کی میگه تو متوجه نیستی آخه ؟
تو همه چی رو میفهمی ، بیشتر از آنچه ما بزرگترها فکر میکنیم عزیز دلم.
چشمهای فهمیده ای داره دخترم و خیلی خوب همه چی رو درک میکنه. وقتی که مامانش ناراحته با یه حالتی نیگاش میکنه که میشه از توش اینو خوند: چیه مامانم؟ چی شده چرا چشمات خیسند؟ اینها چیه دارن رو گونه هات سر میخورند میان پایین؟
و اون وقته که باید با تمام وجودم یه لبخند بزرگ تحویلش بدم و با یه حالت قدرشناسانه وسط ناراحتی(حالا به هر دلیلی) بغلش کنم و بهش اطمینان خاطر بدم که: نه مامانم چیزیم نیست. هیچی... تا تو رو دارم غم ندارم و سفت به خودم بچسبونمش و برایn مین بار بلند بلند بگم "خدایم شکر..." گاهی اوقات یادم میره دیانا سه ماهشه(داره سه ماهش تموم میشه) و حس میکنم توقع بیشتری ازش دارم و همینجاست که فرشته ای به نام همسر به کمکم میاد که "رها جان! دیانا خیلی کوچولوه! " و یادم که می افته توقعاتم رو کم میکنم. چه کنم خودش از بس که ماشالا فهمیده است بد عادتم کرده خوب.
معمولا سعیم بر اینه که وقتی همسر برگشت خونه کارهام رو انجام بدم. اما گاهی که دختری همکاری میکنه میذارمش تو کریر و روی یه جایی که ببینمش قرارش میدم و ضمن انجام کار هم آواز میخونم. دخترم هم اصلا کم نمیاره و بلند بلند همراهیم میکنه خصوصا جاهایی که مامان با تمام قواش اوج میگیره او هم فریاد میزنه قربونش بشم. به همسر میگم از اون بچه هایی میشه که همیشه چیزی برای تعریف کردن داره و احتمالا به ما مهلت حرف زدن نده!
وقتی بیقرارم بیقراری میکنه و وقتی که آرومم، آرومه و سرحال. من هم انصافا سعی میکنم تمام مواردی رو که باعث کدورت خاطرم میشن رو کنار بزنم. به هر حال غیر قابل اجتنابه و نمیشه از روبرو شدن با ناملایمات اجتناب کرد اما سعی میکنم بیشتر مدیریتش کنم. آقا جون همینه که هست. چی کار میتونم بکنم اگه کاری از دستم برمیاد انجام میدم وگرنه حسرت و غصه ممنوع...قدغن!!!!!! خوب شد؟
* تازگیها هم یک دوست پیدا کرده. کنار در ورودی یک آینه بزرگ هست که در اون یک دختر زیبا با مادرش زندگی میکنند. گاهگاهی به دیدنمون میان. مادر این دختر کوچولو شباهت عجیبی با مامان دختر ما داره. شایستی هم دخترک، دختر خاله اش باشه!
فدای این دخمل فهمیده
بچه ایی که فهمیده ترن و بزرگتر از سنشوت واقعا پدر و مادر رو بد عادت میکنن و سطح توقعات رو بالا میبرن...تجریه ها دارم در این زمینه
قربونت سارا جونم
واااقعا سارا ... خوب تقصیر خودشونه... فداشون بشم
سلام رهاجانم
قطعا همینطوره...می فهمن...خوب هم می فهمن....
وقتی بچه هام کوچک بودن...باهاشون حرف میزدم...قربون صدقه شون میرفتم و محبت کلامی برقرار میکردم...تاثیرش نگفتنیه
اما...الان که گفتی آواز میخونی برا دیانا کوچولو....فکرمیکنم این خیلی بهتره..کلام رو آهنگین کنی و بیانش کنی.
یه بوس برا دیانا خوشگله
به روی ماهتون عزیزم
آواز خوندن هم یاد میگیره . یه وقت به خودمون میایم میبینیم داریم همه حرفامون رو با شعر و اهنگ بهم میزنیم
خوب هم ...
خیلی تاثیر داره ... روی هوش و یادگیریش هم تاثیر داره علاوه بر اینکه روی صحبت کردن و دایره لغاتش تاثیر داره
قربونتون برم من مامانگار مهربونم
آخی چه زود گذشت 3 ماه
میبینی فلفلی...
چقد خوبه همه ما یه آینه داشته باشیم که خوشبختی هامون رو توش تماشا کنیم وقتی انقدر جلوی چشم هستن که فراموششون می کنیم
زنده باشی مامان دیانا
چه خوب گفتید... اینقدر جلو چشممون هستند که نمیبینیم و ...
ممنون بابای مهربان
ای جون دلم
خدایا شکرت بابت این هدیه هایی که بما دادی
قربونت خاله جونمی
شکر...
سلااام
ایشالله همیشه لبش خندون باشه و تنش سلامت
ممنون پسر خاله
الهی قربونت بشم مامان رها جونم چرا اشکا رو گونه ات بیان اخه
ایشالا که همیشه بخندی و شاد و سرحال باشی
تا دخترک خوشکلت هم با خنده اش تموم خستگیتو از تنت بیرون بیاره
خدا نکنه رعنا جونم... خوب پیش میاد عزیز دلم
ممنون از مهر و محبتت نازنین دوستم
خداوند محافظت کناد از این دختر فهمیده و حکماً دوست داشتنی و ناز.
من هم صد در صد موافقت دارم که بچهها بهتر از آدم بزرگها احساسها رو فهم میکنند. اینو به عینه دیدم که میگم.
سپاس...دانیال خان
بسیار زیاد ... و نکته سنج تر و ریزبین تر