X
تبلیغات
رایتل

سایه سار مهربانی
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
.

دو ماه آخر هم بالاخره رسید.

به قول همسر 215 روزشه نی نومون. البته خوب این با چند روزی خطای سونوگرافی و محاسباتی هست دیگه.

دل تو دلم نیست. هیجان خاصی دارم. هر چکاپی، هر آزمایشی و هر سونوگرافی ای که به خوبی سپری میشه نفس راحتی میکشم.

همسر جان و من مدام به هم دلداری میدیم و هر کدوم سعی میکنیم ضمن لذت بردن از این روزها آماده شیم برای روزهای پر کاری که کمی بیشتر باید صبر و حوصله کنیم.



این روزهای شیرین و کمی سخت دارند به پایان خوبشون نزدیک میشن. روزهایی که آسون ترین و بدیهی ترین کارها برام به کاری شاق بدل میشن. یه چیزی مثل جوراب پوشیدن و حالا هر کاری با قسمت مچ پا و ناخن های پا مربوط میشه سخت ترین کارها هستند. در مرحله بعدی دلا شدن که بهتره انجام نشه و نشستن و چمباتمه زندن به مراتب فشار کمتری میاره. غلت زدن هنگام خواب هم که خوب دیگه جای خود داره ...

اما خوب وقتی یه کوچولوی دوست داشتنی اومدنش رو بهمون هدیه میکنه اینها واقعا معنا نداره و به صورت یه خاطره باقی میمونه.

[ یکشنبه 21 خرداد‌ماه سال 1391 ] [ 11:03 ب.ظ ] [ رها ]

دیروز با داداشم تماس گرفتم تا ببینم برنامه شون چیه میان مامان منو میارن آخه دیگه دلم ترکید از بس که تنگ شد! بعد از احوالپرسی های معمول گفت هیچی دیگه ما هم خوبیم داریم از خاکسپاری عمه ایران میایم. من خشکم زد ... عمه ایران آخ! داداشه یهو به خودش اومد ای دل غافل این نمیدونسته و گفت فکر کردم فری بهت گفته باشه. گفتم نه کسی به من چیزی نگفته فری تو اینجور موارد دهنش خوب قرصه. برای اینکه من خیلی ناراحت نمونم گفت میدونی راحت شد ... منم باهاش همین جمله رو تکرار کردم "آره! راحت شد." خانومش هم اونور هی داشت سرش غر میزد که برای چی گفتی و شک ندارم کلی تا خونه شماتتش کرده باشه.

عمه ایران به واقع دختر بزرگه عمه من هست و ما از بچگی طبق عادت عمه صداشون میکردیم. من از بکار بردن لفظ عمه در مورد دختر عمه هام حس خوبی داشتم همیشه. عمه ایرانم زن خیلی مهربون و صبوری بود. بچه هاش همه از من بزرگتر بودند(جز آخریه) و کلی از خاطرات بچگی هامون با خونواده اونها است. با بزرگ شدنمون و فوت بابا و عمه و پسر بزرگشون و دور شدن آدم ها از هم روابط کم کم کمرنگ تر شد و من هم که کلا از طریق مامان و گاهی تلفن باهاش در ارتباط بودم.

طفلک این چند سال آخری کلکسیون درد و بیماری شده بود. از آسم لعنتی موروثی خونواده بابا بگیر تا دیابت تیپ 2 اونم از نوع شدیدش و دیگه خوب با توجه به وزن زیادش آرتروز و فشار خون و ...




آخرین باری که باهاش صحبت کردم میگفت رها جان نمیدونم چکار باید بکنم و من هم کمی توصیه بهش کردم و کمی دلداریش دادم. بعد از ازدواجم هر بار که بهش زنگ میزدم سراغ بچه از من میگرفت. چند سالی که گذشت گیر دادنهاش جدی شد طوری که هربار میخواستم باهاش تماس بگیرم میگفتم وااااای باز عمه الان شروع میکنه و میکرد. گاهی شروع میکرد به نصیحت کردن که من به لحن جدی و صحبتهاش قاه قاه میخندیدم و میگفتم چشم عمه! و با سختی موضوع صحبت رو عوض میکردم. تازه میگفت بده من به زندایی بگم کمی نصیحتت کنه و مامان هم میگفت آخه ایران جون به من چه هر جور خودشون صلاح میدونند و خلاصه داستان داشتیم تا اینکه تنها این بار آخری بود که بدون استرس باهاش تماس گرفتم. وقتی گفت چه خبر گفتم عمه این بار برات خبرهای خوب دارم. خندید و گفت خوب بگو ببینم.. 

