X
تبلیغات
رایتل

سایه سار مهربانی
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
.

شب، کنار هم لم داده بودیم . من فیلم تماشا میکردم  و همسر تند و تند پاسخهای ریاضی بازی رو میزد. نق نق دختری که بلند شد من به حالت آماده باش دراومدم و وقتی درخواست « آب » رو شنیدم کمی با شتاب به سمت در اتاقش رفته و سرم رو داخل کرده و آهسته گفتم « چشم مامانی  الان میارم». آب رو که نوشید دراز کشید و میدونستم باید کمی کنارش بمونم تا دوباره خوابش ببره. کنار تختش نشستم و تو تاریکی اتاقش چهره بی نظیرش رو نگاهی کردم. هنوز بیدار بود؛ دستش رو از لای میله کنار تختش آورد و دستم رو گرفت. دست کوچکش رو فشردم و دچار رقت قلب شدم. حس کردم چقدر عمیقه رابطه ما دوتا. چقدر وابستگی و دلبستگی جا گرفته میونمون. حس کردم خلا همچین رابطه ای رو. اشک بی محابا از چشمهام جاری میشد و انگار حس کرد و نیم خیز شد به سمتم. نفسی تازه کردم و با صدایی کرفته که سعی میکردم عادی جلوه کنه گفتم « میخوای برات لالایی بخونم . به نشانه نه سرش رو بالا برد و آهسته تر از من گفت« قصه». نشونی کتاب مورد نظرش رو گفت و من در روشنی اندک چراغ خوابی که روشن کرده بودم خوندم. کتاب به پایان رسید و من در سکوتم فکر کردم . به پیامکی که عجولانه و نصیحت مآبانه نوشته شده بود و به دستم رسیده بود فکر کردم که من را سرشار از کینه خوانده بود و خواسته بود با محبت و گذشتش مثلا من رو شرمنده خودش کنه. ضمن تبریک روز دختر هم آرزو کرده بود که دخترم از نفرت بویی نبره و در آینده مثل من بی عاطفه نباشه. ممنون ای آشنای غریب. ممنون که به فکر شرمنده کردن پیاپی من هستی. ممنون که بیشتر از من دلواپس دخترمی. حس کردم من با این همه عشقی که در وجودم بوده و هست چطور میتونم صاحب یک دل سنگی  باشم. کمی که آروم گرفتم مطمئن شدم که عشق و محبت فراوونی در وجودم هست و به شیوه خودم  ابرازش میکنم. مهم نیست که تو و هر کس دیگر چه فکری در مورد من داره و برداشتش از این ماجرا چیه. 

[ جمعه 30 مرداد‌ماه سال 1394 ] [ 01:17 ق.ظ ] [ رها ]

گاهی شده  از بی رحمی و بد طینتی آدم ها حالتون به معنی واقعی کلمه بد بشه؟  طوریکه تمام بدنتون بی حس بشه و حال ضعف بهتون دست بده؟

میدونید اتفاق بدی نمی افته اما یه جوری هستید؛ حس غریبی دارید. شده آیا؟ شده نتونید برای حستون اسم بگذارید؟ اوه... بس کنم دیگر....! درحال حاضر من اینگونه هستم. یه حس گنگ دارم. یه جوری هستم، یه جوووری!  نه ترس، نه غم نه دلشوره، نه بی قیدی و نه در قیدی است. نه خوبه و نه بد. مبهم و بی نام!  گم و بی نشون. بروم.... بروم کنار حس گمنام خودم و کمی آرومش کنم... . بگذارم همینطور بی نام باشه مگه هر چیزی اسم میخواهد؟!

[ چهارشنبه 7 مرداد‌ماه سال 1394 ] [ 01:53 ب.ظ ] [ رها ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

http://www.webgozar.com/stats/3002198