X
تبلیغات
رایتل

سایه سار مهربانی
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
.
همیشه در تربیت و بزرگ کردن بچه ها یکسری تناقض وجود دارند که گاهی شدیدا انسان رو سردرگم میکنند. 
چند وقت پیش با خواهرم صحبت میکردیم که یهو انگار یه چیزی رو به خاطر آورده باشه با تغیر در موردش باهام صحبت کرد. یه روز نزدیکیهای خونه برادرم، تو خیابون برادرزاده مون رو میبینه که یه پسر 9 ساله است و داره از خیابون که چه عرض کنم یه بلوار نسبتا شلوغ رو شما در نظر بگیرید به تنهایی عبور میکنه. سریع پیاده میشه و میره و صداش میکنه و بغلش میکنه و ازش میپرسه تنها این وقت روز اینجا چه میکنی. او هم جواب میده که عمه من از کلاس برمیگردم. کلاسم نزدیکه؛ خودم میرم. خواهرم با دلخوری این رو به من گفت. من هم باهاش هم عقیده بودم. من با مستقل بودن بچه ها کاملا موافقم اما متاسفانه یه ناامنی های عجیبی توی جامعه ما هست که حتی من هم که نه صفحه حوادث روزنامه هارو دنبال میکنم و نه آدم بدبینی هستم، نسبت به تنها بیرون رفتن بچه ها بسیار حساسم. اوضاع بد اقتصادی و افزایش جرم و جنایت ها و از بین رفتن قبح یکسری از مسایل شهرها رو بسیار بیشتر از اون که فکرش رو کنیم ناامن کرده و فقط و فقط مراقبت و احتیاط میتونه ما و بچه هامون رو مواظبت کنه. البته که خدای مهربان ما هم ما رو محافظت میکنه. اما اینکه ما جانب احتیاط رو رعایت نکنیم و همه رو بسپایم دست خدا از نظر منطقی درست به نظر نمیرسه آخه!
نظر من اینه که بچه ها چون آسیب پذیرترند بایستی تا کامل بزرگ و قوی نشدند مراقبشون باشیم و از تنها بیرون رفتنشون جلوگیری کنیم. این نظارتها قطعا نتیجه بخش هستند و خدای ناکرده با رخ دادن یک اتفاق حتی با احتمال بسیا کم، یک عمر باید حسرت کشید و لطمه های جبران ناپذیری ممکنه وارد بیاد.
من معتقدم که باید مراقب گلهامون باشیم. نه که دست و پاشون رو ببندیم و وابسته بارشون بیاریم. میتونیم کمکش کنیم و زمینه رو براش فراهم کنیم تا در صحنه های دیگر زندگیش بتونه مستقل بار بیاد. کارهای شخصیش رو انجام بده، بهش مسئولیت های کوچک بدیم و در تصمیم گیری های زندگی سهیمش کنیم. بهش شخصیت بدیم و اعتماد بنفسش رو سعی کنیم بالا ببریم.
این نظر منه باز دیدگاه های دیگر رو میشنوم.
[ یکشنبه 9 شهریور‌ماه سال 1393 ] [ 10:09 ق.ظ ] [ رها ]
دلگرم کردن آدم ها خیلی خوبه. خیلی خوبه که بتونی امیدبخش باشی و مفید. 
مدیر ما یک آقای جوون حدود 28-9 ساله است. یک روز بحثی پیش اومد که منجر شد به صحبت کردن در مورد بیماری سرطان. صحبت رفت سر سرطان خون و من اگه خاطرتون باشه بنا به محل کار قبلیم و بچه هایی که از سرطان خون فوت میکردند، حس خوبی به این بیماری اصلا ندارم. چه بسا که حس خوبی هم نمیطلبه. بدون ملاحظه حرف زدم. رفتن فرشته های کوچولو همیشه دلخورم میکرد و بدبینم میکرد نسبت به سرطان خون. در مورد ALL و CLL پرسید و من یکم حرف زدم در موردش حتی میخواستم بگم اطلاعاتتون هم خوبه ها. البته من بیشتر از ALL دلخور بودم! داشتم میگفتم که شیمی درمانی میتونه گاهی سبک زندگی رو بهتر کنه و ... که یهو برگشت گفت بابای من سرطان خون داره، CLA . البته الان بهتره و با شیمی درمانی تقریبا اوکیه. من رو میگید پشتم یخ کرد. داشتم مقابلم رو نگاه میکردم و همونطور موندم؛ بیکلام. او داشت توضیح میداد و من بعد از چند دقیقه تونستم خودم رو جمع کنم و سخنی بگم. از خودم بشدت عصبانی بودم و میتونم بگم شرمسار. اون روز نشد بیشتر در این مورد صحبت کنیم. نمیدونستم کسی اونجا اطلاع داره یا که نه. دلم طاقت نیاورد. فردای اون روز پیشش اقرار آوردم که چقدر این مسئله آزارم داده و اینکه واقعا اونجا بچه هایی بودند که پلاکتشون در حد نرمال قرار میگرفت و آزمایش هاشون نرمال بود و واقعا هم بود. فقط پدرتون باید روحیه داشته باشند. که البته ایشون گفتند پدرشون دقیقا نمیدونند مشکلشون چیه. گفتم که من همیشه سعی در امید دادن به آدمها دارم و اینجا واقعا متاسفم... گفت که خوب من که اطلاع نداشتم که عدل پدر ایشون این مشکل رو داره و من خیلی شیک داشتم ناامیدشون میکردم. 
این جا بود که به خودم گفتم رها خیلی حواست به حرف زدنت باشه. همیشه این یادت باشه که شاید حرفهات امیدی رو در کسی زنده کنه و یا کاملا برعکس. پس در کل میشه امیدوار کننده صحبت کن. هوم؟
برای پدر این دوستمون هم آرزوی سلامتی دارم. 
[ دوشنبه 3 شهریور‌ماه سال 1393 ] [ 12:08 ق.ظ ] [ رها ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

http://www.webgozar.com/stats/3002198