میگن بهترین فیلم تاریخ سینماست.
جایی خونده بودم که در آکادمی به هنرجوهای سینما همیشه تدریس میشه.
اولین فیلم اورسن ولزه که خوب بالطبع بهترین فیلم این فیلمساز موفقه.
البته این کار سختی برای اورسن ولز بود که بهترین فیلمش اولین فیلم او بود. که سخت میتونست آثار دیگه شو به اون خوبی بسازه. منتقدان و مردم هم از اون انتظارات بالاتری داشتند.
بله این بار از همشهری کین میگویم.
البته تکرار مکرراته خودم هم میدونم. میدونم که اینقدر همیشه و همه جا در مورد این فیلم صحبت شده که شاید کمی تکراری باشه. اما من خواهم نوشت. گمونم خالی از لطف نباشه.
همشهری کین
ساخته اورسن ولز
محصول سال 1941
اورسن ولز-جوزف کاتن_ دوروتی کامینگور
فیلم با مرگ چارلز فاستر کین میلیونر و تاجر و بزرگ و صاحب چندین روزنامه آغاز میشه. کین هنگام مرگش فقط یک کلمه به زبون میاره...غنچه رز. گروهی از خبرنگارها و رسانه ها به دنبال رمز گشایی از این کلمه به کنکاش در زندگی و گذشته چارلز میپردازند. با دوست قدیمی و همکارش، لیلاند، همسر دومش سوزان الکساندر و ... تماس میگیرند تا پرده از این راز بردارند. فلاش بک هایی به کودکی و بزرگسالی چارلز زده میشه و تا حدی به زندگی پر زرق و برقش پرداخته میشه.
فیلم "همشهری کین" در آستانه هفتاد سالگی موفقیتی جدید به دست آورده و از
سوی منتقدان مجله معتبر فرانسوی کایه دو سینما در صدر فهرست 100 فیلم برتر
تاریخ سینما قرار گرفته است.این اولین و آخرین عنوانی نیست که شاهکار
ولز طی این سالها به خود اختصاص داده که از آنها میتوان به صدرنشینی در
فهرست نظرسنجی موسسه فیلم آمریکا به عنوان بهترین فیلم تاریخ سینمای آمریکا
در سال 2007 و قرار گرفتن در فهرست 100 کارگردان برتر تاریخ سینما به
انتخاب نشریه سینمایی "توتال فیلم" بریتانیا در سال 2007 و همچنین فهرست 10
فیلمنامه برتر تاریخ سینما از سوی صنف نویسندگان آمریکا در سال 2006 اشاره
کرد.اورسن ولز در 25 سالگی "همشهری کین" را به عنوان اولین بلند
سینمایی خود ساخت. او که با ساخت فیلم کوتاه "قلب پیر" در سال 1934 با زمان
چهار دقیقه آغاز کرده بود، فیلم نیمهبلند "خیلی زیاد جانسون" را در سال
1938 ساخت. بالاخره ولز در سال 1941 با ساخت "همشهری کین" یک فیلمکالت
تمامعیار به تاریخ سینما هدیه کرد.
حاشیههای پررنگ فیلم، شباهتهای قهرمان فیلم (چارلز فاستر کین) به یک شخصیت واقعی، ساختار نوین فیلم در داستانگویی و حتی حضور برجسته خود ولز در نقش اصلی، تنها دلایلی نبودند که فیلم را از جریان عمومی فیلمسازی هالیوود جدا میکردند. نکته مهمتر در مورد "همشهری کین" این بود که سازندهاش تنها 25 سال داشت و فیلم تنها بخشی از بلندپروازی و جاهطلبی او را به رخ میکشید.
این حاشیههای پررنگتر از متن موجب شد تا فیلم با وجود نامزد شدن در 9 رشته از آکادمی اسکار تنها جایزه بهترین فیلمنامه را به دست آورد که هنوز هم سوالبرانگیز جلوه میکند. "همشهری کین" همراه با بسیاری از"اولینها" که برای ولز به همراه داشت، اولین فیلم او هم محسوب میشود که به نمایش عمومی درآمد."همشهری کین" بر پایه نوعی روایت چرخشی پیش میرود که امروز عنوان روایت مدرن با شکست زمان را به آن اطلاق میکنیم. قصه با حرکت در زمان و مکان و تکیه بر نریشنی که مربوط به فیلم مستند زندگی چارلز فاستر کین است، محل زندگی، حاشیههای زندگی او و ... را معرفی میکند و نهایتاً به روایت دوستان و نزدیکان از کین میرسد.
