X
تبلیغات
رایتل

سایه سار مهربانی
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
.

باز هم درآستانه سال نو قرار گرفتیم. 

باز هم یک بهار دیگر. 

باز هم تکاپوی عید...

باز هم ...



امسال عید برای ما رنگ و بوی دیگری دارد. شیرین تر و خوش آب و رنگ تر است. دلیلش هم که دیگه مشخصه. الهی زندگیت همیشه شیرین و خوش آب و رنگ باشه دلبندم. 


همه دوستان شاد و سربلند باشید. 

بهار و عید برایتان آغاز خبرهای خوش و شادی های بیشتر. 


[ دوشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1391 ] [ 11:24 ب.ظ ] [ رها ]
چه آرام، شیرین و کودکانه خفته ای ای گل قشنگم. چه ظریف و دوست داشتنی هستی نازنینم. چقدر عشق در وجود خودت داری تو عزیزم.
وقتی به بابای خودت که از در میرسه با لبخندت خسته نباشید میگی تمام خستگیهای روزش و همه دغدغه هاش انگاری پر میزنند و  میرن. وقتی در آغوشش جا میگیری و سر خوشگلت رو روی شونه اش میذاری عشقش به خودت رو  چند صد برابر افزایش میدی و اینگونه خودت رو تو دلش بیشتر و بیشتر جا میکنی.
وقتی با اداها و بازیهای مامانی لبهای قشنگت میخنده گویی که دنیا رو حواله کردند و بهش دادند. آخه تو دنیای مامانتی. وقتی مامان با محبت میبوسدت تا وقتی داره پوشکت رو عوض میکنه کمی آروم تر بشی(پاهات رو میبوسه) اونطور با معنی بهش لبخند میزنی دلش از تو سینه اش پر میزنه و دیوونه وار بهت نگاه میکنه و بیشتر از پیش دوستت داره. 
راستی دخترم بگو ببینم اون روزی که میخواستیم بریم بیرون و تو گرفته بودی خوابیده بودی رو یادت میاد؟ من و بابایی آماده شده بودیم اومده بودیم کنار تخت خوابت ایستاده بودیم و آروم با هم پچ پچ میکردیم که" حالا اگه نمیخواستیم بریم بیرون این وروجک بیدارشده بود..." یهو چشمان نازت رو باز کردی و من و بابایی رو نگاه کردی و خندیدی و یه چیزی گفتی... چی گفتی؟ چه فکری کردی. اون صحنه رو از خاطر نمیبریم. هیچوقت هیچوقت. هر وقت هم به یادش می افتیم با شور و حال ازش یاد میکنیم. شور و نشاط زندگی... عزیز دلم...

*رمز پست پیشین هم همون رمز قبلیه...

[ چهارشنبه 23 اسفند‌ماه سال 1391 ] [ 12:49 ب.ظ ] [ رها ]
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ چهارشنبه 23 اسفند‌ماه سال 1391 ] [ 12:48 ب.ظ ] [ رها ]

یک کشو داریم که همیشه پر است از فیلم های نادیده... حالا بماند که چند تا کشو داریم که مملو است از فیلمهای یک یا چند بار دیده و ... یه روزی از این روزها فیلم شاعر زباله ها رو که مدتها پیش خریده بودم کشیدم بیرون و با وجود اینکه فیلمنامه شو مدتها پیش خونده بودم دیدمش. سناریست این فیلم، محسن مخملبافه.

 به هر صورت من توی وبلاگ پرشینم فیلمنامه این فیلم رو از سایت خود مخملباف نوشته بودم. علی الحساب این فیلمنامه رو اینجا میگذارم تا به اون فیلمی که قرار بود معرفی کنم برسیم. از من نگیرید. بدقول نیستم. کمی گرفتارم این روزها. مهمون داری و... 

این هم فیلم نامه شاعر زباله ها برای هر کس که علاقمند خوندن فیلمنامه است. 


