سایه سار مهربانی
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
.

وقتی داشتم کتلتها رو یکی یکی آماده کرده و سرخ میکردم فقط یاد "حوض نقاشی" می افتادم. گفته بودم از فیلمش خوشم اومد، خیلی. آره خیلی دوستش دارم. وقتی زن، با عشق و وسواس خاصی کتلت ها رو درست میکرد و صبح ها که با عجله مشغول رفتن بود به پسرش میگفت: این ساندویج کتلت، این هم هویج. و هر روز همین بود؛ ساندویج کتلت و یک عدد هویج. اما هر چه بود با عشق بود. سبزی هایی رو که با دقت شسته و توی سبد ریخته بودم رو از روی سینک کنار گذاشتم و یاد دلتنگیهای زن به وقت رفتن پسر کوچولوش افتادم و البته دغدغه های پسرک... صدای بازی کردن و صحبت های پدر و دختر به گوش میرسید. لبخندی از سر رضایت زدم و یواشکی نگاهشون کردم. بله، مشغول بودند حسابی. برگشتم تا به باقی کارهام برسم. از این فرصت با هم بودنشون باید استفاده میکردم. هم آزادانه فکرم رو پرواز میدادم و هم کارها رو سر و سامون میدادم. نون ها رو هم بسته بندی کرده و فریز کردم و مقداری برای شام کنار گذاشتم. میوه ها هم باید شسته میشدند... پسرک حس میکرد غرورش جریحه دار شده و از داشتن همچین پدر و مادری خوشحال نبود. پدر هم مادر رو سرزنش میکرد و با گویش خاص خودش میگفت: خوب بچه خسته میشه، تو هر روز کتلت درست میکنی. بچه ها پیتزا دوست دارند. منم دوست دارم... دختری همونطور که انتظار میرفت طاقت نمی آورد و مدام میومد و به مامانی سر میزد و یاداوری میکرد چقدر به فکر مامانشه. گفتم بچه ها دارم میام چیزی نمونده. میبوسیدمش و جون تازه میگرفتم و برای چند لحظه همه چی ...پر. برو پیش بابایی الان اومدم. و بابایی و دختری باز میرفتند تا این بار خوندن یه شعر از یک کتاب دیگه رو با هم تجربه کنند.... یاد زندگی و مشکلات خانم ناظم می افتادم که این وسط حسابی گیر افتاده بود و جالب بود که زندگی این سه تا آدم که شاید کمتر کسی بهش توجه کنه و اهمیت بده تلنگری به عواطف و احساسات زندگی خانم ناظم زد و تو رابطه اش با همسرش تحولی ایجاد شد... شام آماده است. میذارمش کنار و میوه ها رو سر جاشون داخل یخچال میذارم و یک لیوان آب مینوشم و میام کنار عزیزانم و سه تایی مشغول اون کاری میشیم که دخترمون میخواد. دختری که سراسر وجودش مهر و محبته. دختری که سرزنده و شاده و در دنیایی بی تکلف بسر میبره و میرم که به بهونه های کودکانه اش پایان بدم و از وجودش کلی انرژی بگیرم. 

حس محبت و صمیمیت از همون کودکی پر رنگه. میبینید؟ چی بگم من آخه به این موجود؟

[ سه‌شنبه 19 آذر‌ماه سال 1392 ] [ 12:12 ب.ظ ] [ رها ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

http://www.webgozar.com/stats/3002198