X
تبلیغات
مدیسه
رایتل

سایه سار مهربانی
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
.

همیشه به این معتقد بوده و هستم که هر بلایی سر ما زن ها بیاد بیشترش از هم جنس های خودمونه. تا زمانی که ما خودمون این حسادت های احمقانه و حرف مفت زدن ها و همه این دشمنی های بی پایان را کنار نگذاریم چیزی درست نمیشه. وقتی خود زن ها اولین کسی هستند که بدون توجه به اینکه خودشون زن هستند و دختر دارند و.... خیلی راحت پشت سر دخترهای دیگه، زنهای دیگه هر چه، هر چه میخواهند میگویند و شوهرشون، پسرشون و برادرشون اگر اسیر زنی، یا دختری بشن نفرین و لعنت را نثار اون زن یا دختر میکنند. میگن اون باید خودشو جمع کنه و یه جوری لباس بپوشه که مردها رو هوایی نکنه. اگه زنی یا دختری زیباتر و جذاب تر از خودشون به چشم بیاد از هر ترفندی برای کم جلوه دادن زیبایی یا جذابیتش استفاده میکنند. اگر زنی موفق تر از اونها باشه بی شک هزاران عیب نهفته اش را که از دیده دیگران نهان مانده رو میکنن تا یه وقت اون موفقیتش زیاد تاثیر گذار نباشه. البته خوب به طبع من جمع بندی نمیکنم و میدونم که همیشه استثناهایی هم هستند. اما معتقدم تا خود زنها فکرشون درست نشه نمیتونن بچه سالمی از نظر روحی و فکری پرورش بدن و همچنان جامعه از این نظرها و فرهنگی البته مریض باقی میمونه. 

بهونه نوشتن این پست زن بی ملاحظه ای بود که حین رانندگی با برخورد زننده خودش منو باز به این فکرها فرو برد. قبل تر ما خانومها حین رانندگی مشکلمون با آقایون بی ملاحظه ای بود که تا میدیدند یه خانوم پشت رله سریع عکس العمل های عجیب و غریب نشون میدادند و با بوق زدن ها و چراغ دادن های مکرر اعتراض میکردند حالا به هرچی. چرا نمیری، چرا یواش میری و اصلا چرا وجود خارجی داری تو من نمیفهمم آخه؟! مدام تیکه انداختن هایی از این قبیل که پارک کردن خانوم ها اینجور و اونجور. جالبه که حالا برخی زنها پا رو از این آقایون هم فراتر میگذارند و نه تنها مقررات رو رعایت نمیکنند بلکه حین رانندگی لات بازی هم درمیارن و به اونهایی که مثل خودشون دوست ندارند لایی بکشند و بد رانندگی کنند و مقررات رو دور بزنند و ... اعتراض هم میکنند.

میخوام بگم ما زنها اگر ادعای حقوق برابر با مردها داریم قرار نیست مثل اونها باشیم. بنا نیست مثل بدهای اونها بددهنی کنیم و لات بازی دربیاریم تا ازمون حساب ببرند. جیغ جیغ کردن و کولی بازی درآوردن تا کار از پیش ببریم با لوندی کردن و دلبری کردن و کار از پیش بردن مگه فرقی داره؟ ما نیازی نداریم که کس دیگری بشیم و مردانه رفتار کنیم. ما خیلی توانایی داریم خیلییییی. ما باید خودمون باشیم. ما زن هستیم. همون موجود ظریفی که محکمه و تکیه گاه و ستون خونه. همونی که اینقدر توانایی داره که پابپای مردش تو جامعه باشه و به کار بچه ها و همسر و خونه رسیدگی کنه و آب تو دل هیچکس هم تکون نخوره. کاری که هیچ مردی از عهده اش برنمیاد. هیچ مردی. پس خرابش نکنیم. ادای مردهای لات رو هم لطفا درنیاریم. تمام. من دیگه حرفی ندارم.