هر چند روایتهای تصویری دیگران به گونهای چیده شده که مقاطع زندگی ولز از کودکی تا جوانی، بزرگسالی و پیری به ترتیب دنبال هم باشد، ولی این توالی زمانی نمیتواند ارزشهای بدیع ساختار روایتی فیلم را بخصوص در آن زمان کمرنگ کند. زمانی که نه "ممنتو" ساخته شده بود نه "21 گرم" و ... که شکستن قالبهای قصهگویی کلاسیک کاری متعارف محسوب شود.
نقاط اوج و فرود زندگی پرماجرای کین با تکیه بر جزئیاتی پیش میرود که برجستهترین آن همان رزباد است که اساس جستجوی فیلم مستندی از زندگی کین میشود. به این ترتیب نخ تسبیح نمادین که گروه سازنده مستند را به گفتگو با نزدیکان و آشنایان او وامیدارد علاوه بر اینکه سازنده داستان فیلم است، با یک مولفه عینی هم منطقی جلوه میکند.
از ورای این جستجو به تدریج پازل شخصیتی کین کامل میشود و در انتها همان کلمه رزباد که کین موقع مرگ ادا کرده، مفهوم بازگشت به ریشهها و رویاهای کودکی را برای رستگاری بشر تداعی میکند.
کین هنگام مرگ و در اوج تنهایی نه به عشقهای گذشته، نه به موفقیتهای کاری و ... بلکه به یک چیز فکر میکرده: سورتمه برفی که با مهاجرت او به شهر و مهد تمدن، در انباری خانه خاک خورد. "rosebud" کودکی فراموششده کین است که در جاهطلبی او سوخت.
از اون فیلم هایی است که از دیدنش نمیشه گذشت.
http://jahan.cinemaema.com/module-pagesetter-viewpub-tid-1-pid-1869.htm
اگه میل داشته باشید با خود اورسون ولز بیشتر آشنا بشید میتونید برید به ادامه مطالب و کمی بیشتر در موردش بخونید.
جرج اورسن ولز در ماه می سال 1915 در ایالت کنوشا (Kenosha) در آمریکا بدنیا آمد. او دوران کودکی عجیبی داشت. پدرش ریچارد ولز صاحب چندین کارخانة واگن سازی و مادرش پیانیست، علاقمند به فعالیتهای اجتماعی و از طرفداران و فعالان حق رأی زنان بود.
والدین اورسن تمایل داشتند که مرتب به نقاط مختلف جهان سفر کنند، با افراد مشهور ارتباط داشته باشند و دیگران آنها را اشخاصی برجسته بدانند. آنها به برادر بزرگ اورسن، دیکی ولز فشار زیادی وارد میکردند چرا که میخواستند او در آینده شخصیتی مهم و معروف باشد و او نمیتوانست انتظارات والدین خود را برآورده کند و عاقبت کارش به بیمارستان روانی کشیده شد. پس از مدتی که ریچارد ولز به شدت به الکل روی آورد، والدین اورسن از هم جدا شدند. اورسن ولز در سال 1918 و در سه سالگی برای اولین بار در اپرای شیکاگو روی صحنه ظاهر شد. مادرش به او خواندن آثار شکسپیر و نواختن پیانو را یاد داد اما سرنوشت چندان با او سازگار نبود و مادرش هنگامی که او تنها نه سال داشت در بیمارستان در گذشت. او با وجود تمام مشکلات, تحصیلات رسمی را گذراند ولی در سال 1926، درست زمانی که دوران کودکی غمانگیز او به تدریج به سوی تنهایی دوران نوجوانی پیش میرفت بزرگترین شانس زندگیاش به او روی آورد و در یازده سالگی در دبیرستان «تاده» ثبت نام کرد. و آنجا بود که به مدیر مدرسه «راجرهیل» معرفی شد. در دبیرستان بود که ولز به تئاتر دانشکده راه پیدا کرد و توسط هیل توانست نمایشنامههای فراوانی را بنویسد و در همان سال نمایش خودش را با نام «دکتر جکیل و مستر هاید» کارگردانی و اجرا کرد طوری که توجه روزنامههای محلی را به خود جلب نمود و آنها او را اعجوبه خواندند. در دبیرستان در طول سالهای 1926 تا 1931، ولز حدود 30 نمایش را کارگردانی و اغلب بازی کرد. در سال 1931، اورسن به ایرلند سفر کرد و خودش را تئاتر گیت(Gate Theater) در دوبلین به عنوان بازیگری حرفهأی معرفی کرد در آن هنگام او تنها 16 سال داشت. او برای مهاجرت به لندن و تصاحب صحنههای«برادوی» تلاش بسیاری کرد اما موفق نشد و سرانجام به اسپانیا سفر کرد. او در سال 1934 توانست اولین فیلم کوتاه خود را به نام «قلب پیر» که چهار دقیقه بود با همکاری دانش آموزی به نام «ویلیام وَنس» و با بازی «ویرجینیا نیکلسون» و دانش آموز دیگری که چندی بعد با ولز ازدواج کرد، کارگردانی کرد. سالهای بعد وقتی درباره اولین تجربه فیلمسازی ولز از او سوال کردند، او با بی اعتنایی آنرا فقط یک طنز و برخاسته از حرارت دوران جوانی خواند و گفت«من آن کار را اصلاً یک فیلم به حساب نمیآورم… »
