سایه سار مهربانی
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
.

امروز رو یه چند ساعتی به خود خودم اختصاص دادم. داستان از این قرار هست که تصمیم گرفتم مرخصی بگیرم. دختری رو به مهد برده و از اون طرف یکراست پیاده رفتم به سمت پارک بزرگ نزدیک خونه. یکم توی پارک که بسیار خلوت و دلپذیر بود قدم زده و چند دقیقه ای فقط نشستم و به مقابلم بی اونکه فکری از ذهنم بگذره خیره شدم. خوب بود. به قول بچه ها جواب داد. پیاده به خونه برگشتم و مشغول انجام کارهای عقب مونده ام بودم که خواهری زنگ زد و بی دردسر کار و بچه یه دل سیر هم با ایشون حرف زدم. دلم که خنک شد حسابی(!) باز به انجام باقی کارهام پرداختم. خوب بود استراحت خاصی نداشتم اما کارهامو کردم و ذهنم آروم بود. و این عالیه. حالا هم تند و تند دارم تایپ میکنم که برم و دختری رو از مهد بیارم. 

* خدا جونم ممنون که جایی بچه ام رو میسپرم که وقتی وارد میشیم دخترم با عشق میدوه تا بره داخل و به قول خودش پیش بچا، گاله! و من هم با لبخند رضایت میرم تا به محل کارم برسم. خیالم راحته و حس خوبی دارم. دخترم هم هم تو صحبت کردن و هم یادگیری و هم روابط اجتماعی و البته ورزش و ورجه وورجه داره حسابی پیشرفت میکنه. حالا مفصل بایستی که بیام و پیشرفتهاشو گزارش بدم. 

[ دوشنبه 16 تیر‌ماه سال 1393 ] [ 02:43 ب.ظ ] [ رها ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

http://www.webgozar.com/stats/3002198