[ دوشنبه 25 مرداد‌ماه سال 1395 ] [ 06:38 ب.ظ ] [ رها ]
کمی گنگ و مبهم شاید پست قبلی رو نوشتم اما دغدغه ای است مداوم برایم. اینکه مدام بخواهم حس خوب به دخترم منتقل بشه و نگران باشم که همه چی درست پیش بره. با همسر جان کلی در این مورد صحبت کردیم و نگرانی های خودمون رو بیان کردیم. نمیشه همه چیز را کنترل کرد. من اشتباه میکنم. میدونم ولی به عمل دراوردنش سخته که بنشینی و ناکامی های فرزندت را ببینی. اما گاهی لازمه که بچه ات شکست هایی رو تجربه کنه تا به قول معروف بدونه که دنیا دست کیه! باید مراقب بود و مدام پایش کرد. مدام... . اما ریسک رو باید انجام بده و باید بکذاریم تا افراد مختلف همسن خودش یا بزرگتر را ببینه تا کم کم عادت کنه که با چه موجوداتی قراره در آینده برخورد کنه. 
من فقط باید بگم که باید امیدوار باشیم که هم نسل های دختر ما اشتباه های فرهنگی را باز با خود یدک نکشند. خیلی امیدوارم که کم کم این فقر شدید فرهنگی که خیلی سخت درست میشه یه جوری از یک جایی اصلاح بشه. این یک حرکت چندین ده یا صد ساله است و به همین سادگی نیست. دیدن رفتار و گفتار برخی بچه ها همین حالاش هم آدم رو ناامید می کنه . نمیخوام موج منفی ارسال کنم اما خوب باید یه کاری کرد. باید به بچه شخصیت داد، عشق داد تا یک موجود پر گره رو نفرستیم تو حامعه که هم خودش پر از آسیب باشه و هم به دیگران آسیب برسونه. چقدر دلم میخواست حسابی در این مورد بحث میکردم. 

[ چهارشنبه 13 مرداد‌ماه سال 1395 ] [ 10:16 ب.ظ ] [ رها ]
من معمولا خوب همزاد پنداری میکنم. بخصوص با حس های تنهایی. آه عزیزم چقدر حس تنهاییت رو خوب حس کردم... . اینقدر که ... . برخورد ناخوداگاهی داشتم که دوستش نداشتم. اما خوب ... . درست یا غلطش رو مطمئن نیستم اما گمونم بی تفاوت بودن خوب نبود. در هر صورت هر کسی یکجور بچه شو تربیت میکنه. برخی هم تلاش خاصی در این زمینه نمیکنند.فقط تونستم باهات ابراز همدردی کنم. باید بدونی پشتت پره اما ...اما باید هم بدونی از الان ‌‌و یاد بگیری که خیلی ها حس قشنگ تو و نگاه زیباتو ندارند. بی مهری ها آروم آروم خودشونو بهت نشون میدن. باید یاد بگیری از خودت حفاظت کنی. باید بدونی که وجودت خیلی باارزشه. آخ بس کنم. هر چه سعی کنم باز هم یکسری حفره هست. فقط خدایم کمکم کن که بتونم درونت رو قوی کنم و اتکا به خودت رو زیاد کنم. هر چیز یک تجربه است. من هم مدام در حال آزمون و خطا . فقط بدون که عاشقانه دوستت دارم همه روزگار. 
[ جمعه 8 مرداد‌ماه سال 1395 ] [ 11:50 ق.ظ ] [ رها ]

از وقتی یادم میاد عاشق تیم فوتبال ایتالیا بودم و استقلالی. ریشه در علاقه های خانوادگی هم نداره ها. چون خانواده هیچ کدام ایتالیایی نبودند. البته همسر جان بنده هم استقلالی و هم ایتالیایی هستند کاملا بدون هماهنگی قبلی. 

دوران نوجوانی مصادف بود با اوج فوتبال ایتالیا. چقدر ستاره بارون بود این تیم. اصلا خون آدم روشون میجوشید. تیم بی نقص از هر نظر. یادمه تو فاینال جام جهانی ۹۴ که ایتالیا و برزیل با هم بازی میکردند باز هم بازی ها نیمه شب بود و  هم من کامل بازی رو دیدم و تنها تنها از تیم محبوبم طرفداری کردم و وقتی تو پنالتی ها باخت اشک ریختم . آره اشک ریختم. یه همچین هواداری بودم من. .

