X
تبلیغات
رایتل

سایه سار مهربانی
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
.

صبح، موقع صبحانه خوردن باز هم فکرم پر کشید و رفت و رفت... نمیدونم از کجا شروع شد ولی یهو رسید به کیت میدلتون! با خودم گفتم که دلم نمیخواد همه چیز زندگیم زیر ذره بین همه باشه و یه جورایی همیشه تو تکلف باشم. خوب به هر حال هر کس یه شیوه رو برای زندگی کردن انتخاب میکنه. شهرت و پرنسس شدن هم به آسونی به دست نمیاد و باید یه چیزهایی این وسط فدای هدف بزرگتر شما بشن.


عصر وقت سونوی دیانا بود. سونوی هیپ. دنیا اومدنی یه کلیک کوچولو داشت. سر فمور تو استابولوم خیلی خوب چفت نبود. به قول دکتر جونش اینها مفاصل گوی و کاسه ای هستند و اگه خوب داخل هم قرار نگیرند راه رفتن بچه دچار مشکل میشه. هفته دوم تولدش یه سونو دادیم که سمت چپش خیلی خیلی کم با عدد زاویه اصلی بین این دو مفصل متفاوت بود. دکتر هم فقط ازمون خواست که با یه پوشک بزرگ پاهاشو از هم فاصله بدیم. خوب این سخت نبود و انجام دادیم. قدیمها به خاطر بستن و پیچیدن بچه(قنداقی)، این مشکل بچه ها حادتر میشده. توصیه سونوگرافیست و دکتر جون این بود که پایان سه ماهگی هم یه سونوگرافی دیگه بدیم.

دلم میخواست که دیگه همه چی روبراه باشه و از اون پوشکهای مسخره دیگه روی پوشک دخترم نذارم و خیالم راحت راحت شه. جای قبلی که همیشه میرفتم و خانوم دکتر آشنای خودم بود دستگاه سونوشون رو کلا جمع کرده بودند و به یک مرکز دیگه رفتیم که اون هم مخصوص کودکان بود و البته شلوغ ...کلی معطل شدیم و تو این فاصله بابایی و من هر ترفندی رو زدیم تا دختری آروم شه.بعد از سونو و پوشیدن کاپشن که دیانای ما پوشیدنش رو دوست نداره بازم بیقراری کرد و توی ماشین بالاخره خوابش برد.مهم این بود که جواب سونو خوب بود و نرمااال. شکر خدا!

خونه که رسیدیم. به محض رسیدن گذاشتمش روی تختمون و بعد از برداشتن کلاهش، زیپ و دکمه های کاپشنش رو باز کردم. چشمان زیباش رو باز کرد و نگاهی قدرشناسانه به من. تمام بیقراری هاش تموم شد و آروم آروم گرفت. همسر گفت این همونه که اونطوری شلوغ پلوغ میکرد دیگه؟ گفتم تو خونه آرامش دیگه ای داره. جواب داد من هم... خودم هم اقرار آوردم که: من هم...


یهو فکر صبحم در مورد کیت میدلتون دوباره جون گرفت و حس کردم خلوت و حریم خونه خودمون رو با هیچ کاخی عوض نمیکنم که این همون قصر باشکوه زندگی ماست.

[ سه‌شنبه 30 آبان‌ماه سال 1391 ] [ 08:24 ق.ظ ] [ رها ]

میون این همه کشور و این همه شهر و این همه خیابون و این همه کوچه و این همه خونه... خونه ما بود. میون این همه آدم ... ما بودیم. میون این همه قصه تو این دنیای به این بزرگی... قصه ما بود.

قصه ما که با تو یه جور قشنگ تری روایت میشه. میون این همه عدد حالا چرا صد دخترم؟  هوم؟



چون هم اکنون در آستانه صدمین روزی هستیم که تو، عزیز دل ما پا به این دنیا گذاشتی.

صد روز گذشته و تو بزرگتر شدی. 

چقدر خوب معنی محبت رو میدونی و چقدر خوب عشق رو میشناسی. اصلا تو خود خود عشقی. تو سراسر مهری و پاکی. هر روز از این صد روز یه تجربه تازه بوده برای ما.

شاد باشی و شاد بمونی دلبندم.