او
کار با «جان هاسمن» را آغاز کرد و تئاتر مِرکری (Mercury Theater) را با
کمک او بنا نهاد. در سال 1936، ولز با بازی در نمایش تاریخی «مکبث» و سپس
«گهواره تکان میخورد» موقعیت خود را در تئاتر تثبیت کرد. او با اعتماد به
نفس و انرژی ظاهراً بی پایان خود همراه دیگر بازیگران تئاتر مرکری و از
رادیو و بعد وارد هالیوود شد تا اولین فیلم بلند خود را با آنها به
سرانجام برساند. در طول سالهای 1936 تا 1947، ولز فعالانه در بیش از صد
نمایش درام رادیویی به عنوان نویسنده، بازیگر و کارگردان حضور داشت. این
رادیو بود که باعث شد تا شهرتی ملّی نصیب ولز شود. بعضی از بازیگرانی که در
نمایشهای رادیویی یا تئاتریِ ولز بازی کردند بعدها در معروفترین فیلمهای
او نیز ظاهر شدند. فهرست نمایشهای رادیویی او نشان دهندة وسعت و تنوع
موضوعات آنهاست، از شکسپیر گرفته تا ادبیات کلاسیک اروپا و آمریکا. این
مجموعه همچنین نمایشهای ترسناک را هم در برمیگیرد. در سال 1937 ولز میان
مجموعههای رادیویی به عنوان صدایی آشنا و معتبر شناخته شده بود. نمایش
معروف «سایه» بر اساس یک کتاب کمدی آمریکایی از «والتر گیبسون» شکل گرفت.
اما مهمترین واقعه برای خود ولز و شاید کلاً برای رادیو نمایش «جنگ
دنیاها» بود که ولز آن را بر اساس رمان مشهور اچ.جی به همین اسم تهیه کرد.
او در سال 1938 با یک اقتبای رادیویی از این رمان که به هجوم موجودات فضایی
و حمله آنها به شهر نیوجرسی میپردازد موجی از وحشت و هیجان میان
شنوندگانی ایجاد کرد که از خیالی بودن این نمایش بی خبر بودند و تصور
میکردند یک گزارش زنده رادیویی را گوش میدهند. پیش از این نیز در سال
1953 فیلمی سینمایی بر اساس این رمان به کارگردانی «مایرون هاسکین» ساخته
شده بود. ولز توسط تواناییهایی که در تئاتر و رادیو بدست آورده بود علاوه
بر اینکه در فیلمهای بسیاری درخشید، فیلمنامههای فراوانی نیز نوشت. این
فیلمنامهها چندین داستان از ادبیات انگلستان را در برمیگرفت مانند: مکبث
(1948)، «جین ایر» و «ناقوس در نیمه شب» (1965) که کلاسیکی دست کم گرفته
شده بود. برخی از معروفترین نمایشهای رادیویی ولز نیز عبارتند از: «اُلیور
تویست»-«جولیوس سزار»-«جهنم روی یخ»-«عروس مرگ»-«سایه»-«راهپیمایی
زمان»-«دراکولا» و…
ولز «همشهری کین» را در سال 1941 با شجاعت و همراه ایدههای نو برای روایت داستان در هالیوود بازنویسی کرد. این فیلم پر از ابتکارات تازه در تصویر برداری و صدا برداری بود. حتی گریم ولز که به طور متقاعد کنندهأی سنش را چندین دهه بیشتر نشان می داد، انقلابی محسوب میشد. ولز در نقش «چارلز فاسترکین» در شاهکار خود یعنی «همشهری کین» تهیه کنندگی و کارگردانی را نیز به عهده داشت. این کلاسیک برای نه جایزه اسکار نامزد شده بود که چهار تا از آنها که به ولز ارتباط داشت عبارتند از: بهترین بازیگر، بهترین کارگردان، بهترین فیلمنامه و بهترین فیلم. اما فیلم تنها برنده یک جایزه اسکار برای بهترین فیلمنامه شد. «جوزف کاتن»(Joseph Cotton) که به نقش روزنامه نگار در برابر اورسن ولز بازی میکرد اینگونه شخصیت ولز را در فیلم تفسیر میکند. «تمام چیزی که کین از زندگیاش میخواست، عشق بود. قصه زندگی کین این است که چطور او عشقش را از دست داد و دیگر چیزی برای بخشیدن نداشت». جوزف کاتن که از تئاتر مرکری با ولز دوستی داشت در هفت فیلم دیگر بعد از همشهری کین نیز با او همکاری کرد.