بازی های یورو ۲۰۱۶ را جسته گریخته و بیشتر نتایج را دنبال میکنم. اما همسر جان آخر شبی ها را هم میبینند. دیشب خیلی دلم میخواست بازی ایتالیا_ آلمان رو تماشا کنم. توان بیدار بودن را هم در خود نمیدیدم. در هر صورت دختری رو که بردم اتاقش بخوابونم طبق معمول برخی شبها کنار تختش خوابم برد و بیدار که شدم بازی شرپع شده بود. من هم کمی که کارهای عقب مونده رو سر و سامان دادم نیمه اول به پایان رسیده بود و کنار همسر جان نشستم و بازی را تا آخر دیدم. حس خوبی داشت دیدن بازی رو نمیگم. غیر از بوفون هیچ بازیکن دیگری را نمیشناختم.کیلینی رو هم به یمن وجود سوارز و گاز کذاییش میشناسم و بس. حس خوبش بخاطر با هم فوتبال نگاه کردنش بود. تیکه هایی که همسر جان به فوتبالیست‌ها می انداخت و هیجان صحنه های حساس و پنالتی ها. این بار با وجود اینکه دلم برد میخواست اما نه زیاد ناراحت شدم و نه گریه کردم! همین که تلویزیون خاموش شد فراموشم شد.

این هم یکی از  تفاوت دغدغه های اون روزها با اکنون. حتی بیشتر از تفاوت تیم ایتالیای جام نود و یورو ۲۰۱۶. 

[ یکشنبه 13 تیر‌ماه سال 1395 ] [ 11:46 ق.ظ ] [ رها ]

پیاده داشتم مسیر رو طی میکردم و از خنکی هوای صبح لذت میبردم. دختری رو گذاشته بودم مهد و داشتم میرفتم تاکسی های مسیر، که مرا تا محل کارم میبرند سوار شوم. خلوتی خیابان ها و نسیم خنک حالم را خوب کرده بود. تاکسی ها ایستاده بودند؛ سوار شدم و جلو نشستم. سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و هنوز حال خوبم همراهم بود. حرکت که کردیم ذهن فعال نیز شروع کرد... . عابران و ماشین ها و درختان رو نگاه میکردم و ذهنم هم میخزید توی یک یکسری مسائل کهنه ادامه دار. بعد از توقف سر چهار راه باز هم چشمهام به بوته های خر زهره افتاد با گل های صورتی  ... . این جمله را یادآور شدم که: قدرت کینه از عشق بیشتره و باز یک پیام دیگر: وای چقدر ما آدم ها وحشتناکیم( در واقع من وحشتناکم این میان). فکر کردم خوب...من وحشتناکم آره(البته از دید تو اما چه چیز باعث شده که این واکنش ها بروز کنه؟ این واکنش های وحشتناک.... ماشین پیچید و من باز بوته های خر زهره دیدم به تکرار که شاد و خندان و سرسبززززز داخل بلوار با گلهای صورتی و سفید خودشون بی خیال ایستاده بودند. 

باز هم باقی پیام هاش که بی وقفه یکطرفه متهمم میکرد. به اعماق وجودم رفتم و دیدم که اینقدر تاثیر مخربی رویم نگذاشته. اینکه با ناراحتی حس کنم ته دنیاست و با بغض و ناراحتی خود خوری کنم که واااای من اینطوری نیستم من من من وحشتناک نیستم . من کینه ای نیستم من ... من... من... . نمیخوام بگم که تاثیری روم نگذاشته این پیام های گاه و بیگاه و این خبرهای جورواجور. اما روزگارم را سیاه نمیکنه فلجم نمیکنه مثل سابق. میشنوم. کمی در موردش فکر میکنم و محکمتر میایستم و میگذارم هر جور میخواهند قضاوت کنند. ماشین داره نزدیک میشه. باز هم یک بلوار دیگر و باز هم گل و گیاه و ای بابا باز هم خر زهره! تعجب نداره خر زهره زیاد کاشته میشه. 

بله این پیامهای تند هم ضعیفم نکرد و فقط این بار سکوت نکردم و یک جواب دادم و دیگر هیچ. هنوز هم هیچ... . همانطور که گفته بود دیگه خواستار هیچ دیدار و رابطه ای نیست و نخواهد هم بود. من هم اینطوری آرامشم بیشتر است. دارم میرسم. دور میدان پیاده میشوم و تا محل کارم قدم میزنم. نگاه میکنم. اینجا خر زهره کمتره. اوه چند بوته ختمی. لبخندی در ذهنم میزنم و حس میکنم سبک هستم. افکارم خوب به نتیجه رسیده اند و خوب مدیریت شدند. خر زهره هم کمکم کرد انگار!!!!  