[ یکشنبه 28 آبان‌ماه سال 1391 ] [ 02:45 ب.ظ ] [ رها ]

از تو گفتن و برای تو نوشتن رو دوست دارم. با بهونه یا بی بهونه.

کنار تو بودن و حس امنیت خاطری که با تو بودن به من میده از بهترین حس هاییست که تجربه کردم.

موهبتی است با تو زیستن. این زندگی در کنار تو و هدیه آسمانیمان هر روزش زیباست.



[ جمعه 26 آبان‌ماه سال 1391 ] [ 01:08 ب.ظ ] [ رها ]

دنیای کودکانه بچه ها همیشه برام قشنگ بوده و به نظرم خیلی باارزش و دوست داشتنیه. بعضی از بچه ها زود بزرگ میشن و مدام میخوان مثل آدم بزرگها رفتار کنند اما بعضی هاشون نه. همیشه در مواجهه باهاشون یه دنیا شور و شوق به آدم منتقل میشه. پر از انرژی اند و رفتار کودکانه زیبایی دارند.

آخر هفته گذشته سه تایی رفتیم اصفهان منزل دختر خاله جانمان. دختر خونواده که نسیم خانوم باشند از همین دست بچه های با انرژی و با ذوق کودکانه است اتفاقا. کلاس اوله و تا اونجا که یادم میاد همیشه یکی دو جمله بیاد موندنی بانمک داره و کارهای بامزه ای میکنه.

حدود سه سال پیش  که اومده بودند خونه مون اینقدر من به حرفای بامزه اش خندیدم که اشک همینطور رو گونه هام روون میشد و مدام به مامانش میگفتم مدتها بود اینطور نخندیده بودم ...

این بار که رفتیم برای نسیم یه کیف hello kitty گرفته بودیم. دختر بچه ها هم که عاشق این hello kitty هستند دیگه. اینقدر این بچه ذوق میکرد و این کیف رو از خودش جدا نمیکرد که من به دختر خاله گفتم این نسیم شما آدم رو تشویق میکنه براش هدیه بگیره. 

عاشق دیاناست. اینقدر مسئولانه مراقبش بود که حس میکردم کار از خاله بازی و این حرفها گذشته و بطور جدی ازش مثل یه مامان کوچک مراقبت میکنه. رفته بودیم بیرون ازمون خواست که کالسکه دیانا رو راه بیاره ما هم قبول کردیم. از هر جا میخواستیم بریم نسیم خانوم چک میکرد آفتاب تو صورت دیانا نمی افته بعد میرفت و ما رو هم به همون مسیر هدایت میکرد. صبح هم که پا شده بود شک داشت تی وی وقتی خاموش شده صداش کم بوده و میگفت اگه روشنش کنم کارتون ببینم ممکنه صداش زیاد باشه همون یه لحظه دیانا بیدار شه. بعد از اطمینان خاطر از اینکه بابا شب هم که تی وی میدیدیم بچه بیدار نبوده و نمیتونه که اینقدر صدا بلند بوده باشه با اکراه روشنش کرد.

خلاصه این موجود از اون دسته بچه هاییست که وقتی هست هیچگاه حوصله ات سر نمیره. خدا حفظش کنه.


[ سه‌شنبه 23 آبان‌ماه سال 1391 ] [ 04:39 ب.ظ ] [ رها ]

کی میگه تو متوجه نیستی آخه ؟

تو همه چی رو میفهمی ، بیشتر از آنچه ما بزرگترها فکر میکنیم عزیز دلم.


                                                                        

                                                                     

        

                                                                                    

چشمهای فهمیده ای داره دخترم و خیلی خوب همه چی رو درک میکنه. وقتی که مامانش ناراحته با یه حالتی نیگاش میکنه که میشه از توش اینو خوند: چیه مامانم؟ چی شده چرا چشمات خیسند؟ اینها چیه دارن رو گونه هات سر میخورند میان پایین؟

و اون وقته که باید با تمام وجودم یه لبخند بزرگ تحویلش بدم و با یه حالت قدرشناسانه وسط ناراحتی(حالا به هر دلیلی) بغلش کنم و بهش اطمینان خاطر بدم که: نه مامانم چیزیم نیست. هیچی... تا تو رو دارم غم ندارم و سفت به خودم بچسبونمش و برایn مین بار بلند بلند بگم "خدایم شکر..." گاهی اوقات یادم میره دیانا سه ماهشه(داره سه ماهش تموم میشه) و حس میکنم توقع بیشتری ازش دارم و همینجاست که فرشته ای به نام همسر به کمکم میاد که "رها جان! دیانا خیلی کوچولوه! " و یادم که می افته توقعاتم رو کم میکنم. چه کنم خودش از بس که ماشالا فهمیده است بد عادتم کرده خوب.