«همشهری کین» در واقع اولین فیلم او بود که به طور عمومی به نمایش درآمد.و این در حالی بود که ولز بیست و پنج سال بیشتر نداشت.
اورسن
ولز با وجود اینکه در زمان خود کمتر مورد توجه قرار گرفت، امروز یکی از
کسانی است که از لحاظ جنبههای بصری سینما بسیار مورد تحسین است. «همشهری
کین» در واقع اولین فیلم او بود که به طور عمومی به نمایش درآمد. اما برخی
از همکاران ولز که از منافع خود در فیلم ناراضی بودند، سعی کردند کارشکنی
کنند و در افکار عمومی با تبلیغات خود روزنامهها فیلم را ضعیف جلوه
دهند. اما با این وجود، این فیلم موفقیتی شاخص محسوب میشد و این در حالی
بود که ولز بیست و پنج سال بیشتر نداشت.
فیلم «امبرسونهای باشکوه» در
سال 1942 بر اساس رمانی از «بوت تارکینگتن» (Tarkington Booth) به
کارگردانی ولز و با بازی خودش همراه «کاتن» و «آن باکستر»(Anne Baxter)
ساخته شد. اگر چه فیلم شدیداً توسط مقامات استودیویی که فیلم در آن ساخته
میشد جرح و تعدیل شد و حدود سه حلقه فیلم از تدوین اصلی خود ولز قطع شد
اما هنوز این فیلم از لحاظ اجرای نقشهای بازیگرانش، درجه یک به حساب
میآید و همچنین از نظر زمینه سازی و سبک خاص عکاسی آن منحصر به فرد است.
این فیلم چهار نامزدی اسکار را در پی داشت از جمله بهترین فیلم و دیگری
برای فیلمبرداری سیاه و سفید آن. اورسن ولز این امتیاز را داشت که هم در
بهترین فیلم آمریکایی یعنی«همشهری کین»(براساس نظر سنجی انستیتوی فیلم
آمریکا در 1998) ظاهر شده است و هم در بهترین فیلم انگلیسی یعنی«مرد
سوم»(1949) (بر اساس نظرسنجی انستیتوی فیلم انگلستان در 1999). او پس از
بازی «فردا برای همیشه است» در سال 1946 توانست کارگردانی فیلم هیجان
انگیز«غریبه» را بر عهده بگیرد. «تماس زشت» فیلمی بود که ولز در سال 1957
در باره پلیسی فاسد و رشوه خوار، نوشته بود و یکی از فیلمهای مورد علاقه
او به حساب میآمد. فیلم در آمریکا با استقبال روبرو نشد اما در 1958 جایزه
ویژه«جشنواره جهانی بروکسل» را دریافت کرد. «مرد سوم» ششمین فیلم ولز بود
که در سال 1949 به کارگردانی کارل رید(Carol Reed) ساخته شد. با وجود اینکه
ولز در این فیلم نه کارگردان بود و نه تهیه کننده, اما حضورش در نقشی
اساسی, آن را به چنین شاهکاری تبدیل کرد. «مرد سوم» که چهارمین همکاری ولز
با جوزف کاتن نیز به شمار میآید فیلمی سرّی و غیر متعارف بود که علاوه بر
این دو بازیگر آلیدا والی(Alida Vali) و تروا هاوارد(Treva Howard) نیز در
آن ایفای نقش میکردند. منتقد مشهور فرانسوی اندرو بازین اشاره میکند که
«اورسن ولز مراحل بسیار سختی را پشت سر گذاشت تا بتواند شخصیت حیرت
انگیز«هری لیم» را در مرد سوم شکل دهد و برای اولین و شاید آخرین بار این
بازیگر محبوب توانست نقشی ایفا کند که با آن بتواند خود را در اذهان عمومی
ماندگار نماید» او به این دلیل در فیلم درخشید که تا پس از گذشت بیش از نصف
فیلم در آن ظاهر نشد و تنها در سه صحنه اصلی باقیمانده بازی کرد. غیاب
طولانی او در فیلم که به نوبة خود بی سابقه است یکی از نشانههای بارز هنر