[ شنبه 29 خرداد‌ماه سال 1395 ] [ 11:54 ق.ظ ] [ رها ]

سی و هفت سالگی هم از راه رسید. دهه چهارم زندگیم دهه عجیب و غریبی بوده و کماکان هست. از هر نظر عجیب و غریب. خدایا من این دنیای عجیب و غریبت رو دوست دارم. بودنم در کنار عزیزانم را دوست دارم. اینکه میدانم هستی را نیز دوست میدارم. اینکه گاهی حس میکنم هلم میدهی و پشتم میلرزد و دلم خالی میشود هم جزیی از این هستی است که به من بخشیده ای، نه؟ قوی تر شدنم بعد از آن را هم دوست دارم. در آستانه سی و هفت سالگی قرارم دادی و من لبریزم از هستی. ممنون. مراقب عزیزانم باش. مراقب خودم هم باش. چون این در آستانه میلاد بودن ها را هم دوست میدارم. شور هستی را میخواهم همیشه.

فردا زاد روز من است...



[ دوشنبه 24 خرداد‌ماه سال 1395 ] [ 10:20 ب.ظ ] [ رها ]
مدتی  است که شوهرخاله ام بیمار هست. بیماری  ای که خیلی آروم، گرفتارش کرده. بیماری خوش خیمی هم نیست. وقتی که رفتم ولایت قصد دیدارش رو کردم. یک فرصت تقریبا یک ساعته پیدا کرده و با همسر جان و دختری به عیادتشون رفتیم. مدتها بود که به منزل خاله جان نرفته بودم. یک خانه ی قدیمی که در اصل به مادربزرگ فقیدم تعلق داشته و سالهاست که خاله اونجا زندگی میکنند. پا که اونجا گذاشتیم دلم گرفت. هم از تغییر سبک اون خونه قدیمی که کم کم همه چیزش عوض شده، هم از همه رخدادها و هم از سوت و کوری و خونه نشینی محمود خان.
مرد مهربانی است این مرد. کاری به سایر خصوصیتهاش ندارم. خاله و بچه هاش  رو دوست داره و تو تمام سالهای عمرم هیچ بدی ای ازش به خاطر ندارم. در کل کم حرفند ایشون. گوشش سنگین شده بود و بیشتر لاغر و کسل بود. از سرگیجه شکایت داشت. دو تایی تنها بودند. کمی سربسر محمود خان گذاشتم و دیانا بانو هم که با خاله جان مشغول صحبت  شده بود. بهش میگم هنوز سیگار میکشی؟! میگه نکشم میمیرم. دور از جونی گفتم و خندیدیم. خاله به رسم مهمان نوازی میوه برامون آوردند و من تعارف کردم. محمود خان خیار برداشتند و خاله جان بشقاب رو از جلوش برداشت و محمود خان شاکی شد. خاله میگه میخوام برات پوست بگیرم. کمی رفت تو خودش. چند دقیقه ای که گذشت برگشته به خاله ام میگه ببخشید خانم گفتم چرا بشقابم رو برمیداری... من متوجه نشدم که شما میخوای چکار کنی. عزییییزم ... یه حالی شده بودم. نه که الان خونه نشین شده باشه و نیاز به جذب محبت خاله و اطرافیان داره که همیشه این مرد محبتش زیاد بود.
کمی گفتیم و شنفتیم. تا دخترک بخواد حوصله اش سر بره پا شدیم. از این ملاقات حس خوبی داشتم دلیل اصلیش هم خود محمود خان بود. خدا جانم مراقب همه دل های مهربان باش و کمکش کن این مرد رو.


[ پنج‌شنبه 6 خرداد‌ماه سال 1395 ] [ 01:48 ب.ظ ] [ رها ]

کلاس دخترم در مهد کودک پنجره اش رو به بالکنی باز میشه که ورودی مهد هست. معمولا سر و صدای بچه ها و مربی شنیده میشه. امروز صبح به محض رسیدن سر و صدای مربی رو شنیدیم که با یکی از بچه ها بحث میکرد. دختری داشت کفشهاش رو درمیاورد و دمپایی هاش رو گذاشته بودم که بپوشه. گفتم مامانی یکی خاله رو ناراحت کرده. با لبخند گفت الان منو میبینه خوشحال میشه. با عجله کوله شو گرفت و دوید داخل بلند سلام کرد و پشت سرش صدای مربی اومد که با صدای خوشحالی باهاش خوش و بش کرد. لبخندی زدم و به سمت خانم خدمه شون که کنارم ایستاده بود، گفتم بچه ام راست میگفت ها... خوشحال شد.

[ سه‌شنبه 7 اردیبهشت‌ماه سال 1395 ] [ 02:24 ب.ظ ] [ رها ]

بچه یعنی: ...