خیلی اذیت شدی عمه خیلی! گمونم همین دو شبه که راحت خوابیدی.

عمه جان روحت شاد!

[ پنج‌شنبه 18 خرداد‌ماه سال 1391 ] [ 09:17 ق.ظ ] [ رها ]


این همه حس خوب


چقدر شیرینی تو عزیز دلم


چقدر آرزو دارم ببینمت ...


وقتی بهت فکر میکنم اینقدر محظوظ میشم که...


تو منو تا آسمون ها ...بلکه بالاتر ! میبری


وقتی باهات حرف میزنم ، وقتی کمتر ورجه وورجه میکنی و بهت میگم مامان؟ عزیزم خوبی ؟ وقتی با یک دو تا حرکت دلبری میکنی و جواب مامان رو میدی از شوقم اشک میریزم و حس میکنم تو بهترین موهبتی که میتونست به من عطا بشه.


دوستت دارم دلبندم

دوستت داریم دختر آسمونی ما

منتظرتیم خیلی زیاد اونم


چه زیباست دست در دست بابا و مامان ...

[ چهارشنبه 17 خرداد‌ماه سال 1391 ] [ 01:03 ب.ظ ] [ رها ]


خودم هم نمیدونم چه حسی بهم داد وقتی زنگ زدی و باهام اونطوری حرف زدی عزیز دلم...

چطور این همه پاکی و عشق رو این همه محبت رو یکجا تو وجود خوبت با هم جمع کردی نازنینم؟

یک حس گم دارم نسبت به این قضیه. راستش رو بگم نه خوشحالم برات و نه نگرانتم. فقط میدونم که تو اینقدر خودت عاقلی که هیچ کاری رو بی فکر انجام نمیدی. از این بابت خیالم راحته.

فقط امیدوارم اونطور که شایسته ته بگذره گرچه تا حالا به آونچه که شایسته ات باشه اونطور که باید و شاید نرسیدی.


برات آرزوی آرامش میکنم. از ته دلم و از صمیم قلبم. برای تویی که نمونه خوبی از یک زن و یک انسان مهربان بودی برام تو زندگیم.



[ چهارشنبه 10 خرداد‌ماه سال 1391 ] [ 07:20 ب.ظ ] [ رها ]

در حالیکه دسته کوچک گشنیز رو خرد میکردم که داخل سوپی که در حال آماده شدن بود بریزم یهو عطر خوب گشنیز بینیمو بدجور نوازش کرد و من رو با خودش برد به سالهای دوری که خاطره اش خیلی برام نزدیکه. سوم دبستان بودم و همگی به ناچار به خاطر امنیت بیشتر به منزل دایی که در شهرستان صحنه بود رفته بودیم. اون روزها دایی ریاست آموزش و پرورش اونجا رو داشت و اونجا از شهر ما امن تر بود. ما برای مدتی که کم هم نبود پیش خونواده داییم زندگی میکردیم. پشت منزلشون یه زمین بود که تا اونجایی که من یادم میاد گشنیز و بابونه درش کاشته شده بود و من و بچه ها گهگداری به امر بزرگترها یا سرخود میرفتیم و گشنیز و بابونه میچیدیم. عطر خوش گشنیز که به مشامم میرسه حتما به اونجا پرواز میکنم. خاطراتی که شاید خیلی دوستشون ندارم اما خوب و محکم تو ذهنم نقش بستند و گاهی ترجیح دارند به برخی از اتفاقاتی که تو این دوران برامون پیش میان.



