X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

سایه سار مهربانی
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
.

_ اون مامان کیه؟

_ مامان من.

_ اسمت چیه؟ 

_ ستایش

 

 توی محل کارم، روی صندلی من، پشت میز نشسته و داره روی برگه A4 که بهش دادم نقاشی میکشه. یه تونیک سرمه ای و سفید و یک شلوارک سفید تنش کرده و کلاه کپ سفیدی روی سر بدون مویش گذاشته. یادم میاد که اولین باری بود که ستایش رو از مامانش گرفتم و آوردم داخل تا مامانش بره و کمی کارهای بیمارستانش رو انجام بده. این فیلم رو توی موبایل قدیمی ام پیدا کردم. تنها فیلمی که اون تو بود همین بود بعلاوه چند تا عکس هم از ستایش هم از چند تا بچه دیگه.

...

_ چی کشیدی ستایش؟ 

_ خودمو...

روی صفحه ای که نقاشی رو داره بهم نشون میده زوم میکنم. چند خط موهوم و کوچولو ...

_ اوه خوبه قشنگه ...

_ بلد نبودی یه شعر برای خاله بخونی؟ 

بدون درنگ در حالیکه همچنان خودکار رو روی صفحه میکشه میخونه:

_ بچه ناز و عزیز...

باقی کلماتش مبهمه و واقعا نمیشه متوجه شد. یهو آروم میشه و سرش رو میاره بالا و در حالی که بهم نگاه میکنه با اون نگاه معصوم و کودکانه قشنگش میگه :

_بلد نبودم...

میخندم و میگم:

_ اشکال نداره فدای سرت. خیلی هم خوب بود. دختر ناز و قشنگ. مثل ستایش. 

این تمام مکالمه ای بود که من از ستایش داشتم. 

مادر ستایش رو بارها و بارها دیده بودم. زن بسیار جوونی که ستایش تنها دار و ندارش بود. همیشه دنبال کارهای دخترش بود و ته چهره به ظاهر آرومش یک دنیا نگرانی و آشفتگی پنهان داشت. یک روز بطور اتفاقی سر صحبتم با او باز شد و فهمیدم که دخترکش از (اگه اشتباه نکنم) نه ماهگی متوجه شدند که لوکمی داره. و بعدش هم که قصه درد و رنج این فرشته معصوم شروع شده بود. چی کشیده بود رو هیچکس جز خودش و خدایش نمیدونستند. ستایش رو همه اونجا میشناختند و دوستش داشتند. 

بعد از اینکه چندین بار این فیلم رو این چند روز اخیر به دلیل اصرارهای دختری مدام نگاه میکردیم (چون عاشق دیدن مدام و مدام و مدام فیلمهای ضبط شده روی موبایل هستش) مشتاق شدم که از سرنوشتش بدونم. یه ترسی ته وجودم نمیذاشت که پیگیری کنم و ... . بالاخره تصمیم گرفتم. 

امشب دختری زود خوابید و من در حال آماده سازی مراحل انتهایی شام بودم که موبایلم رو روی اوپن آشپزخونه گذاشته و پیام دادم. به همون دوستی که هنوز همونجا کار میکنه. 

_ سلام خوبی؟ ... راستی چند روزیه تو فکر ستایشم اون دختر بچه ای که لوکمی داشت. حالش چطوره؟ 

_ ستایش همونی که از چند ماهگی سرطان داشت. مادرش متولد 65 بود؟ 

_ آره خودشه...

_ ...فوت کرد...

دور از انتظار نبود اما بغضی سر گلوم نشست و رفتم به اون روزهایی که خبر رفتن فرشته های معصومی مثل سینا ، شهاب، آریان رو میشنیدم. دلم آتیش گرفت و گریستم. مثل همون وقتها. 

_ ای وااای! ای واای... کی آخه؟ چند روزیه به فکرش بودم...

_ 21 مرداد 91 ...

...

چه وقتی... ای خدا! این فرشته ها میان و جا تو دل مامان و بابا و دیگران باز میکنند و این همه درد و رنج رو متحمل میشن و ذره ذره آب میشن و باز فرشته میشن و میرن. 

درد و رنج های این فرشته کوچولو هم تمام شد ولی تا ابد رو دل مامان و باباش داغ رفتنش میمونه. 



خدایم! خدایم! از ته قلبم آرزو میکنم سلامتی، که بزرگترین نعمتت هست رو به تمام بچه هایی که به هر شکل از این نعمت محرومند برگردون. تو این شب بارونی تنها خواسته ام ازت همینه. 

به مامان ستایش کوچولو و همینطور پدرش صبر بده. 


[ شنبه 9 آذر‌ماه سال 1392 ] [ 10:23 ب.ظ ] [ رها ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

http://www.webgozar.com/stats/3002198