بچه یعنی دیگه باید حواست باشه به حرفهات، به کارهات. چون دو عدد چشم تیز بین خوشگل دارند بدون اینکه متوجه باشی میپایندت! و دو گوش تیز در حالیکه کار خودشون رو میکنند میشنوندت. 

بچه یعنی وقتی داری تو خونه راه میری خوب زیر پاتو نگاه کن. یعنی توپ رو شوت کن از هر جا...به هرجا... . چون توپ هر جای خونه افتاده.

بچه یعنی  هر روزت با روز قبل فرق داره.

بچه یعنی خلاقیتت رو شکوفا کن و کارهای جدیدی رو امتحان کن. کاردستی بساز و با آجیل و شکلات حاجی فیروز رو تزیین کن!!!

بچه یعنی  بازی، بازی و باز هم ... بازی.

بچه یعنی هر چی شما میگی ... اما برعکس!

بچه یعنی صبح پاشه بیاد تو اتاق هیچی نگه پایین تخت پاتو بگیره و تو پاشی قربون صدقه اش بری.

بچه یعنی هر چقدر با خودت عهد ببندی که دیگه عصبانی نمیشی و داد و بیداد نمیکنی باز هم بزرگترین عهد شکن خودتی!

بچه یعنی یه دوست دارم بگه و تو غش کنی!

بچه یعنی با دوستاش دوست بشی. 

بچه یعنی باهاش شعر بخونی.

بچه یعنی جیغ بزنه گوشت درد بگیره.

بچه یعنی حرفهای خوشگل بزنه و کیف کنی.

بچه یعنی محکوم بشی. تند و تند اون هم!

بچه یعنی بهت گیر بده. به باباش از تو بیشتر.

بچه یعنی وقتی بیداره مدام صحبت کنه.

بچه یعنی وقتی خوابه هم آرامش داری هم دلتنگشی. 

بچه یعنی بابا مامان مدام در موردش با هم حرف بزنند.

بچه یعنی هله هوله رو با لذت بخوره غذا رو بی میل!

بچه یعنی دنیایی از سئوال.


بچه یعنی ...عشق.

اگر کسی هنوز از اینجا رد میشه و دلش خواست یه «بچه یعنی» برام بنویسه لطفا.

[ سه‌شنبه 24 فروردین‌ماه سال 1395 ] [ 01:25 ب.ظ ] [ رها ]

در زندگی هر چیزی که ناخوشایند و بد به نظر میرسد لزوما تاثیر منفی خیلی زیادی ، اونطور که فکرش رو میکنیم نداره. گاهی حتی میتواند پیامدهای خوبی هم به دنبالش داشته باشد.

در زندگی شخصی من و هم در زندگی مشترکم افراد و اتفاق های به نظر خودم وحشتناکی بودند و رخ دادند که شاید عمدی یا سهوی باعث زمین خوردن بدی برایم در زندگی می شدند. حتی در اطرافیان خیلی نزدیکی که روزی هر بیگانه ای از آنها نزدیکتر بود برایم. این می‌توانست در هر مقطع از زندگیم ضربه روحی بزرگی برایم باشه که گاها بود. ماهیت این بی مهری ها سرخوردگی ها و سردرگمی های عجیب و غریبی بود که سالهای زیادی از زندگیم را با آن درگیر بوده و البته کماکان هم هستم. اما باید با قدرت و محکم بگم که زمینم نزدند و زمین گیرم نکردند. بلند شدم و بارها و بارها راه افتادم. باز هم و باز... . این من رو متمایز میکنه از کسی که یک کرور آدم پشت هر کاری که میخواد انجام بده حاضر و ناظر و صد البته دست بکارند. 