خرد کردن گشنیز تموم شده و باقی اجزای سوپم هم پخته شده درب ظرف مورد علاقه ام رو که روی گاز آرروم آروم داره سوپ به نظر خودم خوشمزه رو میپزونه باز میکنم و گشنیز رو اضافه میکنم. نمیدونم تو این هوایی که اصلا هم سرد نیست چه انگیزه ای رو برای پخت یه همچین غذایی داشتم اما هر چی هست یقینا خوشمزه است و همسر هم دوست داره مهم هم همینه که از خوردنش لذت ببریم. باز هم ذهنم پرواز میکنه این بار میره به سمت یه عزیز. یه لحظه تعلل میکنم و به روبروم خیره میشم ... آیا باید براش خوشحال باشم اگه واقعا این اتفاق براش بیفته؟ واقعا نمیدونم. فکرم میره به سمت بچه هاش و در این میون به دختری میرسم که آغوش گرم مامان خودش براش غریبه و هر بار یکی رو باید به عنوان مادر تو زندگیش قبول کنه... باز به فکر فرو میرم و ترجیح میدم تا زمانی که دقیق مشخص نشده چه اتفاقی قراره بیفته به این قضیه فکر نکنم. برمیگردم و در ظرف رو میبندم و میذارم تا کمی گشنیزها هم بپزند اما نه خیلی.



همونطور که توی آشپزخونه قدم میزنم و کمی مرتبش میکنم حس میکنم باید ذهنم هم کمی استراحت کنه و از این همه شلوغی کمی رها شه. به ذهنم میرسه خوب چرا اسکار بهترین اکترس رو به میشل ویلیامز ندادند و در ذهنم دو فیلم Iron lady و my week with Marilyn رو با هم مقایسه میکنم و میگم حق با همسره تو اسکار هم انگار پارتی بازیها و نظرات ویژه وجود داره. من بازی به این زیبایی از میشل ویلیامز ندیده بودم اما زیباتر از این رو از مریل استریپ دیده بودم. فیلم مارگارت تاچر رو دوست نداشتم و حتی نقش مریل استریپ رو در اونجا. بعدش فکر کردم خوب رها جان این نظر توه و اونها هم یک هیئت داورانند. برگشتم به زندگی مرلین مونرو و اینکه اون چیزی که ما از هر آدمی میبینیم با اونچه که در درونش میگذره چقدر میتونه متفاوت باشه. به خندیدن ها و حرکات اغواگرانه اش در فیلمها و اشکها و بی ثباتی اش در عالم واقعیت... به اون همه ذوق و استعداد و اون همه بی اعتمادی نسبت به خودش به اون همه پارادوکس! 



یهو یاد دختر خودم افتادم و فکر کردم که چندین سال دیگه او، عزیز من، پاره وجودم کجای این دنیا ایستاده و با شخصیت منحصر بفردش مشغول به انجام چه کاریه؟ ترجیح دادم هیچوقت جواب این سئوال رو از پیش ندونم و از لحظه لحظه با او بودن لذت ببرم و بگذارم خودش هم چنین باشه. بی شک دلبندمان استعدادهای مخصوص خودش رو داره و راهش رو در زندگی اونطور که شایسته است پیدا میکنه. بعد از این همه پرواز فکر دیگه سوپ هم حاضره و میکشم توی ظرف و همسر رو صدا میزنم و یقین دارم از خوردنش جفتمون لذت میبریم...

[ یکشنبه 7 خرداد‌ماه سال 1391 ] [ 10:26 ق.ظ ] [ رها ]



حس بودن مداوم در خانه برایم حس جدیدی است که تا بحال تجربه اش نکرده بودم. حس عجیبیه. استرس دیر خوابیدن نداری اما باز هم دیر نمیخوابی. باز زود از خواب پا میشی و بیشتر استراحت میتونی بکنی. این خوبه. درسته عادت ندارم اما خوبه. هیچوقت زمان آزاد نداشتم که بخوام صرفا در خونه باشم یا مدرسه بودم یا دانشگاه و یا سر کار. 

میتونستم خرداد هم سر کار برم اگر محل کارم اینقدر دور نبود و ساعات کاریم کمتر بود و کارم سبکتر. اما آسایش خودم، همسرم و کودکمان مهمتر از هر چیزی در این دنیاست.

به قول خودم اینقدر کتاب ناخونده و فیلم ندیده و کار عقب افتاده دارم که گمون نمیکنم فرصتی برای حوصله سر رفتن داشته باشم.

این هم روزگار تازه رها.