معمولا سعیم بر اینه که وقتی همسر برگشت خونه کارهام رو انجام بدم. اما گاهی که دختری همکاری میکنه میذارمش تو کریر و روی یه جایی که ببینمش قرارش میدم و ضمن انجام کار هم آواز میخونم. دخترم هم اصلا کم نمیاره و بلند بلند همراهیم میکنه خصوصا جاهایی که مامان با تمام قواش اوج میگیره او هم فریاد میزنه قربونش بشم. به همسر میگم از اون بچه هایی میشه که همیشه چیزی برای تعریف کردن داره و احتمالا به ما مهلت حرف زدن نده!

وقتی بیقرارم بیقراری میکنه و وقتی که آرومم، آرومه و سرحال. من هم انصافا سعی میکنم تمام مواردی رو که باعث کدورت خاطرم میشن رو کنار بزنم. به هر حال غیر قابل اجتنابه و نمیشه از روبرو شدن با ناملایمات اجتناب کرد اما سعی میکنم بیشتر مدیریتش کنم. آقا جون همینه که هست. چی کار میتونم بکنم اگه کاری از دستم برمیاد انجام میدم وگرنه حسرت و غصه ممنوع...قدغن!!!!!! خوب شد؟

* تازگیها هم یک دوست پیدا کرده. کنار در ورودی یک آینه بزرگ هست که در اون یک دختر زیبا با مادرش زندگی میکنند. گاهگاهی به دیدنمون میان. مادر این دختر کوچولو شباهت عجیبی با مامان دختر ما داره. شایستی هم دخترک، دختر خاله اش باشه!

[ چهارشنبه 17 آبان‌ماه سال 1391 ] [ 02:20 ب.ظ ] [ رها ]

وقتی بهش رسیدم که خیلی دیر شده بود... خراب و داغون بود.

دکتر گفت امیدی نیست و نمیشه نگهش داشت. دلم گرفت و ناراحت از اینکه چرا اینقدر دیر بهش رسیدم. چرا بهش بی توجهی کردم.

گفتم هر کاری لازمه براش انجام بدید... خیلی خوب...بکشیدش!!!!!!!!



ادامه مطلب

[ یکشنبه 14 آبان‌ماه سال 1391 ] [ 09:40 ق.ظ ] [ رها ]

کارهای مربوط به بچه گرچه پر زحمت، ولی بسیار خاطره انگیز و شیرینه و میتونه یکی از تجارب خوب در زندگی باشه. من شخصا نمیتونم درک کنم کسانی رو که یک تیم متشکل از چندین فرد کارکشته رو برای نگهداری و انجام کارهای بچه شون همیشه در کنارشون دارند. نه که خودم تنها بودم ها ...نه اصلا حتی وقتی تازه دخمرک دنیا اومده بود خوب دور و برم شلوغ بود اما دوست داشتم خودم کارهاشو انجام بدم. البته خوب درسته بعضی افراد ممکنه از یکسری کارها مثل ناخن گرفتن یا حموم کردنش وحشت داشته باشند و فکر کنند اگه انجامش بدهند ممکنه به بچه آسیب برسونند. خیلی خوب؛ درسته اما به نظرم خودشون رو از یکسری لذتها محروم میکنند.

پیش اومده که وقتی ناخن دیانا رو گرفتم، یه کوچولو قیچی یا ناخنگیرش رفته توی گوشت زیر ناخنش و الهی بگردم یک نقطه قرمز رنگ هم در همون ناحیه ایجاد شده. خوب اون نقطه محو شده و باعث شده من دقت عملم رو بالا ببرم. فکر میکنم اگه کمی هم ناخنش کج و معوج گرفته بشه خیلی بهتره از اینکه مدام بخوای به کسی وابسته باشی.


