشود) با هم صحبت میکردند من که از پنجره اتاق خواب بالا به منظور انتراکت!!!  به شکل مالیخولیاواری به صحبتهاشون گوش میکردم و سعی میکردم چیزی از قلم نیفته و البته هیچوقت در مقابلشون واکنشی نداشتم ولی نمیدونم چرا دوست داشتم مطلع بشم. بعد از مدتی همون صحبت ها رو بهم میگفتند و من گویی بار اول میشنوم واکنش نشون میدادم. البته هیچوقت دوست نداشتم خبری که منو مشوش میکنه رو دنبال کنم. تو همون دوران پشت کنکوریم با احدی از دوستام در تماس نبودم و برام مهم نبود که کی چه کلاسی میره و چقدر درس میخونه یا چجوری برنامه ریزی کرده. هیچ کلاسی هم نمیرفتم تا اینجور اخبار رو نشنوم. فقط یکی دو تا از دوستانم بودند که گهگداری باهاشون تماس داشتم و میدونستم که دلهره ای بهم وارد نمیکنند. خوب هر کس یه اخلاقی داره.
یه حس خاصی دارم وقتی که رفتار دور و بری هام در شرایط گوناگون چه در فامیل یا در خونواده و محیط کار، در شرایط مختلف پیش بینی میکنم و از قضا گاهی هم این پیش بینی درست از کار درمیاد. در مقابل وقتی من رو پیش بینی میکنند هم برام جالبه. البته خودم خیلی قابل پیش بینی نیستم و گاهی بقیه رو شگفت زده میکنم. در کل آدم بی تفاوت و خونسردی نیستم و کمی تا قسمتی هم تند مزاجم البته نه آزار دهنده(وووه چه از خود راضی) که همین مسئله مامان جان منو تا حدی نگران میکرد که مبادا در مواجهه با همسر هم از این گونه رفتارهای فلفل مآبانه از خودم بروز بدهم و خاطر ایشان مکدر شود که البته جناب همسر هم راه و رسم کنار اومدن با این فلفل تند رو خوب فراگرفتند! اما برخی مواقع به طرز شگفت آوری آرام و نرم میشوم و درست وقتی شرایط برای یک خشم و غضب خوب مهیاست من خیلی ملایم و نرم خو هستم و بقیه رو به آرامش دعوت میکنم. البته بگم وقتی هم تند میشم زود آروم میشم و اول خودم رو آروم میکنم و بعد دیگران رو اگه ناراحت یا عصبی باشند.

برام جالبه وقتی از رفتار مردم یک کشور، شهر و یا حتی یک منطقه یا محله خاصی صحبت میکنند و خصوصیات خاصی رو بهشون نسبت میدهند. وقتی خودم از نزدیک درک میکنم و میبینم این رفتارها و برخوردها رو تحت تاثیر قرار میگیرم. گاهی این باورها اغراق آمیزه و گاهی میتونه درست باشه. مثلا مردم فقیر با سطح درامد و گاها فرهنگ پایین تر بیشتر از پیشگیری به درمان اون هم نه درست و حسابیش اهمیت میدهند. این واقعا درسته. میزان مصرف دارو در بین مردم فقیر به طرز عجیبی بالاست و حتی میزان مراجعه به پزشک توسط اونها. شما یه توک پا تشریف ببر یه درمانگاه یا بیمارستان دولتی در جنوب شهر ببین چه غوغاییه. بچه هاشون تا یکم آب بینی شون سرازیر میشه بجای درست کردن یه سوپ مقوی و خوروندن مایعات تا میتونند آنتی هیستامین و آنتی بیوتیک به این طفل معصوم میبندند. ای خدا! آنتی هیستامین چقدر تاکید شده که بچه زیر دو سال نباید مصرف کنه و یا با صلاحدید پزشک و در شرایط خاص. البته پزشک هم این وسط تو چرخه درمانی عملا کاره ای نیست و خود مراجعه کنندگان محترم دستور میفرمایند که چه چیزی رو در نسخه مرقوم بفرمایند و اگه سر باز زنند با چند تا چارواداری از سوی اون عزیز مواجه میشن و بالاخره اقلام مورد نیاز رو خریداری میکنند. لطفا به من نگید که این قشر آسیب پذیر نمیتونه درست تغذیه خودش و فرزندش رو تامین کنه. نگید که نمیتونه یه قابلمه کوچیک سوپ برای بچه اش آماده کنه و نمیتونه از میوه های طبیعی استفاده کنه. چون همین هزینه هایی که خدمتتون عرض کردم حتی با تعرفه دولتی و بیمه نیم بند هم که شما حساب کنید بعلاوه تمام خرج هایی که همینطوری نادانسته تحمیل میشه به خونواده خیلی بیشتر از اونیه که برای سالم موندن خودشون میتونند هزینه کنند.