سینما به شمار میآید. وقتی این فیلم بالاخره از سوی آکادمی واجد شرایط
شناخته شد، در کالیفرنیای لسآنجلس روی پرده رفت و نامزد دریافت سه جایزه
اسکار در سال 1950 گردید. ضمناً فیلمهای دیگری که ولز با کاتن همکاری داشت
داستانی در باره جاسوسی در زمان جنگ جهانی دوم در فیلم «سفری به درون توس»
در سال 1942 و وسترن «دوئل در خورشید» در سال 1946 بود که البته ولز در
فیلم «دوئل در خورشید» تنها راوی داستان بود. یکی از آخرین فیلمهای قابل
توجه و همچنین برجسته ولز «مردی برای تمام فصول»(1946) بود. آکادمی در سال
1971 لوح تقدیر خود را به خاطر ارزشهای هنری والا و تنوع طرحهای
سینمایی به او اهدا کرد. او سعی کرد فیلمی با اقتباس از کتاب «آقای خیال
پرداز» بسازد وکار روی آن در سال 1955 آغاز نموده و تا دهه هفتاد ساخت آن
را دنبال کرد، اما با وجود تلاشهایی که در طول این سالها انجام شد
نسخة ناتمام آن در سال 1984 در اسپانیا نیمه کاره رها شد. در دهه هفتاد او
در باره هالیوود فیلمی به نام«طرف دیگر باد» با بازی « جان هاسمن» ساخت و
باز هم با وجود اتمام فیلم، مشکلات قانونی پیدا کرد. مشکلی که ولز همواره
هنگام ساخت فیلمهایش با آن مواجه بود این بود که استودیوها اغلب کنترل
فیلمهایش را از او میگرفتند، سانسورهای شدید اعمال میکردند و یا انتهای
فیلم را به میل خود تغییر میدادند. مثلاً پایانی که ولز برای
«امبرسونهای باشکوه» در نظر گرفته بود شکل دیگری داشت. «تماس زشت» نیز
ابتدا توسط مسئولان تغییر یافت اما ظاهرا در نهایت ً به چیزی شبیه به حالت
اولیه که سازندگان فیلم قصد آن را داشتند تبدیل شد. در سال 1984، انجمن
کارگردانان آمریکا جایزهأی برای قدردانی به او اهدا کردند. مسلماً ولز
هنرمندی با استعداد و بی همتا بود اما گویا محکوم شده بود تا مدت زیادی،
آرزوها و اهدافش مورد بی توجهی قرار بگیرد. شاید به این دلیل که او هرگز به
قوانین موجود در هالیوود تن در نمی داد. اگر همه برای ولز چنین احترام و
ارزشی قائل هستند، جای سؤال است که چرا عده کمی او را یاری کردند؟ جای تأسف
است، در حالی که ولز از بزرگترین کارگردانان سینما به حساب میآید خودش از
فعالیت در سینما ناراضی و پشیمان است. مطمئناً اکثریت موافقند که او در
طول دوران فیلمسازیاش شایسته رفتار بهتری بود. وقتی ولز وارد هالیوود شد
در واقع تجربههای سالها کار در تئاتر و رادیو را با خود به همراه آورد.
برخی ممکن است معتقد باشند که او آن چنان که ادعا میشود، بدعت گذار بزرگی
نبوده است چون بیشتر ابتکارات او، تکنیکهایی بودند که یا در دیگر رسانهها
مانند رادیو استفاده میشد و یا حیلههای قدیمی بودند که در آنها افراط
شده بود. دانشهای سینمایی او شاید همگی ابتکار خودش نبودند ولی او از
حداکثر قابلیت پرده سینما استفاده کرد، تا رؤیای بی همتایی که در ذهن
میپروراند عملی کند. سینما اوج هنر مدرن است که اجزایی مثل موسیقی، تئاتر،
عکاسی و هر چیزی را که از زمان زندگی بشر در غارها و ثبت افکارشان روی
دیوارها به صورت نقاشی پدید آمد در برمیگیرد.