شاعر زباله ها



ادامه مطلب
[ دوشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1391 ] [ 03:40 ب.ظ ] [ رها ]

عزیزتر از هر چی تو دنیاست براش و لحظه لحظه بزرگ شدنش رو شاهد بوده ، با خندیدنش خندیده ، با بغض هاش اشک ریخته و بهش افتخار کرده و با نگاه به قد و بالاش همیشه قند توی دلش آب شده و با خودش گفته این پسر منه. ارزشش رو داشت هر چی سختی به پاش کشیدم. با هر موفقیتش محظوظ شده و اصلا تمام امید و آرزوهاشه.

تو اوج جوونی که میتونه تکیه گاهی برای مادر بشه و همه فامیل عاشقشند یهو یه نامردی، یه از خدا بی خبری، یه دل سیاهی میاد و چراغ امید مادر رو میزنه و خاموش میکنه. اون هم برای همیشه. قربانی چی میشه این بچه آخه؟ این موجود بی گناه تاوون چی رو میبایست پس بده که تو اوج زندگی از زندگی محرومش میکنند؟ و اما اون مادری که یک لحظه خنده از لباش محو نمیشد دیگه با خنده و هر چی اتفاق خوب تو این دنیاست بیگانه میشه. حق هم داره؛ مادره خوب. یه دونه بچه اش رو با بی رحمی ازش گرفتند...

سخته برام نوشتن این پست خیلی برام سخت بود و هست. الان هم که دارم مینویسم با بغض مینویسم. از وقتی شنیدم هر وقت به یادش می افتم دلم ریش میشه.

از اقوام دور مامانه. یادمه 8-7 سال پیش تو مراسم نذر مامان، خونه مامان دیدمش. بهش گفتم پسرت چکار میکنه؟ یادمه بچگیاش که کچل بود با اون کله سفیدش. واای چقدر بانمک بود. جوابم داد که ماشالا بزرگ شده. و ازش که تعریف میکرد من با تعجب بهش نگاه میکردم و ذوق میکردم طوری که بهم گفت تو فکر کردی هنوز همون کچل و فسقلیه است که آب دهنش آویزون بود نه؟ و من هم میخندیدم که بچه ها بزرگ شدند و ما بزرگ تر...

نمیدونم چرا این اتفاق برای این بچه افتاد و دلم نمیخواد چیزهایی که شرح حادثه رو بنویسم که بسیار دلخراشه. اینجور مواقع هم که میدونید هر کس چیزی میگه. عده ای میگن بخاطر اختلاف مالی پدر با شخص یا اشخاصی بوده. من نمیدونم چی بوده فقط میدونم هیچ چیز مجوز این رو صادر نمیکنه که کسی جون یک جوون بی گناه رو بخواد بگیره. هیچی هیچی هیچی.

خیلی فکر کردم که چی باعث میشه که دل آدم ها اینقدر سنگ بشه اینقدر سنگ بشه که گرفتن جون یک آدم براشون راحت بشه. خیلی عامل هست و همه اش هم بایستی ریشه اش پیدا شه. گیریم که قاتل این بچه هم پیدا شد و قصاص هم شد آیا تموم میشه؟ آیا راه حل فقط تو مجازاته؟ نه باید درد این جامعه مریض درمون بشه. اون هم با یافتن علت درد. این که ما بشینیم و خودمون رو بکشیم کنار و بگیم اینها ح ر و م زاده هستند و با ما خیلی فرق دارند فایده نداره. همه اینها روزی کودک معصومی بودند و کم کم دلشون از سنگ شده. کم کم دیدن درد و رنج و مرگ آدم ها براشون عادی شده و...

اگه اومدید و خوندید و حالشو داشتید بگید ببینم شما چی فکر میکنید. ممنون میشم.


آرزوی صبر دارم برات ای مادر عزیزی که داغدار دلبندتی.

[ چهارشنبه 9 اسفند‌ماه سال 1391 ] [ 12:38 ب.ظ ] [ رها ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

http://www.webgozar.com/stats/3002198