تابستون ۸۳ رو واحد تابستونی برداشته بودم و اون دفاع میکرد. برو بیای پایان نامه شو داشت. موضوع پایان نامه اش خیلی سنگین بود و کار بر. من هم اول با همون استاد پایان نامه برداشته بودم اما به دلایلی تصمیم گرفتم موضوعش رو تغییر بدم. البته دلیل اصلی من استاد راهنما بود که نه میشد باهاش کار کرد و نه باهاش صحبت کرد. با وجود اینکه قسمتی از کار رو هم انجام داده بودم اما دیگه ادامه ندادم. تصمیمم قطعی شد. باهاش صحبت کردم و دلایلم رو به شکلی که برای اون مرد خودخواه قانع کننده باشه بیان کردم. ناراحت شد. بیشتر از اون جهت که کسی برای گرفتن پایان نامه در اتاقش رو به صدا در نمیاورد. از اونجایی که تا حد زیادی مغرور بود بدون هیچ حرف اضافه ای قبول کرد و امضا کرد. حس خوبی داشتم. با وجود اینکه یک سال بیشتر فرصت نداشتم و میدونستم موضوع پایان نامه دوم هم بسیار وقت گیر خواهد بود اما باز حس خوبی داشتم که از زحمت های من یکی دیگه نمیتونه بهره برداری کنه و مقاله در بیاره. گذاشتم که افگ(افق)های تازه رو با یک نفر دیگه رصد کنه.
با خانم دکتر صحبت کردم و او هم با کمال میل قبول کرد که استاد راهنمام باشه. تو رشته مون به اون مبحث علاقه ویژه ای داشته و هنوز هم دارم و اگه روزی قرار باشه ادامه تحصیل بدم حتما تو همون رشته خواهد بود. شک ندارم. به خانم دکتر گفتم که نمیخوام عملی کار کنم. یه کار گرداوری بهم بده. نمیتونم زیاد دانشکده باشم. بعد از رفتن اون دانشکده رفتن برام خیلی سخت بود. واحدهای زیادی هم نداشتم. خیال داشتم کمتر تبریز باشم. سخت میتونستم اونجا رو تحمل کنم. پایان نامه رو گرداوری برداشتم و خیلی زود کارهای ثبتش رو انجام دادم. واحدهای پایان نامه به صورت دو تا دو واحدی و یک سه واحدی بود. سه واحدیه دیگه شامل اون قسمت پایانی تزمون میشد و نحوه نگارش و طرز ارائه و نمره نهایی ای که در انتهای پایان نامه مون نوشته میشد. که این نمره برای پایان نامه های گرداوری از 18.40 محاسبه میشد. که من موفق به گرفتن کل نمره هم شدم. بعد از ثبت خانم دکتر 20 اولیه رو برام به آموزش دانشکده رد کرد.
قرار بود از او بنویسم. افکارم به سمت دفاعیه و ... سوق پیدا کرد. هنوز نرفته بود دلتنگ بودم. بعد از اتمام کلاسهایی که برای واحد تابستونیم باید میرفتم چند روزی هم موندم که دفاع کنه. همیشه در کنار هم بودیم چه تو دانشکده و چه خوابگاه. درسته گاهی از دروغ های گاه و بیگاه و بی دلیلش ذله میشدم اما باز تنها کسی بود که حس میکردم میتونیم خوب همدیگه رو درک کنیم. حتما اون هم از یه سری کارهای من خوشش نمیومد و باز در کنار من باقی مونده بود. بعدها که به دوستی مون فکر میکردم حس میکردم شاید من یه جاهایی زیدای بهش اجازه میدادم که ازم استفاده کنه. شاید هم باید دلخوری هام رو همینطور که الان اگه از کسی دارم و بهش میگم به او میگفتم. در موارد مختلف با هم چالش های زیادی داشتیم. چقدر بحثهای فلسفی و گاها سیاسی با هم میکردیم. عاشق اون ذهن سیال و خیال پردازش بودم. مدتهاست دیگه کسی رو پیدا نکردم که باهاش اونطوری صحبت کنم. الان که فکرشو میکنم میبینم از برخی درد دل ها و حرفهام بر علیه خودم استفاده کرد. همون تابستون غم انگیز بود که من با همسر آشنا شدم. چندین بار باهاش تماس گرفتم و در مورد همسر و تصمیمم باهاش صحبت کردم. حس میکردم دارم با دوستم صحبت میکنم و دلم میخواست با حرفهاش آرومم کنه. اما نتیجه ای که گرفتم این نبود. حرفهایی زد که انتظار نداشتم. دلخور شدم. کم کم رابطه مون کمرنگ شد و بعد هم دیگه هیچ خبری ازش نداشتم. بعد از حدود 6 سال. یه بار هم که برای کارای طرحش اومده بود تبریز به هم اتاقی مون زنگ زد نه به من. اما اون دو سه روز رو مهمون من بود نه هم اتاقیم. تازه وسط امتحان هام.