قلب پیر (1934)- خیلی زیاد جانسون (1938)-همشهری کین (1941)
امبرسونهای باشکوه (1942)-غریبه (1944)-بانویی از شانگهای(1945)
مکبث(1947)-اُتلّو (1952)-گزارش محرمانه (1955)
تماس زشت(1957)- محاکمه (1962)- قصة جاویدان (1968)
برای تقلید (1975)- طرف دیگر باد (1975-نیمه تمام)
فیلمهای ولز به عنوان بازیگر:
خانواده
سوئیسی رابینسون(1940)- سفری به درون ترس(1942)- جین ایر(1943) بچهها را
دنبال کن(1944)- فردا برای همیشه است(1946)- دوئل در خورشید(1947-راوی)-
جادوی سیاه(1949)- مرد سوم(1949)- رُز سیاه(1950)- ناپلئون(1954)- گرفتاری
در درّه تنگ(1954)- سه پرونده جنایت(1955)- بیرون از تاریکی(1955-به عنوان
راوی)- موبی دیگ(1956)- مردی با سایه(1957)- ریشههای آسمان(1958)-
تابستانی طولانی و گرم(1958)- معبری به هنگ کنگ(1958)- دِسارد(1961)-
بهترین ساعات(1946-به عنوان راوی)- داستان پادشاه(1965)- پاریس
میسوزد؟(1966)- مردی برای تمام فصول(1966)- ستارة جنوبی(1969)- جزیرة
گنج(1972)- سفر جهنمی (1976)- نمایش عروسکی(1979)- پروانه(1980)- مردی که
فردا را دید(1981)- پول داغ(1983)- صحنة جنایت(1984، سریال تلویزیونی).
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام رها جونم.
یه حس لذت بخشی داره برام !
چطوری؟
انقدر خوب از فیلمها تعریف می کنی و تفسیرشون می کنی که انگار خودم نشستم و دارم فیلمو می بینم !
سلااااااااااااااام به شما
خیلی هم خوبم
ممنونم عزیزم. خوبم اگه بذارن خوبم حنانه جون
این که نظر لطفته. من البته برای تفسیر اغلب کمک میگیرم
خوب بشین ببین دختر یعنی که چی؟
سلام رها جونم
ممنونم که همیشه هستی و منو یادت نرفته ...
مرسی از لطفت عزیزم
اونجوری که نوشتی باید فیلم تاثیرگذاری باشه ... دلم خواست ببینمش ...
سلام عزیزم
مگه امکان داره یادم بره رها جون دوست خوبی مثل تو رو
قربونت برم عزیزم
حتما ببین اگه ندیدی رها جون
خواستی بگو بدم ببینی
چندین بار این همشهری کین رو دیدم . نمی دونم چی این فیلم خوبه که اینقدر فیلم مهمی در تاریخ سینما محسوب می شه ! اصلا جذابیت نداره
جذابیت نداره اما ساختار جالبی داره آرش خان.
مفهوم خوب و عمیقی هم داره
من که خوشم اومد.
لطف کردی اومدی
سلامممممممممممممم
این آیکونه برای دعوا کردن خودم بود خوب
الان چرا من اینقدر دیر به دیر به اینجا می رسم
همینو بگو
خودت خودتو دعوا کردی من چی بگم دیگه؟
سلام خانومی
خوبی؟
راستشو بخوای سرما خوردمو حوصله خوندن مطلب به این بلندی رو نداشتم.
اومدم که بدونی به یادتم
من قربون اون صداقتش
مراقب خودت باش. خوب که شدی بخون و ببین
سلام رها جان، امیدوارم خوب باشی. دلم برای فیلم هایت تنگ شده بود. همشهری کین را دیدم. فیلم خوبی ست. خودت خوبی؟
سلام به شما
من خوبم. از شما خبر نداشتم که شما هم خوبید خدا رو شکر
چه خوب که دلتنگ فیلمهام بودی. با چندذ تا فیلم تاپ دارم میام. سر بزن
سلام رها جونم
خوبی؟
به به هاله جون خودم
عالیم عزیزم. میام پیشت الان