مثالش همین بچه داری کردنم. نوه خاله خودم تقریبا همزمان با دخترم به دنیا اومد. یعنی کمتر از یک ماه دیگه این بچه چهار ساله است. این مدت خاله جان بنده تمام مدت چه در حضور دخترش یا در عدم حضورش، چه سر کار باشه چه خسته در رختخواب این بچه رو همه جوره مراقبت کرده. نه تنها بچه که تمام امور منزل رو تمام و کمال رسیدگی نموده. یک روز که با دختر خاله ی جانم صحبت میکردم گفت واااای رها! خودم شستمش. البته منظور ایشون شستن به مفهوم کامل یعنی استحمام نبود. بلکه پس از دفع مدفوع باسن مبارک پسر جان را به آب رسانده بودند! حالا پسر جان هم یکی دو ماهه که نبود یک سال رو قطعا رد کرده بود. حالا چند ماهش خاطرم نیست. من که از همون اول دختری رو حموم میکردم. هیچ وقت هم پیش نیومد که بخوام پیش کسی بگذارمش بمونه غیر از زمان فوت پدر همسر جان که در مراسم ختم یکی، دو بار اون هم چند ساعته منزل خواهری موند. البته همانطور که قبل تر ها نوشته بودم من از انجام کارهای دخترم لذت برده و کماکان میبرم‌ . اتفاقا از روز اول زندگی مشترک هم دلم میخواسته  که روی پای خودمون بمونیم که خدا رو شکر در بحرانی ترین شرایطی که ممکن است به ذهن هر کسی برسد ما  فقط و فقط دست بر زانوی خودمون گذاشته و بلند شدیم. 

این رو به جرات می تونم بگم که در سخت ترین شرایط زندگی تنها بودیم و همیشه برای انجام هر کاری روی حمایت عاطفی یا مالی یا هر نوع حمایت موجود دیگری هیچ گونه تاکید میکنم هیچ گونه حسابی باز نکرده و نخواهیم کرد. شایستی که از رمزهای موفقیت ما تو زندگیتون همین بوده. البته بگم که آسان هم این بحران ها طی نشدند و استخوان ها خرد شدند تا کم کم یک ثبات خوشایندی پیش آمد. 

همون آتش سوزی ناگهانی که تو پارکینگ خونه مون زمستون ۹۳ اتفاق افتاد یکی از اتفاق های بد زندگیتون بود که بد جور تو خاطر هر سه ما نقش بسته. فکر کنید که به طرز معجزه آسایی همه ما جون سالم بدر بردیم و حتی خسارت چندانی هم بهمون نرسید اما خوب تا دو سه روز هم آب، هم برق و هم گازمون قطع بود. فکر کنید که ما دو تا با دیانای دو سال و نیمه مان چه کشیدیم. فقط سلامتی سه تامون تو اون مقطع برامون مهم بود. اینقدر خوب آرامشمون رو حفظ کردیم تو اون نصف شب لعنتی که خودم هم باور نمی کنم. دخترکم تو بغلم کنار پنجره باز و من داشتم با شوخی و مشتاقانه، ماشین آتش نشانی رو که فقط عکسش رو در کتاب شیمو دیده بود بهش نشون می دادم. خیالم راحت بود که هر اتفاقی بیفته مامورهای آتش نشانی این میله های جلوی پنجره رو میبرند و دخترم رو میگیرند و نجاتش میدهند. همین برام مهم بود و بس. نجات جان دخترم. همه چیز به خیر گذشت و ما بیست و یک بهمن ، دو و نیم سالگیش رو هم جشن گرفتیم زیر نور شمع ها با کیک باب اسفنجی. در حالیکه سیاهی از سر و روی راه پله و کمتر خونه میبارید‌. حتی نگذاشتیم کسی متوجه شه. خواهرم کمی مشکوک شده بود به اوضاع اون هم بخاطر نزدیکی زیادش به من‌. گمون کرده بود بحثی بین همسر جان و من درگرفته. سه چهار روز بعد بهش گفتم و وقتی اوضاع خونه کمی بهتر شد، بعد از یک هفته تقریبا به برادرهای همسرم گفتیم. مادر همسر منزل برادرش،همدان بود. البته که وقتی هم از زبان بقیه شنیده بود خیلی عکس العمل خاصی نداشتند ایشون. البته که ما هم با گذشت این سالها از کسی انتظار خاصی نداریم‌. به قولی« از کوزه همان برون تراود که در اوست‌». مهر باشه، مهر میاد. نباشه هم چیزی درنمیاد! 

حالا این بی مهری ها و سختی ها ما رو بسیار خود متکی بار آورده. سعی کردیم در این راه موفق باشیم حالا تا حد خوبی هم بودیم . خدا تنها پشتیبان و صد البته بهترین حامی ما بوده و کماکان خواهد بود. حالا هی باقی بی مهری کنند. چه باک... . 

[ یکشنبه 15 فروردین‌ماه سال 1395 ] [ 11:03 ب.ظ ] [ رها ]

   1      2      3      4      5      ...      32    >>

.: Weblog Themes By SibTheme :.

http://www.webgozar.com/stats/3002198