[ جمعه 5 خرداد‌ماه سال 1391 ] [ 10:29 ب.ظ ] [ رها ]

فیلم از یک صحرا آغاز میشه و نمای نزدیکی از یک گل در صحرا، عنوان فیلم رو برای بیننده تداعی میکنه.

وقتی که دخترک اسم بره تازه به دنیا اومده رو به برادر کوچکش میگه و در پاسخ او که عنوان میکنه تو نباید اسم مذهبی برای حیوونت انتخاب کنی میگه "نه کی اینو گفته" شما متوجه میشی که با یک دختر معمولی آفریقایی که در صحرا به شکل قبیله ای زندگی میکنه طرف نیستی و قهرمان داستان خودش رو همون ابتدای فیلم نشون میده... واریس یک دخترک سومالیایی که نمیخواد اون چیزی باشه که همه ازش انتظار دارند. میخواد آزاده باشه و آزاد زندگی کنه. اون با سنتها مبارزه میکنه و ...


فیلم لطیف و روون desert flower محصول 2009 و ساخته شری هورمن هست. داستان این فیلم برگرفته از زندگی واقعی واریس دیری است. لیا کبد نقش واریس رو به زیبایی ایفا میکنه.
واریس به زبان سومالیایی همان به معنی گل صحراست. واریس دیری در کتابی به همین نام از خاطرات خود مینویسه و از کودکی سختی که داشته و مسئله ای که بسیار بسیار او رو آزرده کرده و همان سنت غلط ختنه کردن دختران است که در برخی قبایل آفریقایی رواج داشته و داره و متاسفانه در کشور خودمون برخی قبایل هنوز این کار وحشیانه رو با دخترانشون میکنند سخن به میون میاره.

واریس در دوازده سالگی از صحرا به دلیل اصرار پدرش برای ازدواج با پیرمردی که قراره چهارمین زنش باشه فرار میکنه و به طرز معجزه آسایی نجات پیدا میکنه و به موگادیشو میره و از اونجا در زمان جنگ سومالی به واسطه مادربزرگش و به انگلستان فرستاده میشه. او به محل اقامت خاله اش که همسر سفیر سومالی در لندن بوده میره و مثل یک خدمتکار اونجا کار و زندگی میکنه تا پایان جنگ سومالی که از اون خونه بیرون میاد و سرنوشتش سمت و سوی دیگه ای پیدا میکنه.
او با دختری در لندن با نام ماریلین آشنا میشه و با او زندگی میکنه. واریس به طور اتفاقی حین کار در رستوران با یک عکاس معروف مد بنام تری دونالدسون برخورد میکنه و او سعی میکنه که از واریس بعنوان یک چهره جدید استفاده کنه چون به واقع واریس چهره خاصی داره.

واریس قبول میکنه که به محل کار تری بره و از اونجا دریچه های تازه ای به روی او باز میشه. او به دنیای مد وارد میشه و بعنوان یک مدل شروع به کار میکنه و کلی هم مشهور میشه. مجله های متعدد عکسهای او رو روی جلد مجله شون چاپ میکنند و روز بروز به شهرتش افزوده میشه.


در مصاحبه با یک مجله معروف وقتی از واریس پرسیده میشه که چه چیزی سرنوشت تو رو دگرگون کرد و آیا آشنایی تو با دونالدسون تو رو اینطور تغییر داد باز به ماجرای وحشتناک ختنه شدنش که تاثیر بسیار بدی در روحیه اش بجا گذاشته اشاره میکنه و از زمانی که کودک سه ساله ای بیش نبوده و این عمل شنیع روش انجام میشه صحبت میکنه و از اون به بعد واریس این مسئله رو بارها عنوان میکنه و از این رفتار وحشیانه با دختران بسیار انتقاد میکنه و به مبارزه با این کار برمیخیزه.
واریس بعنوان سفیر از طرف سازمان ملل برای مبارزه با این کار وحشیانه و خشونت علیه زنان انتخاب میشه.


او تمام افکار احمقانه قومی و قبیله ای رو دور ریخت و آزاد زندگی کرد و کمک کرد و میکنه که زنان و دختران قربانی این کار نشن. او به واقع گلی است در صحرا...
[ دوشنبه 1 خرداد‌ماه سال 1391 ] [ 12:53 ب.ظ ] [ رها ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

http://www.webgozar.com/stats/3002198