آقا جون من بعضی چیزا رو راست میگن دیگه. وقتی میگن آدم های فلان محله فلان جورند شما نگو نه نیستند البته آدم خوب هم پیدا میشه اما به ندرت. وقتی میگن فرهنگ درست و حسابی ندارند شما نگو نه این حرفها بدبینانه است. وقتی با پوست و گوشت و استخونت لمس کردی متوجه میشی که فراتر از تصورت بی فرهنگی تو برخی که چه عرض کنم بیشتر مناطق کشورت حاکمه. وقتی به یه مرد جا افتاده با ملایمت میگی نمیشه فلان کار رو انجام بدم خلافه وقتی غرش کرد که  گ ُ ه میخوره هر کی میگه این کار نمیشه. خودت خجالت میکشی که باید به یه آدم تو این سن و سال خدمت کنی و حتی احترام قائل بشی نه که ازش توهین بشنوی. وقتی سر یه نوبت که من اول تر از فلانی بودم یا چیز بی ارزش و پیش پا افتاده ای از همین دست یه خانوم جوون صداشو میندازه سرش و جیغ جیغ و توهین میکنه اونوقته تو که ناظر این جریانی یاد وقار  و متانتی که یک خانوم با شخصیت باید داشته باشه می افتی و حس میکنی چقدر جای یک تربیت درست و یک فرهنگ غنی خالیه اینجا...

 وقتی میگن آدم بی سواد نداریم و همه مردم سواد دارند شما وقتی تو پایتخت ایران زن حدود 40 ساله رو به معنی واقعی کلمه بی سواد ( منظورم دقیقا سواد خواندن و نوشتنه) میبینی اونوقته که با توجه به وجود مناطق بسی دور افتاده تر در مملکتت باید خیلی مودبانه به گوینده این صحبت بگی چوخ دانشما!

وقتی مجبور میشی با کارتت از ATM مقداری پول رو جابجا کنی و برای اینکه وقت کسی تلف نشه مبایلت که شماره کارت طرف مقابل توش نوشته شده و همینطور کارتت رو در میاری با یک جفت چشم جستجوگر مواجه میشی که تمام این مراحل رو زیر نظر داشته و تو واکنش تندی نشون میدی و بهش یک چشم غره پدر و مادر دار میری و وقتی میری جلوی باجه که کارت رو انجام بدی میبینی سرش توی صفحه نمایشگر دستگاه خودپردازه و شش دانگ حواسش به تو، اونوقته که مجبور میشی بهش پرخاشگرانه بگی آقا!؟ میشه عقب تر بایستی ؟! متوجه میشی که او ابایی از کنکاش در کار دیگران نداره و هیچ نیازی نمیبینه که مثل تو بخواد که نامریی شه تا فقط به چهره مردم کمی دقیق تر شه و جدای از اینکه مدل ابروها و مارک لوازم آرایش و طرز آرایش موهاش چیه و فقط بخواد حدس بزنه تو فکرش چی میگذره...همین!!!! شایدم باید کمی از کنکاشم کم کنم...هوم؟

[ جمعه 5 اسفند‌ماه سال 1390 ] [ 01:37 ب.ظ ] [ رها ]
از وقتی یادم میاد مامان میگفت آدم باید تو زندگیش صداقت داشته باشه. همیشه سعی کردم این حرف مامان رو آویزه گوشم کنم. نمیدونم تا چه حد تونستم موفق باشم و تو زندگی شخصیم و مشترکم و در ارتباطم با دیگران چقدر واقعا صداقت داشتم رو نمیدونم. اما سعی کردم تا حد زیادی رعایتش کنم. سعی کردم تا حد توانم باشم؛ باشم به معنی واقعی کلمه هم باشم. سعی کردم یه موجود بخور بخواب و بی مصرف نباشم. همیشه فعال بودم یا درس خوندم یا مشغول به کار بودم. بعد از فارغ التحصیلیم که مرداد ماه بود اواخر شهریور ماه دیگه رفتیم سر خونه زندگی خودمون و من هم دنبال کارهای فارغ التحصیلی و پروانه و درگیری های دیگه بودم و اصلا طاقت خونه موندن و استراحت کردن رو به هیچ عنوان نداشتم. اواسط آبان ماه که کارهام درست شد دیگه رسما مشغول به کار شدم تا به امروز.
دلم نمیخواست هیچوقت همسرم رو تنها بذارم و از زیر بار مسئولیت های زندگی شونه خالی کنم.
همیشه دوست داشتم در بطن ماجرا باشم نه در حاشیه. سعی کردم همه چیز در زندگیم زلال باشه و در زندگی خودم و ارتباط با دیگران هیچ تخلخلی و تیرگی ای نداشته باشم. نمیدونم تا چه حد تونستم موفق باشم تو این زمینه. و این خیلی خوبه که با کسی که یک عمر میخوای باهاش زندگی کنی واقعا زلال باشی و هیچ دلهره ای از هیچی نداشته باشی که اگه فلان چیز رو فهمید از چه نوع خاکی من بر سر بریزم. البته خوب از اون طرف هم خوبه که طرف مقابلت این شفافیت رو درک کنه و یه انرژی متقابل بهت بده و یه صداقت متقابلی ازش دریافت کنی. اونوقت میتونی با تمام بالا و پایین شدن های زندگی یه نفس راحت بکشی و هم پیش خودت راحت باشی و هم یه آرامش قشنگی رو احساس کنی.


الهی که این آرامش تو زندگی همه عزیزان جاری باشه.

[ چهارشنبه 3 اسفند‌ماه سال 1390 ] [ 07:20 ب.ظ ] [ رها ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

http://www.webgozar.com/stats/3002198