نه من ازش هیچ گله ای ندارم. از این وضعیت هم هیچ شکایتی ندارم. کمااینکه بهتره که رابطه ای که قراره آدم رو معذب کنه و به آدم تنش بده بهتره که اصلا نباشه. آدم وقتی که در مقام یک دوست قرار میگیره حداقل کاری که میتونه انجام بده اینه که ثابت قدم باشه و دوستش رو نردبون ترقی خودش نکنه. دوست یه توجه ویژه رو میطلبه. یه سری وظایف رو برای آدم ایجاد میکنه که سخت هم نیست. فقط باید از توجه صرف به خودت خارج شی. باهاش صادق باشی. من نمیگم که باید آدم همه چی زندگی و تمام حرفهای دلش رو برای همه دوستانش مطرح کنه. گاهی یه حریمی باید برای هر آدمی خصوصی باقی بمونه. اما یه دوست این حق رو داره که وقتی خیلی به دوستش احساس نزدیکی کرد و خیلی از مسائل رو با او در میون گذاشت بی دلیل ازش دروغ نشنوه. دوستی یه رابطه دو طرفه است. نمیشه یکطرفه ادامه اش داد.
salam
veblag khobi dari ageh khasti beh vb manam il sar bezan
جملات آخر رو کمی باید روش تامل کرد
حضرت علی می فرماید
همه محبتت رو به پای دوست بریز اما همه اعتماد ت رو نه
همه اعتمادت رو نه...
از بذل محبت ابایی نیست. سوء استفاده ها آدم رو اذیت میکنه.
سلام عزیزم.
ممنون از اینکه رد پای قشنگت رو تو وبم جا گذاشتی.
یاد یکی از دوستهای صمیم افتادم که بعد ازدواجش سالی یه بار میبینمش.
سلام به روی ماهت
خواهش میکنم
پیش میاد پونه جان ممنون که اومدی
دیدگاه خوبی داشتی لینکش راگذاشتم نتوانستم عنوان برایش بگذارم
ممنون جناب زیتون
سلام خانومی
چقدر قشنگ . بی پیرایه نوشتی.
تا آخر مطلبتو خوندم.
واقعا همچین دوستایی هستن من هم یکیشو دارم که بعد ده سال دوستی ،همینکه از دانشگاه دیگه قبول شد و ازدواج کرد دیگه فراموشم کرد.
من سنگ صبورش بودم ولی اون هیچوقت به حرفام توجه زیادی نمیکنه و ...
این مسائل زیاد مهم نیست. چون آدم تجربه و مهارت برخورد با آدمای مختلف دستش میاد.
به روی ماهت عزیزم
ممنون دختری
میدونی عزیزم ازدواج شاید باعث شه دیدارها کمتر شه اما قاعدتا نباید اخلالی در ارتباط ایجاد کنه. دلها که دیگه از هم دور نمیشن.
این آخری رو هم باهات موافقم
سلااااااام



چراااا؟ نه واقعآ چرا بعضیا اینجورین؟ چه جوری میشه که یه دفعه اینقدر تغییر میکنن؟! نه شایدم تغییر نمیکنن همینی هستن که الان دارن نشون میدن و چهره ای که قبلآ داشتن دروغ بوده...
امیدوارم موفق باشی و دوستای خوب و با معرفت و همیشگی داشته باشی رهای عزیز
مثل من
سلااام بهنام جان
چراشو نمیدونم هم خودت یه جورایی گفتی هم من که شاید ما چشمامون رو میبندیم و شایدم اونها تو موقعیت نشون دادن خودشون نیستند
ممنون پسری
مثل تو
چه جاااااااااااااااالب همزمان داشتیم وبلاگ های هم رو میخوندیم و با هم کامنت گذاشتیم
دل به دل راه داره دیگه...
داشتی خوراکی میخوردی بهنام؟
عزیزم ممنون که می نویسی
من عاشق اسم رها هستم
این پستت رو خوندم خیلی برام ابهام داشت که "او" کیست. باید برم از اول ارشیوت بخونم
قربون شما مامانی
رها هم عاشق اسم شما و پسر گلتونه
دوستمه عزیزم. دوست دوران غربتم . دوست دوران دانشجوییم
گمون نکنم بهش اشاره ای کرده بودم قبلا. اما آرشیوم رو بخونی که
ببخشید در پست قبلی می خواتم بنویسم ممنون که به من سر زدی که نوشتم ممنون می نویسی
مهم نیست عزیزم
ممنون که شما هم اومدی
سلام

فوضولی من هم گل کرده که او چه کسی می باشد؟!
خوشحال میشویم با خبررسانی یک ملت را از نگرانی دربیارین!!!
سلام میثم باور کن امروز میخواستم یه سر بهت بزنم اومدم دیدم پیام گذاشتی
این دختر همیشه جنجال برانگیز بود. بیا اینجا هم که گفتیم یکم درد دل کنیم بازم سر و صدا راه انداخت.
باز هم میگم. دوستم است.
سلام
من از اون دوست خوبام ها
یک دوست اینجوری داشتم تا مدتها بعد از او نمی توانستم با کسی دوست شوم
الهی فداتون بشم عزیزم . معلومه که.
راست میگید خانم امینی جونم سخته که کسی رو پیدا کنی که بتونه خیلی بهت نزدیک بشه
لایک به خط آخرت رها پویای نازنین..
لایک به شما و مطالب پر محتوا و تحقیقاتت
سلااااااااااااااااااااااااااااااام عزیزم.
آره حرفات خوبه رها ! درست می گی !
دوتا دوست باید واقعاً با هم راحت باشن و در کنار هم احساس امنیت داشته باشن ، به هم اعتماد کنن ! دروغ این امنیت و اعتماد رو از بین می بره !
سلاااااااااااااام به روی ماهت
آره حنانه جونم دقیقا
من هم خیلی به این مسئله حساسم
دروغ بی دلیل. بدون اینکه از کسی بپرسی یا در زندگیش کنکاش کنی در مورد برخی از مسائل بهت دروغ بگه. یه چیز دیگه هم هست حنانه و اون زود قضاوت کردن و خود برتر بینی است که هر کاری میکنی بتونی طرفت رو متوجه کنی که برداشت اشتباه داشته الا و بلا که نه این نیست اونی است که من میگم وااااای