X
تبلیغات
رایتل

سایه سار مهربانی
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
.

گاهی بطرز عجیبی دلم میخواد تجدید خاطره کنم. دیروز ناگهانی به یاد دانشکده و اون روزها افتاده بودم. به یاد شیطنت های ترم های اول و ... . دلم میخواست یه کسی که اون روزها رو میشناخت دو، سه ساعت روبروی خودم داشتم تا مدام با گفتن "یادته...؟" و "وای اون روز رو بگو..." و"..." ... خاطرات اون روزها رو پیش چشمامون زنده کنیم. همه این ساعتها بی دغدغه فقط از گذشته یاد میکردم بدون اینکه هیچکس بیاد و صحبتهامون رو قطع کنه. 

مدام ساختمون قدیمی دانشکده پیش چشمام زنده میشد و آروم و تنها درش حرکت میکردم. از سر در اون که قدیمی بودنش نسبت به اکثر دانشکده های مشابه(فقط غیر از تهران) در ایران رو به رخ میکشید(تاسیس:1328) نگاه میکردم و میومدم پایین و میرفتم داخل. دیوارهای قدیمی و راهروهای نسبتا تاریک رو از نظر میگذروندم و یه لحظه تعلل میکردمم و میپیچیدم سمت چپ به سمت آزمایشگاه ها... . سالن رو تا انتها میرفتم و بوی آشنایی به مشامم میخورد. یه راهروی دیگه سمت چپ راهنماییم میکرد منشا این بو رو. برمیگشتم و از ته سالن دکتر «ن» رو میدیدم که با اون حالت خاص و بی تفاوت مخصوص به خودش داره میاد تو سالن. دلم میخواست بهش سلام میدادم که محو شد و رفت توی آزمایشگاه انگاری. نگاهی به راه پله قدیمی و مخصوص میندازم و بی درنگ از پله ها بالا میرم. باز هم ادامه بچه ها. یک عده تک و توک جلوی شیشه بولتن مقابل پله ها ایستادند و یک عده توی راهروی آموزش که تعدادشون هم بیشتره. سمت راستم راهروی آموزشه. هنوز دانشکده مجاور رو منتقل نکرده اند تا اون دیوار مقابلم نباشه و ته اون سالن رو برسم به اون پله های ناخوشایند و مضحکی که میرفتی پایین و بعد ... بالا. نه همیشه بعد از خراب شدن اون دیوار از اون قسمت زیاد خوشم نمیومد. نگاهی به آموزش میندازم و همینطور به بولتن هایی که پراکنده روشون کاغذهای ظاهرا بی اهمیتی جا خوش کرده اند که محتوی شون ثمره تلاش های بچه ها در طول ترم و البته بیشتر داشتن نمونه سئوال و گاهی هم... هستش. مستقیم میرم و وارد راهروی مقابل میشم. میرم تا انتها و میپیچم به سمت کلاس ها. توی کلاس ها رو نگاه مییکنم و اون کلاس نیمکتیه بیشتر از همه خودنمایی میکنه تو ذهنم. طبیعی هم هست. برمیگردم و باز از همون راه پله کذایی بالا میرم. بعد از اتمام پله ها اول به راست یه نگاهی میندازم و دلم میگیره. بعدش راهی میشم به سمت کتابخونه و میرم داخل و از کنار قفسه پایان نامه ها رد میشم و یادم میاد که توی چند پایان نامه صرفا به منظور مطالعه تقدیر و تشکرهاش سرک کشیدیم! لبخند میزنم و میرم داخل. کتابها رو از نظر میگذرونم. من همیشه محیط کتابخونه رو دوست داشتم. نمیمونم؛ باز از پله ها سرازیر میشم و وقتی باز به طبقه همکف میرسم سرسری زیرزمین رو هم از نظر میگذرونم و بوی خاص و تندی شامه ام رو قلقلک میده. موقع رفتن به تابلوی انجمن اسلامی که تقریبا نزدیک در ورودیه نگاه اجمالی ای میندازم و میرم که برم به سمت بوفه ممد آقا و یک دارچین چایی میخرم و با یه شکلات میرم که روی نیمکتی که چشم انداز خوبی داره و از اونجا در دانشکده دیده میشه بشینم و چاییم رو نوش جان کنم. 


[ چهارشنبه 4 تیر‌ماه سال 1393 ] [ 07:28 ق.ظ ] [ رها ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

http://www.webgozar.com/stats/3002198