همین دل لرزه های حموم کردن بچه، ناخن گرفتن، لباس پوشوندن و کارهای دیگه است که شیرینی با هم بودن مادر و فرزند رو دو چندان میکنه. وقتی تمام حواست جمع مراقبت از یک موجود کوچولو میشه، وقتی همه دغدغه ات خوب شیر خوردن و خوب خوابیدن و تمیز موندن و سالم بودنش میشه اگه خوب فکر کنی میبینی که تمام اینها یک لذت بی جایگزین بهت میدهند که بدون وجود اون فرشته، حس کردنش ممکن نبوده.


متوجه نمیشم مادرانی رو که مدام شب نخوابی ها و شیر دادن هاشون رو به یاد بچه هاشون میارن و منت کارهایی رو که براش انجام دادند رو به سرش میذارند. به نظر من اینها کوچکترین کارهایی هستند که یه مادر باید برای فرزندش انجام بده. ما حق نداریم بیایم از این مسئله استفاده ابزاری کنیم و در صورت بروز هرگونه نافرمانی از سوی فرزندمون، اینو مثل پتک بکوبیم توی سرش.



واقعا هیچ چیزی جای لبخند رضایت بچه کوچولویی که جاشو عوض میکنی و سیرش میکنی و باهاش بازی میکنی رو نمیگیره.

وقتی دخترم داره شیر میخوره و با دستام سرش رو نوازش میکنم، با یه حالت قشنگی چشمهای زیباشو خمار میکنه و میبنده و خودش رو به من میچسبونه و با امنیت بیشتری به شیر خوردنش ادامه میده و من مستانه، نفس عمیقی میکشم و ذهنم در اون دقایق، خالی خالی است. این آروم شدن ذهن رو با هزار تا سعی و تلاش و کوشش مدیتیشن و یوگا هم نمیتونی بدست بیاری. حس میکنی دنیا همینجا، تو همین اتاق، در کنار همسری خفته و کودکی در آغوش است و زمان از حرکت پر شتابش دست برداشته.

[ سه‌شنبه 9 آبان‌ماه سال 1391 ] [ 09:42 ق.ظ ] [ رها ]

زن، فرم استخدام رو تحویل منشی داد و پرسید "با این ساعات کاری حقوقتون چقدره؟" دختر به صاحب کارش نگاه کرد و مرد، بدون اینکه سرش را بلند کند با لحنی کاملا سرد و خشک گفت "با شما تماس میگیریم." 







ادامه مطلب
[ پنج‌شنبه 4 آبان‌ماه سال 1391 ] [ 11:47 ق.ظ ] [ رها ]

روزهای پاییزی همیشه یه حس غریبی در من بوجود میاوردند و الان هم همینطور. دوست دارمشون گرچه کوتاهند. کنار خودم روی مبل یه جا برای دختری درست کردم و روزها معمولا همینجا کنار خودمه. موزیک گوش میده و گاهی هم با هم بازی میکنیم و گهگداری هم که خواب... خوب میدونم این روزهای کوچولویی و اینقدر کوچولویی دیانا هیچگاه تکرار نمیشن. دلم میخواد لحظه لحظه هاشو ببلعم. چون مطمئنم بعدها دلم تنگ این روزها خواهد شد.

الان آرومه و داره با خودش  تفکر میکنه و "شیدایی"ی شجریان رو گوش میکنه و هرازگاهی با اون صدای ظریف و قشنگش اظهار نظر هم ارائه میده. کم کم داره بزرگ میشه و کاملا تغییراتش محسوسه. وقتی میبینم تشکش رو که توی گهواره اش میندازیم کم کم داره کوچیکش میشه، احساس خوبی بهم دست میده. فکر میکنم خوب داره رشد میکنه و این عالیه. وقتی نفسهاشو بو میکشم سرمست میشم و وقتی برام میخنده به قول خواهرم به اوج میرم. دلم میخواست این جبر جغرافیایی نبود و در جامعه بهتر و با ثبات تری به دنیا میاوردمش. اما این شرایط رو هم باید به بهترین شکل برگردونیم و بیشترین تلاشمون رو برای بهتر زیستنش فراهم  کنیم. 

 کنارتیم ... همیشه دخترم.


این هم تصنیف شیدایی با صدای استاد شجریان




[ دوشنبه 1 آبان‌ماه سال 1391 ] [ 12:27 ب.ظ ] [ رها ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

http://www.webgozar.com/stats/3002198